دل تنگ

دل تنگ نوشتنم.....

کی این لکنت از قلمم برداشته میشه؟

ارشیو وبلاگو میخونم .... قبلن چه راحت و ساده جاری میشدم ....

 

 

سلام

سلام کسی اینجا رو می خونه؟

سلامی دوباره

از بهمن 85  که اولین بار اینجا نوشتم 9 سالی میگذره

اون موقع دخترک دانشجوی سرشار از احساس و ارزویی بودم که فضای جدیدی برای نوشتن خواندن و ارتباط با دنیای اطرافم پیدا کرده بودم و ذوق زده از یافتن این دریچه ی جدید می نوشتم و می نوشتم دوستان خوبی هم از همین طریق پیدا کردم

گذشت و طی این سالها من  تغییرات زیادی کردم حالا من ماذر دوفرزند هستم و با امدن شبکه ها و راههای ارتباطی جدید و کمبود وقت همیشگی یک مادر همسر و معلم هر روز بیشتر و بیشتر از اینجا فاصله گرفتم و البته خیالم راحت بود هر وقت دلم برای خود دخترانه و قدیمی ام تنگ شد اینجا هست و سرکی میکشم و دل تازه میکنم

تا اینکه...

من یک وبلاگ دیگه هم داشتم  که خاطرات حج عمره ای که رفته بودم رو توی اون می نوشتم و خیلی دوستش داشتم چند وقت پیش دلم برای اونروزها تنگ شد و رفتی که سری به نوشته های اون وبلاگ بزنم که دیدم واااای وبلاگ عزیز من که خاطره بهترین روزهای عمرم رو توش نوشتم اشغال شده!!! یعنی همون ادرس و همون قالب هست اما نوشته های من نیست و کس دیگه ای اونجا مطلب میذاره اونم چه مطالبی عکس و فیلم وکلیپ و...

خیلی دلم گرفت

اول فکر کردم اینجا هم نابود شده اما وقتی دیدم هنوز هست خیلی خوشحال شدم وگفتم اینجا رو بروز کنم تا صاحب جدیدی پیدا نکرده

سلام

سلام

هنوز کسی اینجا رو میخونه؟

کسی اینجا هست؟

.....

الو

پایان

دیگه اینجا  مثل گذشته برام یک محیط امن و دنج نیست!

دیگه انگیزه ای برای نوشتن اینجا ندارم

فعلا خداحافظ

شاید تا همیشه!

ابولهول

غیر از آوار سقف و ریختن و دیوار و ترک زمین، زلزله هول هم دارد. اگر زلزله های نسبتا شدید رو تجربه کرده باشین حتما متوجه صدای وحشتناک موقع زلزله شدین. خیلی از مرگهای موقع زلزله نه بخاطر زیر آوار موندن و ضربه و ... ست ،بلکه سنکوپ به خاطر هول عظیمیه که زلزله داره. 

وقتی زمینی که نماد سکون و آرامشه ،زمینی که یک عمر زیر پات محکم بوده، سرتو گذاشتی روش و با سکوتش به خواب رفتی یک مرتبه شروع می کنه به فریاد و لرزش اونوقته که از هول و وحشت قلبها توی سینه می ترکن.

پ.ن:تاثیرگذار ترین مطلبی که در مورد زلزله خوندم متنی بود در مورد دختر دانشجوی 20ساله ی معماری که یک شب برای عکسبرداری از ارگ می ره بم و همون شب زلزله می شه و یکی از نزدیکان دختر تعریف می کرد که دختر (به گمونم اسمش نغمه بود) صحیح و سالم بود فقط از ترس قلبش ایستاده بود.(هر چی گشتم لینک مطلب رو پیدا نکردم کسی اگر یادش هست بگه تا لینکشو بذارم).


اولین سفر پسر

اولین مسافرت بچه داری هم به خیرگذشت اون هم مسافرت با قطار در تیرماه به قم به قصد شرکت در دامادی پسرعمو/خاله ام* و البته زیارت حضرت معصومه! از معدود مراسمی بود که هر 9 خاله و 3دایی(یک دایی غیبت داشت) به اضافه دختر،پسر و عروس و دامادها و نوهاشون شرکت داشتن! از طرفی چون دو طرفه فامیل هستیم فامیل پدری و عمه هام هم حضور داشتن!

