|
آخرین بار که دیدمش برایش کتاب "کله کدو "برده بودم به گمانم از عکس روی جلد کتاب خوشش آمدهمه ی موهایش از شیمی درمانی ریخته بود و کله ی بچه ی روی کتاب مثل کله ی خودش صاف صاف بود.
کمی با لیلا صحبت کردم و گفتم که پسرش خوب می شود و دوباره از دیوار صاف بالا می رود خداحافظی که می کردم مطمئن بودم که دوباره می بینمش ......با این همه دعا و اشک و راز و نیازهای خالصانه مگر می شود جوابی از خدا نشنید ؟ مطمئن بودم یکی از همین روزها مثل فیلم ها باران می گیرد و رعد وبرق و نوری و اعجاز و تمام .....آخر مگر می شود خدا بیش از این درد و رنج سینای بی گناه و معصوم را بخواهد..... اما دیگر ندیدمش البته عکسش روی سنگ قبر بود انصافا طبیعی و قشنگ هم درآورده بودند اما تصویر روی سنگ قبر را که نمی شود بغل کرد و بوسید سنگ که نمی خندد و شیرین زبانی نمی کند حالا هر چقدر هم که قشنگ و طبیعی در آورده باشند...اما اینها را لیلا نمی فهمید و از سنگ جدا نمی شد راه می رفتم و با خدا دعوا می کردم چطور دلت آمد؟ کجاست خدای لطیف و رحیم کجاست اجیب و الدعوت المضطرین .... گاهی کسی که خواب است با یک تلنگر بیدار و هشیار می شود و گاهی سیلی محکم برای بیداری لازم است.... تصور می کردم خدا باید با قواعد ما دنیا را اداره کند باید همیشه آنچه را من تشخیص می دهم انجام بدهد و او همه ی تصوراتم را یکروزه شکست و ایستاد و شکستنم را تماشا کرد..... پ.ن: پشت پنجره ی بقیع تکه سنگی نشانم دادند و گفتند این قبر ابراهیم پسر کوچک پیامبراست که پیامبر خیلی دوستش داشت اما قبل از سه سالگی به بیماری از دنیا رفت پ.ن: همین روزها اولین سالگرد سینای ۳ ساله ست برای صبوری دل مادرش دعا کنید پ.ن : مطلب پایین جزئ اولین پست هایی بود که نوشتم ۲۰/۱۱/۸۵: "حدود 10 سال پش ليلا (يكي از حدود 20 دختر خاله ام!)ازدواج كرد .عروسي خوب وشادي بود.تا مدتها بعد خاله زاده هايم (6-7تا فسقلي 3-8 ساله)بازيي داشتند به نام ليلا بازي . يكي ليلا مي شد وتور مي انداختند سرش وبقيه دست و هلهله مي زدند و لي لي لي لي لي چند وقت پيش پسر 3 ساله ي همين ليلا خانم سرطان گرفت و...... همه دور هم جمع بوديم ،وارد اتاق بازي خاله زاده ها شدم (6-7تا فسقلي 3-8ساله) ديدم يكيشون دراز كشيده وسط اتاق وبقيه دورش نشستن واداي گريه زاري در ميارن . داشتن سينا بازي مي كردن" + نوشته شدم در دوشنبه دوم مهر 1386 0:19 توسط عقیق |
|