|
۱- سال تحویل امسال روی پشت بام ساختمان دهلاویه (محل شهادت شهید چمران)، زیباترین سال تحویل عمرم بود .برای عید لباس احرامم را پوشیدم و چفیه سرم کردم. سفره ی هفت سین هم چیدیم : سیب، سبزه (شامل یک دسته علف ِ چپیده در یک لیوان یکبار مصرف)،سوزن ، سماغ ، سکه، ساعت و حاج آقا سوری!!!! روحانی کاروانمان و قرآن و آینه... سال که تحویل شد و دسته جمعی مقلب القلوب را خواندیم ، آهنگ"وطنم ، وطنم" را از موبایلم پخش کردم و با دوستان همگی شاد خوش و نغمه زنان و شلنگ تخته اندازان از این طرف پشت بام به آن طرف می جهیدیم و دیده بوسی ها و تبریکها و .... ، جای شما خالی دور هم حافظ هم باز کردیم و بلند بلند خواندیم و لذت بردیم. رسم است که با نو شدن سال به دیدن بزرگان برویم و ما امسال اول به دیدن شهید چمران و دیگر شهیدان رفتیم و تبریک عید گفتیم . می دانم که میهمان خوبی نبودم اما دلم به لطف و بزرگواری میزبانها خوش است. ۲-این 9-10 روز را با 120همسفر دیگر با هم زندگی کردیم ، دیگر شبها که غلت می زنم پایم در چشم کسی فرو نمی رود!!! ، برای رفتن به دستشویی در صف نمی ایستم و...والان به اندازه ی 119 نفر احساس خلاء می کنم . این 9-10 روزه توی بیابانهای جنوب پا برهنه دویده ام در اروند غرق شده ام و در دشتها یش چریده ام و الان به اندازه ی همه ی آن بیابانها و دشتها احساس خلاء می کنم. ۳-به برکت این سفر دوستان خوبی پیدا کردم دوستانی از نوع ،" چه جالب من هم همینطور" دوستانی از جنس" دقیقا من هم به همین فکر می کردم" اعجوبه هایی که پایه ی هرگونه تجربه ی دیوانه واری بودند دوستانی جدیدی که انگار سالهاست می شناسمشان و من دلتنگشانم بچه های گروه خرچنگ دوستتان دارم ۴- از بی خوابی و کمبود استراحت دور چشمهایم سیاه و گود است، صورتم را آفتاب سوزانده ،احساس می کنم مفاصلم مثل لولا های زنگ زده و ستون فقراتم کج و کول شده اما روحم ، روحم سبکتر شده انگار .... ۵- اسفند 85هم مسافر جنوب بودم و مثل همیشه کتاب غزلیات مولوی همراه بود و در راه می خواندم ، یکی از همسفرانم از کتابم خوشش آمد و من به عنوان یادگاری کتاب را به او دادم ....و یک سال را بدون غزلیت مولوی سر کردم و در عین ناباوری امسال یکی از همسفران نازنینم بدون مقدمه یک کتاب غزلیات مولانا به من هدیه کرد . کتاب را باز کردم این غزل آمد : باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم!!! ۷-تقریبا همزمان با سفر ما یک اتوبوس از دانشجویان مشهد که از جنوب بر می گشتند در راه تصادف وحشتناکی کردندو سوختند .... این همزمانی سفرما با این عزیزان و همشهری بودن با آنها و ته کشیدن شارز موبایلهای ما(قطع ارتباطمان با دنیای اطراف) با عث شد عده ای که خبر را نصفه نیمه و ناقص شنیده بودند فکر کنند که ما به لقاء الله پیوستیم. از همین تریبون استفاده می کنم و اعلام می کنم که بنده شهید نشده ام و زیبا مردن لیاقتی می خواهد که بنده کاملا از آن بی نصیبم. شادی روح این عزیزان از دست رفته صلوات . پ.ن: سال نو و عید میلاد پیامبر بر همه ی دوستان مبارک . + نوشته شدم در سه شنبه ششم فروردین 1387 8:0 توسط عقیق |
|