توی این سفر با تمام وجود لمس کردم که با بچه دار شدن وارد یک مرحله جدید شدم که با مجردی و حتی متاهلی بدون بچه کاملا متفاوته و سبک زندگی متفاوتی هم لازم داره!

این سفر پر بود از از چیزهایی تا سالهای پیش از بچه دار شدن برام فوق العاده جذاب و شیرین بودن  اما حالا با وجود پسرم دیگه این خوشی ها برام تبدیل به ناخوشی شده بودن!  همیشه عاشق این گردهمایی های فامیلی، شادی های شلوغ و پلوغ، بازیهای دسته جمعی، متکابازی های اخر شب و پچ پچهای در گوشی تا خود صبح بودم اما این بار همه ی اینها برام خسته کننده و دردسر ساز شده بود! از طرفی دوست داشتم من هم مثل سالهای قبل وسط این شلوغی ها وخوش گذرانی ها باشم از طرفی چشمهای بی خواب پسرم رو می دیدم که با هر سر و صدا و هیایویی وحشتزده از خواب می پره ومی ترسه! پسرکم خسته وکلافه بود  از این همه سر و صدا و اینهمه چهره ی جدید که همه هم دوست دارن حداقل با یک بوس آبدار و بغل محکم براش ابراز احساسات هم بکنند.  

تازه این یک بخش از ماجرا بود اولین شوک رو در همون اول وررود با دیدن چهره های دون دونی اعضا فامیل دریافت کردم! بله حدود 6-7 از بچه های فامیل از 4تا 24سال آبله مرغون گرفته بودند و با بدن پر از آبله دور و بر پسر من می گشتن! بزرگترها فاصله و بهداشت رو رعایت می کردند اما خوب بچه تر ها که به هیچ صراطی مستقیم نبودند . اوایل سعی می کردم از دست این جماعت دون دونی فرار کنم و مواظب باشم به پسرم نزدیک نشن و مرتب درست و صورت پسرم رو می شستم اما بعد با دیدن نوه ی خاله م که با استفاده از غفلت بزرگتر ها و با دست های پراز ابله داشت سطل شربت مراسم پاتختی روهم می زد دیگه بی خیال شدم و پسرم رو به خدا سپردم!

* حاصل ازدواج عمو و خاله ام !         

منتظران

زمان : دیشب آخرای شب

مکان: تالار گفتگوی یک سایت زنانه

- واااااااای بچه ها شما هم نورای توی آسمون رو دیدین.

- آره آره خیلی ترسناک بودن.

- فکر کنم امام زمان می خواد ظهور کنه

- وای آره فردا هم جمعه س!!

- نههههه  حالا من چی بپوشم؟!!!!!

- حالا شاید لوگوی پپسی بوده اشتباه دیدین!

- وای نه من خوابم میاد اصلا حوصله ظهور و قیامت و اینا رو ندارم!

- حالا ببن امام زمان این همه سال نیومده حالا که موقع کیفو جوونیه ماست می خواد بیاد.

- بذار بیاد حالا شاید ما  هم به آرزوهامون برسیم.

پ.ن:واقعی

گرومپ

من ادم ترسویی نیستم اما با هر صدای بلند و ناگهانی به شدت از جا می پرم و در مواردی حتی چند دقیقه تپش قلب پیدا می کنم! نمی دونم شاید بخاطر نوزادی و کودکیم باشه که توی جنگ و موشک بارونهای تهران گذشته! با اینکه اون زمان خیلی کوچیک بودم اما چند تا تصویر تار و کابوس مانند از صدای آژیر قرمز ، شکستن شیشه ها  و صدای  ضد هوایی ها  و ...   یادم مونده که احساس می کنم بی ربط به  این هراس من از صداهای بلند نباشه! و حالا این خصوصیتم به پسرم هم منتقل شده و اونم مثل من از صداهای بلند و حتی از صدای سشوار ، غذاساز ،جاروبرقی و... به شدت می ترسه ، این جور وقتها دیدن صورت وحشتزده ش خیلی برام عذاب آوره !  

 گاهی که حرف از جنگ و حمله ی نظامی و ... می شه به صورت پسرم نگاه می کنم و از ته دل آرزو می کنم هیچ وقت اونچه من توی بچگیم تجربه کردم پسرم و هیچ بچه ای توی هیچ کجای دنیا تجربه نکنه!