ـ عمو اسم مرا هوشنگ گذاشته بود از توي شاهنامه پيدا كرده بود ، كه با لهجه محلي هوشو صدايم مني كردند . من تنها هوشنگ آبادي بودم ، هر كس ايرادي مي گرفت كه : هوشنگ يعني چه؟ عمو مي گفت :يعني باهوش ، تيز هوش.
آغ بابا مي خنديد ومي گفت : تيزش را قبول داريم ولي هوشش را نه
ـ بعضي روزها نمي شود با پدر حرف زد بيماري اش زياد مي شود، با خودش بلند بلند حرف مي زند وكارهاي نابابي مي كند كه باعث خجالت است. بچه ها اسمم را گذاشته اند پسر كاظم ديوونه . پسر كاظم ديوونه بودن سخت است
ـ بيا اينم خونه ي مادرت، در خانه نيمه باز است مي پرم توي حياط خانه ،نگاهي به دو اتاق خشت وگلي مي اندازم ، شايد انتظار مي كشم مادرم از اتاقي بيرون بيايد و بپرم توي بغلش . صداي پيرمردي مي آيد:
كيه چي مي خواي بچه؟ - من هوشويم پسر فاطمه.
پيرمرد مي گويد: خدابيامرزه فاطمه رو يادگار اوني چه بزرگ شدي.
مي پرم طرف نخل ها ، نخلي را بغل مي گيرم پوست سخت وسفت نخل ،آغوش گرم مادرم مي شود. صورتم را به تنه ي نخلها مي چسبانم. مي چرخم ، مي چرخم دور نخل مي چرخم وبوسش مي كنم.سرم را بالا مي گيرم باد ملايمي شاخه هايش را تكان مي دهد فكر مي كنم باد موهاي مادرم را تكان مي دهد
بلبل ها توي شاخه ها جيک جيك وچكل چكل مي كنند ، فكر مي كنم مادرم به زبان بلبل با من حرف مي زند. زير در خت خرمايي پيدا كرده ام مي گذارم توي دهانم ، چقدر شيرين است ،انگار مادرم دهانم را مي بوسد
ـ برادر، من لای بشکهها گیرکردهام. مرا نجات بده تا تو را بکشم.( دیالوگی از هوشو در حین نمایش روی سنی که از بشکه درست شده است اما ریسمان بشکه ها پاره شدند.)
+
نوشته شدم در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 8:53 توسط عقیق
|