بچگی ما با هم گذشت اون وقت ها این قدر بین ما فاصله نبود ما بچه ها با هم همسن و هم بازی بودیم و مامان ها هم با هم دوست و همصحبت ! مهمونی ها ،تولدها، پارک رفتن ها مون همیشه با هم بود ، توی بیشتر  عکس های آلبوم بچیگیمون کنار همدیگه ایم! دروان ما هنوز بازی های کامپیوتری و سگا و چه و چه اختراع نشده بود ما مجبور بودیم خودمان بازی اختراع کنیم! مثلا یک بازی داشتیم که با شلوار کردی دایی انجام می شد به این صورت که من می رفتم توی یک پاچه ی شلوار  و دختر دایی ام توی پاچه ی دیگر شلوار و بعد هر کدام نقش یک پا را بازی می کردیم و سعی می کردیم با پرشهای هماهنگ راه بریم!

اما همین طور که ما بزرگ می شدیم فاصله ها و اختلافها بیشتر و بیشتر می شد اون موقع ها بابای من دانشجو بود و ما ساکن آپارتمان کوچکی توی خیابون بهارستان بودیم و دایی مهندس جوانی بود که  در یکی از محله های دور افتاده ی  تهران که خیابانهاش هنوز خاکی بودند خونه ی بزرگی داشت،البته سالها بعد حسابی ترقی کرد ، زمین های محله شد طلا و دایی هم شد بساز و بفروش! اون موقع ها مامانها مون با هم خیلی دوست بودند تنها فرقشون این بود که توی مهمونهای شلوغ و در هم دوستانه -خانوادگی مامان من یک روسری زرقی برقی سرش می کرد اما زن دایی بی حجاب بود . بعد از چند سال  اما مامان در یک تغییر 180 درجه، محجبه ی سفت وسخت شد وهمه ی عکسهای بی حجاب و بد حجابش رو گم و گور کرد اما زن دایی همان طور ماند و با باز شدن نسبی  فضا و جمع شدن کمیته ها مشروب وموسیقی هم به شب نشینی های خانه ی دایی اضافه شد و ما دیگر به آن مهمونی ها نرفتیم! و اختلافات جدید ما رو از هم دورتر ودورتر کردن!

و بعد مهاجرت ما به شهرستان و فاصله و فاصله ،اوایل سالی چند بار همدیگر رو می دیدم بعد از فوت مادر بزرگم شد چند سالی یکبار و تا اینکه همین چند وقت پیش حساب کردم و دیدم انگار پسر دایییم را ده سال و  دختر داییم رو هم 5-6 سالی هست ندیدم!!!! البته دورا دور از هم خبر داشتیم می دونستم که پسر دایی مهندس موفقی شده و در حال گرفتن دومین فوق لیسانش هست و دختر دایی تغییر رشته داده و رفته آلمان تا در دانشکده ی شرق شناسی کلن  اسلام شناسی و ادبیات آلمانی بخونه!!!!

بلاخره بعد از سالها دختر دایی و پسر داییم رو توی فیس بوک پیدا کردم نمی تونم اندازه ی خوشحالیم رو بیان کنم ! ارتباط اینترنتی رو شروع کردیم و توی این مدت حسابی تجدید خاطرات کردیم و از اتفاقات این چند سال برای هم تعریف کردیم!  هنوز خیلی اختلاف بین ما هست از طرز زندگی و عقایدمون بگیر تا لباس پوشیدن و ... اما فاصله های بینمون خیلی کم شده انگار ،شاید چون ما بیشتراز بزرگترهامون همدیگرو درک می کنیم و کمتر قضاوت می کنیم!

* اسم یک فیلم از مهرجویی