دختردایی گمشده*
اما همین طور که ما بزرگ می شدیم فاصله ها و اختلافها بیشتر و بیشتر می شد اون موقع ها بابای من دانشجو بود و ما ساکن آپارتمان کوچکی توی خیابون بهارستان بودیم و دایی مهندس جوانی بود که در یکی از محله های دور افتاده ی تهران که خیابانهاش هنوز خاکی بودند خونه ی بزرگی داشت،البته سالها بعد حسابی ترقی کرد ، زمین های محله شد طلا و دایی هم شد بساز و بفروش! اون موقع ها مامانها مون با هم خیلی دوست بودند تنها فرقشون این بود که توی مهمونهای شلوغ و در هم دوستانه -خانوادگی مامان من یک روسری زرقی برقی سرش می کرد اما زن دایی بی حجاب بود . بعد از چند سال اما مامان در یک تغییر 180 درجه، محجبه ی سفت وسخت شد وهمه ی عکسهای بی حجاب و بد حجابش رو گم و گور کرد اما زن دایی همان طور ماند و با باز شدن نسبی فضا و جمع شدن کمیته ها مشروب وموسیقی هم به شب نشینی های خانه ی دایی اضافه شد و ما دیگر به آن مهمونی ها نرفتیم! و اختلافات جدید ما رو از هم دورتر ودورتر کردن!
و بعد مهاجرت ما به شهرستان و فاصله و فاصله ،اوایل سالی چند بار همدیگر رو می دیدم بعد از فوت مادر بزرگم شد چند سالی یکبار و تا اینکه همین چند وقت پیش حساب کردم و دیدم انگار پسر دایییم را ده سال و دختر داییم رو هم 5-6 سالی هست ندیدم!!!! البته دورا دور از هم خبر داشتیم می دونستم که پسر دایی مهندس موفقی شده و در حال گرفتن دومین فوق لیسانش هست و دختر دایی تغییر رشته داده و رفته آلمان تا در دانشکده ی شرق شناسی کلن اسلام شناسی و ادبیات آلمانی بخونه!!!!
بلاخره بعد از سالها دختر دایی و پسر داییم رو توی فیس بوک پیدا کردم نمی تونم اندازه ی خوشحالیم رو بیان کنم ! ارتباط اینترنتی رو شروع کردیم و توی این مدت حسابی تجدید خاطرات کردیم و از اتفاقات این چند سال برای هم تعریف کردیم! هنوز خیلی اختلاف بین ما هست از طرز زندگی و عقایدمون بگیر تا لباس پوشیدن و ... اما فاصله های بینمون خیلی کم شده انگار ،شاید چون ما بیشتراز بزرگترهامون همدیگرو درک می کنیم و کمتر قضاوت می کنیم!
* اسم یک فیلم از مهرجویی
من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست