به نظر من بعد از کار تو معدن سخت ترین شغل دنیا معلمیه! بخندی بچه ها سوء استفاده می کنن و کلاس از دست خارج می شه، اخم کنی بچه ها دلخور می شون و سر کلاس اذیت می کنن !  آسان بگیری حساب نمی برن و سخت بگیری معترضن! یک کلاسه و بیست- سی تا دانش آموز رنگ وارنگ،یکی  لوسه ،یکی استرسیه، یکی مشکل داره ،یکی مرض داره ،یکی عاشقه! خلاصه ادم می مونه!

توی کی از کلاسام یک دختری هست خیلی لوس و درس نخون و حرص درآر! بلاخره بعد از سه چهار جلسه که تکلیف انجام نداده بود و بعد اسمش رو صدا زدم برای پرسش کلاسی که طبق معمول درس هم نخوانده بود اما پرور پرو اصرار می کرد که من خوانده ام اما الان هیچی یادم نیست ! مثل روز برام روشن بود که دورغ می گه ولای کتاب هم باز نکرده! خلاصه شروع کردم به چلانش و تلافی هرچی ننر بازی و تنبلی که از اول سال کرده بود یک جا سرش در اوردم به طوری که اخرش به گریه افتاد!

زنگ تفریح هم شاکی رفتم دفتر وبه مدیر گفتم که فلان دانش آموز درس نخوان و دورغ گوئه و چنین وچنان! اما مدیرمون گفت که این بنده خدا دروغ نگفته و واقعا شب که درس می خونه فردا یادش میره! بعد توضیح داد که این دختر ،بچه که بوده یک بچه ی دیگه یک چوب سر تیز رو چنان توی چشم این طفلی فرو می کنه که هم چشمش رو تخلیه می کنن وهم به خاطر صدمه ای که دیده شش بار عملش کردن ، دفعه ی آخر هم گویا مشکلی پیش اومده و بیست و شیش ساعت بیهوش بوده که باعث شده که حافظه ی بلند مدتشو  تا حدودی از دست بده! به طوری که فقط باید صبح درس همون روز درس بخونه چون اگر درسش رو شب بخونه و بخوابه فردا صبح همهرو فراموش می کنه!

حالا از اون روز یک عذاب وجدانی گرفتم که نگو! من فقط دیده بودم این دختر یک عینک تیره به چشمش داره اما فکرشم نمی کردم پشت این عینک اینقدر قصه باشه!