انگشتر عقیق سبز خریدم! این سومین انگشتر عقیقیه که داشتم!

اولی را حدود ده سال پیش به هیجده هزار تومن به طلا سازی کوچکی سفارش دادم تا برایم بسازد! انگشترقشنگی شد خیلی دوستش داشتم! 5-6 سالی داشتمش و همیشه همراهم بود. اگر دستم نبود انگار  چیزی کم داشتم! همان ایام عمویی داشتم از این مردهای انگشتر باز که انگشترهای بزرگ با نگینهای مختلف توی هر انگشتشون هست! بعد این عمو بسیار ناگهانی سکته کرد و تمام کرد! یکی از چیزهایی که بازماندگانش تعریف می کردن این بود که چطور به سختی انگشترها رو از دستهای ورم کرده ی عمو بیرون کشیدند!این از دست دادن عمو و این داستان انگشتر تللنگری بود برای من که اینقدر به یک دونه انگشترم وابسته بودم! بعد توی همون سن و سال رفتم توی فاز ترک وابستگی ها و گذر از دنیا و ... خلاصه تصمیم گرفتم که نذری کنم و انگشتر را بیاندازم توی ضریح امام هشتم! روز موعود فرارسید و تا نزدیک ضریح هم پیش رفتم اما جمعیت زیاد بود و مرتب عقبم می زد. احساس می کردم اسیر امواج دریا شدم. بالاخره نزدیک ضریح رسیدم خواستم انگشتر را از بین  پنجره های ضریح بیاندازم داخل اما انگشتر به پنجرها برخورد کرد  افتاد میان امواج مردم و  گم شد!

دومی را سال گذشته همسرم برایم خرید. تازه فهمیده بودیم که بچه ای در راه است و هر دو سرشار از احساسات بی سابقه ای بودیم! انگشتر هنوز به دستم تازه بود که یک شب با هم رفیتیم حرم! توی صحن نشستم و همسرم رفت برای زیارت، خانوم عرب جوانی با دختر کوچک چند ماهه اش امد و کنار من نشست! دختر بچه سریع توجهش به انگشتر من جلب شد و دستم من را گرفت و دیگر رها نکرد! مادرش هم متوجه شد و با زبان دست وپا شکسته پرسید که نگین انگشترم چیه و از کجا خریدم و... خلاصه سر صحبت باز شد و گفت که از بحرین آمده اند و اولین بار است که ایران آمده و... همین طور که حرف می زدم دودل بودم که انگشتر را بهش هدیه بدهم یا نه بلاخره این بار انگشتر هدیه بود . همسرم  که رسید  آهسته نظرش رو در مورد هدیه دادن انگشتر پرسیدم، او هم گفت مسئله ای نیست ما که اینجا هستیم دوباره برایت می خرم!  خلاصه موقع خداحافظی با زن عرب انگشتر را توی دستش گذاشتم و قبل از اینکه چیزی بگه خودم را توی جمعیت گم کردم!


سومی را همین هفته گذشته از مغازه ای که انگشترهای دست ساز داشت خریدم. تا سرنوشت این یکی به کجا ختم شود!