1- سی سالگی از نظر من مثل رسیدن به قله ی یک کوهه جایی که بعد از اون سرازیری شروع میشه ،یواش یواش فرسودگی های جسمی و روحی خودشون رونشون می دن و شادابی و بی قیدی دهه بیست آهسته اهسته جای خودشو به پختگی و مسئولیت پذیری میده.

2- در گذشته همیشه نظرم این بود که بچه دارشدن کار سخت و پرمسئولیتیه که من هرگز توان جراتش رو نخواهم داشت راستش چون خودم بچگی سختی داشتم دوست نداشتم موجود دیگه ای رو وارد این دنیا بکنم و شاهد رنج بردنش باشم، از پدر و مادر خودم (و پدر مادر بچه های هم نسل خودم) تعجب می کردم که چطور در بهبوهه ی جنگ و بیسامانی وضعیت کشور بچه دار شدن ! البته بخاطر علاقه ام به دنیای بچه ها به این فکر می کردم که نهایتا بچه ی بی سرپرستی رو بزرگی می کنم تا هم غریزه ی مادریم به هدر نرفته باشه و هم انسانی رونجات بدم! و حالا خودم در این اوضاع بیسامان دنیا  با میل رغبت بچه دار شدم!!!

3-  بعد از ازدواجم برعکس نظر همسرم نسیت به  بچه دار شدن خیلی مثبت بود و خیلی به این مسئله تمایل داشت من اما همچنان مقاومت می کردم تا اینکه یک روز احساس کردم که واقعا دوست دارم که فرزندی داشته باشم که شبیه همسرم باشه همین طور شاد و مثبت و زیبا و من با عشق بزرگش کنم  انگار که عشقم رو تکثیر کرده باشم! اما برخلاف آنچه میخواستم پسرم هر روز بیشتر شبیه خودم میشه ،نگاهش که می کنم انگار دوباره چشمهای من توی صورت کوچکش  به دنیا باز شده! اما دوست ندارم مثل من رنج ببره و سخت بزرگ بشه دوست دارم تمام تلاشم رو بکنم تا کودکی شاد و شیرینی داشته باشه، دوست دارم از به دنیا اومدنش خوشحال باشه و روزهای تولدش شاد باشه نه مثل من تلخ نه مثل من غمگین...

نگاهش می کنم  که در سی  سالگی من موجود ظریف ناتوان و وابسته ای ست به سی سال آینده فکر می کنم که من شصت ساله و او سی ساله ست

به دستهای کوچکش نگاه می کنم که روزی بزرگ مردانه می شن و  آرزو می کنم بتونم دستهایی دهنده و نوازشگر  پرورش بدم

به پای نرم و ناتوانش دست می کشم  و آرزو می کنم قدمهایی محکم و پویا داشته باشه 

به صورت لطیفش دست می کشم که روزی زبر و مردانه خواهند شد و آرزو می کنم  همیشه صورتی شاداب و خندان داشته باشه نه مثل من تلخ نه مثل من غمگین...