|
حسن گلاب:من خودم زخمی ام... این جگرم هزار تکه ست.. اصلا می خوام این قلبو در بیارم بندازم جلو سگ... فراست : من سالها خودمو پشت این ظاهر الصلاح پنهان می کردم!اما لحظه ای که تو رو دیدم ، محبت اومد تو دلم اون نفاق رو شست و برد ...من فقط نقابمو برداشتم... یلدا : اونیکه تو دلت افتاده محبت نیست، مرضه!عطش تو با من سیراب نمی شه ! فراست: این رسم کجاست که آب رو از جگر سوخته دریغ می کنن ... یلدا: چیزی که تو دنبالشی باید بری اطراف جردن و میدون ونک ، اونجا تا دلت بخواد جگر ریخته مرهم جگر سوخته... فراست: اینقدر بوی تعفن منو به رخم نکش .... (دیوانه از قفس پرید ...احمد رضا معتمدی) پ.ن:حالم خوش نیست انگار.....دعا بفرمایید ... + نوشته شدم در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 9:42 توسط عقیق |
|