تابستان سال 86 بود  آخرین شب از عمره دانشجویی طبقه دوم مسجد الحرام رو بروی کعبه نشسته بودم و غم داشتم! احساس می کردم از این سفر و از این خانه، آنطور که باید  نصیب نبردم احساس می کردم رویای شیرینم دارد تمام می شود ومن هنوز سیراب نشدم! با خودم زیرلب حرف می زدم و می گفتم درست که این سرزمین سرزمین نور ست و این خانه خانه ی نور اما چه فایده که من کور آمدم و کور می روم! همین طور غمگین و ناامید با قرآنی که توی دستم بود  تفال زدم این آیه امد: آيه 96 از سوره يوسف: " فلمّا ان جاء البشير القاه علي وجهه فارتد بصيرا قال الم اقل لکم اني اعلم من الله ما لا تعلمون"" پس هنگامي كه مژده رسان ( حامل پيراهن يوسف ) آمد ، پيراهن را بر صورت او ( يعقوب) انداخت و او بينا شد . گفت : آيا به شما نگفتم ، من از خداوند چيزي را مي دانم که شما نمي دانيد " چشمهایم خیس شدند اما دلم دیگر غمگین نبود.


تابستان سال 90 با چشم گریان از سونوگرافی برگشته ام ! دکتر  گفته کاری از کسی برنمی آید و فقط باید صبرکرد و دید چه می شود. تابستان پارسال همین موقع ها بچه ام را از دست دادم و الان هم همان نشانی ها را دارم ، تقریبا نا امیدم . دست دراز می کنم و قرآن کنار تختم را بر می دارم چشمها رومی بندم و صفحه را باز می کنم  این آیه امد: آيه 96 از سوره يوسف: " فلمّا ان جاء البشير القاه علي وجهه فارتد بصيرا قال الم اقل لکم اني اعلم من الله ما لا تعلمون"" پس هنگامي كه مژده رسان ( حامل پيراهن يوسف ) آمد ، پيراهن را بر صورت او ( يعقوب) انداخت و او بينا شد .

چشم ودلم روشن می شود نیت می کنم اگر بچه پسرباشد اسمش رو یوسف بگذارم .