|
شبی احرام پوش می به دستی به من گفتا چرا در خود نشستی به جانم ریخت مستی هفت باری به او گفتم بچزخم ,گفت آری به او گفتم بچرخم ,چرخ می زد به او گفتم بخوانم, خواند نی زد چه می دیدم خودم مست و سرم مست دلم در چرخ اول رفت از دست به قدر هفت شب می خورده بودم میان چرخ هفتم مرده بودم مرا از من گرفت از من جدا کرد تمام سعی را با من صفا کرد غروب روز هشتم وقت رفتن جهانی بود از غربت دل من مطول بود در دم مختصر شد و ناگاه ان شب کوته سحر شد دلم در چاه حال مبهم افتاد همان شب پلک دل روی هم افتاد شب مستی چرا از جوش ماندم قیامت دیدم و خاموش ماندم علیرضا قزوه سلام به دوستان عزیز من برگشتم به یاد همتون بودم و به عزیزانی که امیدوار بودند اینجانب با این سفر معنوی آدم بشوم باید بگویم زهی خیال باطل!!!!!!! اما احساس می کنم الان حال آدم را بعد از هبوط از بهشت به زمین را درک می کنم. راستی یک مساله در مورد پست قبلی را اخوی بنده وقتی من سفر بودم و غم دوری من خیلی بشون فشار اورده !!!!نوشتن حرف برای گفتن زیاد دارم حرف برای نگفتن هم زیاد دارم فعلا یاحق + نوشته شدم در جمعه نوزدهم مرداد 1386 7:43 توسط عقیق |
|