|
این کلمات را کسی می نویسه که ربع قرن از تولدش می گذره
من امروز وارد ۲۵ سالگی شدم اما هنوز از کفش پاشنه بلند می افتم هنوز جلوی آینه برای خودم شکلک در می آورم وهنوز به کوچه ی خلوت که می رسم دوست دارم بدوم هنوز گاهی بد جوری رم می کنم هنوز دوست دارم آدم های از خود راضی را چنگ بزنم......و هنوز آدم نشدم غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت .........پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت پ.ن.من دایی ای داشتم که وقتی حدود۳ ساله بودم در سن ۱۷ سالگی فوت کرد اما خیلی خوب بیادش دارم یادم هست که مهربون بود وهمیشه لبخند می زد .... به خواهرزاده ی ۳ ساله ام که نزدیکم نشسته وداره با آبرنگ کثیف کاری می کنه نگاه می کنم من چقدر در یادش هستم ؟ سرش را که بلند می کند لبخند می زنم . + نوشته شدم در شنبه دوازدهم اسفند 1385 8:52 توسط عقیق |
|