|
سفره ای سفید گسترده و عروس سفید پوش که روبروی آینه ی طلایی نشسته . داماد در اتاق کناری انتظار می کشد تا بعد خوانده شدن خطبه به عروس ملحق شود. عاقد شروع می کند و کلمات را با مکث و بلند بلند می خواند. شانه های عروس می لرزد؛ لباس سفید ، سفره سفید و اشکهای سیاه ِ عروس که روی گونه اش می غلتد .مادر نهیب می زند ،آرایشت خراب می شود دختر . دختربچه ای با لباس صورتی پف پفی توی گوش دوستش می گوید: "حتما از لباسش خوشش نیومده شاید هم دلش کیک 8 طبقه می خواسته که برابش نخریدند و حالا گریه اش گرفته ." چند دختر نوجوان کناری ایستاده اند و با حسرت به لباس و صورت نقاشی شده ی عروس نگاه می کنند و با هم پچ پچ می کنند ، یکی شان می گوید: " حتما همدیگر را خیلی دوست داشتند اما به سختی به هم رسیدند که حالا از خوشحالی و هیجان اشکش سرازیر شده!!!" و دوستانش با سر حرفش را تایید می کنند. دختر جوانی که کنار آینه ایستاده آرام به دیگری می گوید:"دختر بیچاره شاید هنوز شک دارد و از بس اطرافیان دوره اش کردند که پسره خوبه و بهانه نگیر و... جواب مثبت داده ،طفلی! اشکهایش را ببین!! " دختر تازه عروسی که به دیوار تکیه داده بود با خودش فکر کرد : خداحافظی با دخترانگی چقدر سخت است و بغضش گرفت. زن میانسالی با ابرو به دیگری اشاره کرد و گفت: "شاید هنوز خواستگار قبلی اش را می خواهد ، همان پسرک یک لاقبای سوسول را. امان از دست جوانهای این دوره زمانه، نگاه کن چه اشکی هم می ریزد شگون نداره والّا. پیرزنی درست روبروی عروس آن سوی سفره روی صندلی نشسته بود و در سکوت با دستهای لرزانش اشکی که بر گونه ی چروکیده اش غلتید را ، پاک کرد. + نوشته شدم در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 12:4 توسط عقیق |
|