این روزها و ساعتهام سریعتر از همیشه می گذرن! می خواستم روز معلم چیزکی بنویسم نشد روز مادر خواستم از اولین سال مادری بنویسم نشد تا امشب که پسرکم واکسن خورده و مسکن خورده کمی زودتر خوابیده ومن زمانی پیدا کردم که گرد و خاک این وبلاگ بی صاحب مونده رو بتکونم!

پسرکم دوماهی هست که خوب شیر نمی خوره و از منحنی رشدش عقب مونده بردیمش دکتر داروی اشتها آور داده که اونم به هیچ ضرب وزوری نمی خوره ! تا شیشه ی دارو رو می بینه دهنشو قفل می کنه حتی وقتی می خوام بخندونمش و حواسشو پرت کنم با دهن بسته و فشرده می خنده! دوباره بردیم دکتر این بار آزمایش ادرار براش نوشته حالا چند روزه معرکه داریم برای گرفتن نمونه  ازش! این آقا که هیچ پوشکی حریفش نبود و همیشه لباسها و تشکشم خیس می کرد وقتی کیسه ی نمونه گیری  بهش وصله اصلا ادرار نمی کنه تا ناامید می شم وپلاستیک رو برمی دارم باز همه جا روخیس می کنه خلاصه که حسابی ما رو فیلم کرده! این بد قلقی ها و لجبازی هاش گاهی نگرانم می کنه که این بچه که الان شش ماهه ست حریفش نیستم چه برسه به آینده از طرفی هم خوشحالم که از الان برای خودش وجود و اراده ی مستقلی داره و هیچ رقمه زیر بار زور نمی ره!

فعلا اینو داشته باشین تا باز وقت کردم بیام بنویسم برم سر بزنم تبش بالا نره...