مصطفی مستور(نويسنده ي :روي ماه خدا را ببوس و استخوان خوك ودستان جذامي و...) را پنج شنبه ي گذشته ديدم در جلسه ي"عشق در اثار مستور"
لطيف وعميق بود مثل داستانهايش
از عشق گفت از نگاهش به دنيا ورنج هايش
دوست داشتني و مرموز بود مثل كتابهايش
از عشقي گفت كه نمي ميرد كه زنده مي كند، سرد نمي شود كه مي سوزاند
خواندن وشنيدن اين كلمات برايم لذت بخش است اما از طرفي وقتي به انها فكر مي كنم بهم مي ريزم رنج مي برم ،له مي شوم
وقتي هرچه نگاه مي كني تا چشم كار مي كند عشق هاي رنگي و سطحي مي بيني وقتي اكثر ادمها امروز عاشقند وفردا فارغ
در روزگاري كه بي حرمت ترين كلمه عشق است روي ديوار كوچه نوشته عاشقم روي در توالت نوشته دوستت دارم روي صندلي اتبوس نوشته عشق مني
شنيدن از عشق انساني وعشق واقعي جزء اينكه انسان را رنج بدهد و داغ دل را تازه كند به چكار مي ايد
هر چند اگر اين داستانها و فيلم ها نبودند كه گاهي يادمان بياورد عشقي غير از اين اسباب بازي هاي رنگ به رنگ دستمالي شده هم وجود دارد، شايد تا به حال عاشقي به كل فراموشمان شده بود.
بنويس اقاي مستور از عشق بگو وداغم را تازه نگهدار
قسمتی از زندگی نامه اش:
من در صفر متولد شدم. در محيطي كه به لحاظ فرهنگي و اقتصادي و اجتماعي با معيارهاي امروز و حتي همان روز حداكثر نمره اي كه مي شود به آن داد صفر است
خيلي زود فهميدم كه با بچه هاي كوچه، بچه هاي سينما و فوتبال و تيله بازي و دوچرخه سواري و بستني فروشي و حتي درس خوان و مؤدب ـ كه گاه تك و توك در آن جهنم پيدا مي شدند ـ كمي فاصله دارم.
كمي تفاوت دارم. اين تفاوت اصلا ربطي به بهتر بودن و بدتر بودن ندارد.
فقط نوعي تفاوت بود. تفاوت و تمايز در تجربه كردن و البته خيال.
وقتي بعد از بازي هاي تمام نشدنيمان، ظهري، عصري يا شبي، از يكي از آن ها جدا مي شدم و هركس به طرف خانهي خودش مي رفت من اغلب برميگشتم و لحظه اي به آن كه دور مي شد نگاه مي كردم.
هيچ وقت هيچ كدام از آن ها برنگشت تا مرا نگاه كند. اين يكي از آن تفاوت ها بود.
قسمتي از شعر ش:
به ارتفاع ابديت دوستت دارم
حتي اگر به رسم پرهيزکاري هاي صوفيانه
از لذت گفتنش امتناع كنم
قسمتی از کتاب روی ماه خدا راببوس:
كاش يك تكه سنگ بودم. يك تكه چوب. مشتي خاك. كاش يك سپور بودم. يك نانوا. يك خياط. دستفروش. دوره گرد. پزشك. وزير.يك واكسي كنارِ خيابان. كاش كسي بودم كه تو را نمي شناخت. كاش دلم از سنگ بود. كاش اصلا دل نداشتم. كاش اصلا نبودم.كاش نبودي. كاش مي شد همه چيز را با تخته پاك كن پاك كرد.
آخ مهتاب! كاش يكي از آجرهاي خانه ات بودم. يا يك مشت خاك باغچه ات. كاش دستگيره اتاقت بودم تا روزي هزار بار مرا لمس كني.
كاش چادرت بودم. نه، كاش دستهايت بودم. كاش چشمهايت بودم. كاش دلت بودم .نه، كاش ريه هايت بودم تا نفس هايت را در من فرو ببري و از من بيرون بياوري. كاش من تو بودم. كاش تومن بودي. كاش ما يكي بوديم. يك نفر دوتايي
+
نوشته شدم در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 14:8 توسط عقیق
|