|
1-آرام و مطمئن روی منجنیق نشسته است ، روبرو شعله های آتش زبانه می کشند منجنیق حرکت می کند باد در موهایش می پیچد نمرودیان اطراف آتش هلهله می کنند در آسمان رها می شود انگار پرواز می کند و فرود می آید اما شعله های زرد وسرخ آتش به گلهای زرد و سرخ بهاری بدل شده اند و هیزم ها همه جوانه زده اند ،هنوز هم چهر ه اش آرام است و مطمئن... آی ابراهیم ابراهیم ...آتش را چشیده ام ،صدای هلهله و هیاهوی مردم در گوشم است و حسرت یک لحظه آرامش و اطمینان تو ،حسرت یک قطره ی ایمان تو را می خورم... 2-نمی دانم حکمت چیست که گلستان هم برمن جهنم است ، ایستاده ام و شیطان سنگم می زند و وقتی همچون روز قربانی چاقو نبرید و رهایش کردم اسماعیلم هم از پشت خنجرم زد . 3-حميد هامون: ولی این مربوط میشه به دوره خاصی که من داشتم روی تزم کار میکردم... داشتم به این فکر میکردم که آدم باید خودش باشه یا دیگری؟!... به کتاب "ترس و لرز" فکر میکردم وراستش خودم هم دچار ترس و لرز شده بودم..!! چون توی اون کتاب .... ببین من میخواستم ببینم چرا ابراهیم پدر ایمان؟!.. میخواستم به عمق عشق ابراهیم به اسماعیل پی ببرم.... میخواستم ببینم ابراهیم واقعا از عمق عشق و ایمان میخواست پسرش رو بکشه؟!...اسماعیل..! پسرش رو...! بزرگترین عزیزش رو..! عشق اش رو.... این یعنی چی..؟! آدم به دست خودش سر پسرش رو ببره؟!...ابرهیم میتونست نره...میتونست بگه نــه!!... اما رفت و اسماعیل رو زد زمین.... گفت همینه!...همینه!...همینه...!... امر امر خــداست!.. وکــادر رو کشیــد....!! 4-ابراهیم خلیل الله است؛ یعنی دوست خدا ، رفیق خدا و پای این رفاقتش ایستاد تا قلب آتش تا پای قربانی عزیزترینش..... 5- عید قربان برای من همراه حادثه ی غریبی ست؛ حادثه ای که اسم این خانه(عقیق سبز ) هم از آنجا آمد...... + نوشته شدم در جمعه سی ام آذر 1386 12:1 توسط عقیق |
|