اردیبهشت 78 که کلاسهای دبیرستانمون تموم شد و سال دیگه راهی پیش دانشگاهی بودیم با بچه های کلاسمون قرار گذاشتیم تا 7 سال دیگه توی یک زمان مشخص بیایم مدرسه و دوباره همدیگه رو ببینیم. 7 سال گذشت و سال 85 با خوف و رجا رفتم سرقرار و در کمال تعجب 20 نفر از اون حدود سی نفری که با هم قرار گذشته بودیم اومدن و همدیگر رو دیدم و یک روز به یاد موندنی شد برامون. همون روز قرار گذاشتیم که 5 سال بعد یعنی سال90 هم همدیگر رو ببینیم این بار راستش دیگه فکر نمی کردم دوستان زیادی قرار یادشون بمونه. راس ساعتی که قرار داشتیم رفتم سراغ مدرسه ی قدیمی مون و در کمال تعجب دیدم که دبیرستان ما تبدیل به مدرسه راهنمایی پسرانه شده که البته در فصل تابستان به عنوان زائر سرای فرهنگیان ازش استفاده می شه! خلاصه همون جا کنار کوچه ایستادم و در کمال ناباوری دوستان یکی یکی رسیدن و از اون 20 نفرِ پنج سال گذشته حدود 10-12 نفری اومدن! دیدار خیلی جالبی بود بعضی ها با بچه هاشون اومده بودن، چند نفری توی این مدت ازدوج کرده بودن، منم هم که 5 سال پیش جوان مجرد دانشجویی بیش نبودم با بچه ای در دل با دیدن هر کردومشون از جا می پریدم! دوستی بعد از دیدن من با این هیبت با تعجب فریاد زد تو حامله ای! بعد پرسید ازدواج هم کردی؟ و من هم تاکید کردم که مطمئنن نه مریم مقدس هستم و نه خطایی مرتکب شدم! خلاصه کوچه روحسابی شلوغ کردیم و بلاخره تصمیم گرفتیم بریم آرایشگاه یکی از دوستان که فاصله کمی با مدرسه داشت اونجا هم چند نفر دیگه ازدوستان بمون پیوستن و فیلم نامزدی تماشا کردیم و حال و احوال کردیم و اینقدر خوش گذشت که تصمیم گرفتیم نه چند سال آینده که این بار ماه آینده همدیگر رو ببینم! پ.ن: همین جامعه ی آماری 20-30 نفرمون نشون میداد که کسانی که بین 25تا 29 سال ازدواج کردن نسبتا موفقتر از دوستایی بودن که در 19-20سالگی و بلافاصله بعد از دیپلم ازدواج کردن! پ.ن: در بین این دوستان از مادرِ دختر 10 ساله داشتیم تا مجردان همچنان مجرد! از دیپلم تا فوق لیسانس! از خانه دار و آرایشگر و کارمند و مهندس و معلم تا استاد دانشگاه!