خاطرات یک نرم تن
صبح یک از روزهای نیمه ی تابستان بود که سرم را از زیر پتو بیرون کشیدم یک چشمم را به زور باز کردم و ساعت را نگاه کردم ،حدود 10 صبح بود هیچ نیرو و انگیزه ای برای بلند شدن از رختخواب نداشتم دوباره چشمم روی هم رفت و بعد از مدتی تلاش دوباره که چشم باز کردم ساعت 11 شده بود، یعنی یک چشم بر هم زدنم یک ساعت طول کشیده بود! تمام توانم را به کار بردم و از تخت سریدم بیرون و تا توی حال سینه خیز رفتم ! مدتها بود که عادت صبح خیزی که خیلی بهش افتخار هم می کردم از یاد برده بودم زیاد میخوابیدم وخسته بیدار میشدم بیشتر ساعات روز شل و ول و بی رمق بودم البته ضعف روزه (بعد از یک دوره طولانی بیماری) ،بیکاری تابستانی و افسردگی در بوجود آمدن این وضعیت بی تاثیر نبود، اما یک مرتبه دلم برای دوندگی ها و پرکاری ها و شب از خستگی بی هوش شدن ها و 6-7 صبح مثل فنر از جا بلند شدن هایم تنگ شد به گذشته که فکر می کردم باورم نمیشد که این موجود نرم تنی که الان هستم همان دختر فعال چند سال پیش است! همان طور یکوری که خوابیده بودم آرزو کردم که برگردم به همان روزهای شلوغ و پر کار! انگار مرغ امین همان موقع از بالای سرم رد شد و فضله ای هم روی شانه ام انداخت چون در کمتر از چند روز 2 پروزه تحقیقاتی و تدریس 6کتاب جدید در 3پایه بهم پیشنهاد شد و من هم با پرویی همه را پذیرفتم و حالا مانده ام با این همه کار و این مغز و بدن عادت کرده به تنبلی چه کنم!
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 18:47 توسط عقیق
|
من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست