|
-دماغم به بيني سربالاو پر افاده اي كه از كنارش رد مي شود نگاه مي كند ،سعي مي كند غوزش را صاف كند وسرش را كمي بالاتر بگيرد ، ازطرف ديگرش يك بيني قلمي وكوچك رد مي شود دماغم خجالت مي كشد، كمي خودش را جمع وجور مي كند. -از شما چه پنهان مدتي است كه وقتي جلوي آينه مي ايستم خودش را كج وكوله مي كند وشكلك در مي آورد. -دست مي كشم به پشت غوز كرده اش عزيزكم من تو را دوست دارم همين طور كه هستي وبودي ما با هم رشد كرديم وبزرگ شديم به بوي گل ها فكر كن به ياس به نرگس به تنفس هواي نمناك صبح ،من همه اين ها را با توتجربه كردم. به من نگواگر سر بالا بودي گل مصنوعي بوي ياس مي داد فكر نكن اگر كوچكتر بودي تنفس هواي صبح لذت بخش تر بود ، دنيا همين هست كه هست سر شار از بوي عطر وگاهي بوي گند لجن . خودت باش عزيز دماغم توي آينه مي خندد. -پ.ن.كه ز انفاس خوشش بوي كسي مي آيد. + نوشته شدم در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 20:55 توسط عقیق |
|