وقتی که توی  چند روز آینده  قراره مهمونی به خونمون بیاد ، شروع می کینم به مرتب کردن خونه و فراهم کردن وسایل راحتی مهمون! حوله تمیز ، رخت خواب مرتب ، تدارک غذاهایی که می دونیم دوست داره و ...! حالا فکر کنین یک مهمون کوچولو داشته باشین  با قد 50حدود  سانت و دست و پای منیاتوری! اونوقت برای آسایشش باید از همه چیز یه کوچلوشو تهیه کنین ، ینی همون کاری که ما داریم برای آمدن بچه جان می کنیم نمی دونید خریدن وسایل کوچولو چه لذت داره کفش و جورابهای کوچیک، لباسها ، رخت خواب و.... گاهی لباسهاشو دستم می گیرم و باش حرف می زنم ، کفشاشو بر می دارم و قربون صدقش می رم ، خلاصه که پاک خل شدم! حالا فکر کنین که من آدمی بودم که کلا خیلی عاشق بچه نبودم خصوصا نوزادها برام هیچ جذابیتی نداشتن چون به نظرم خیلی ظریف و آسیب پذیر بودن و تقریبا هیچ وقت داوطلبانه یک نوزاد رو بغل نکردم (البته غیر از برادر کوچکم)! اما الان لحظه شماری می کنم برای بغل گرفتن موجودی که مدتها ست رشد و حرکتشو توی وجودم احساس می کنم! موجودی که نسبت به  صداهای اطراف و حرکتهای من واکنش نشون می ده! گاهی فکر می کنم که با وجود بچه هاست که دنیا جای قابل تحملیه!

و دنیا جای خیلی بهتریه اگر هیچوقت هیچ بچه ای مریض نشه ، آزار نبینه و نترسه!