|
برای برادرم علی که چیزی جز بد آموزی برایش نداشتم : برادرم علی سالها بعد از کودکی ما(من وخواهر وبرادر دیگرم) به دنیا امد وما دوباره همراه علی بچگی کردیم , به هوای علی کارتون دیدیم, زیر چشمی عمو پورنگ نگاه کردیم , به بهانه ی او سوار تاب سرسره شدیم و ........ و حالا علی کم کم از کودکی فاصله می گیرد و ما هم ........ و اما چند خاطره از علی به مناسبت ده سالگی اش: _چند روز بعد از تولدش همگی دور هم نشسته بودیم و TVنگاه می کردیم صدای گریه ی بچه ای از دور دست می آمد ولی هر کس به کار خودش مشغول بود بعد از چند دقیقه صدا بلند تر و نزدیک تر شد و ناگهان مامانم به خاطرآورد که بله ما یک نوزاد در خانه داریم که در اتاق عقبی ست و این صدا صدای اوست, علی بعد از 12 سال دوباره صدای بچه را به خانه ی ما آورده بود و ما وجود او را فراموش کرده بودیم . _این داداش ما در 8 سالگی به این نتیجه رسید حالا که سواد خواند و نوشتن داره درس خوندن دیگه بی فایده ست و تصمیم به ترک تحصیل گرفت (البته ایشون از اول دبستان تا حالا که کلاس چهارم است هر سال با معدل 20 قبول شده اما همیشه ی این سوال فلسفی را میپرسد که ما اصلا چراباید مدرسه بریم ؟) _ چند وقتی است که هر خواهشی که از علی می کنم با این پاسخ مواجه می شم:"اوه عزیزم این کمترین کاریه که می تونم برای محبوبم انجام بدم"(یکی ازدیالوگهای کارتون والس و گرومیت) برای حبیبم که چیزی جز دردسر برایش نداشتم: همچنین امروز تولد یکی از بهترین دوستانم زینب هم هست .زینبی که 10 سال است مرا تحمل کرده و گاهی برای حرف زدن اصلا نیاز به کلمه نداریم ,صدمه ای ببیند درد می کشم و وقتی در آرامش است آرامم پ.ن: دو هدیه در یک روز واقعا که جای شکر دارد . برای سلامتی شون صلوات + نوشته شدم در جمعه پانزدهم تیر 1386 11:28 توسط عقیق |
|