5 سالگی
به این فکر می کنم که ممکنه وقتی پسرم بزرگ شد این وبلاگ هنوز سر جاش باشه و پسرم نوشته های منو بخونه! همونطور که من یک روز یواشکی رفتم سر دفترخاطرات مامانم! نمی دونم چند سالم بود اما سنم کم بود اینقدر که خوندن دستخط مامانم برام سخت بود ، یادمه خیلی برام جالب بود و آخرش گریه م گرفت! در مورد من هم نوشته بود مثلا نوشته بود سر یک جریانی که عصبانی شده و با من دعوا کرده بعدا خودش پشیمون شده! فرصتی بود که اتفاقهایی که خودم هم توش بودم رو از دید مامانم ببینم! بعد از اون اما به خودم اجازه ندادم این کار رو تکرار کنم بزرگتر شده بودم و خودم گاهی خاطراتم رو می نوشتم و دوست نداشتم کسی نوشته هام رو بخونه! که البته بعد از اینکه چند بار مامانم خاطراتم روخوند دیگه از نوشتن بیزارشدم تا اینکه سالها بعد با اینترنت و وبلاگ اشنا شدم و وبلاگ نویسی رو شروع کردم! توی این 5 سال گاهی منظم و گاهی دیر به دیر اما نوشتم و اینجا رو سر پا نگه داشتم، اینجا رو دوست دارم گاهی توی آرشیوم دوری می زنم و خاطراتم رو مرور می کنم ! گاهی خسته و نالان از سختی ها نوشتم و خوشحال می شم که اون روزها گذشتن گاهی با ذوق و شوق از خوشی ها نوشتم و دلم برای اون روزها تنگ میشه! گاهی هم نظرات پستهای قدیمیم رو می خونم ، دوستهایی که تا حالا با من و عقیق سبز هستن کسایی که گذری نوشتن و نموندن و بحثها و حرفها....
فکر می کنم قبلا اینجا پر رونق تر بود بیشتر وقت می گذاشتم و خواننده های ثابت بیشتری هم داشتم! اما حالا که با اومدن پسرم روزهام رنگی تر شدن و بیشتر انگیزه نوشتنم دارم امیدوارم عقیق سبز هم به روزهای اوجش برگرده و اما نقد و نظر و حرفهای شما رونق اینجاست این خونه رو بی رونق نذارین........ یا علی
من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست