|
- یکی از آشنایان خاطره ای تعریف می کرد از سالها پیش که دریکی از بازارهای جنوب کشور مشغول به کار بوده ! بازاری که بیشتر مشتریانش خانم و مسافر (غیر بومی) بودن!، این بنده خدا می گفت که به علت گرمای خیلی زیاد و بومی نبودن تقربا هر روز به یک چند نفری از خانومهای خسته از خرید حالت غش و ضعف دست می داد ! و البته هنوز خانوم مزبور از هوش نرفته کسبه ی محترم برای امداد هجوم می اوردن و زرنگترینشون ایشون رو بین زمین و آسمون می گرفتن و روی دست به مغازه ی خودشون می بردن و از هیچ کوششی (از تنفس دهان به دهان گرفته تا ماساژ قلبی و...!!!) برای امداد و نجات کوتاهی نمی کردن! در میان گاهی لحظات دیدنی بوجود می آمده مثلا وقتی چند نفر همزمان به بالین خانوم حادثه دیده می رسیدن و دعوا راه می افتاده سر اینکه چه کسی باید به خانوم کمک کنه! و جالب اینجا ست که به اعتراف همین بنده خدا اگر مردی وسط آن بازار جلوی چشم همه در حال جون کندن هم بود همه سعی می کردن خودشون رو مشغول کار و بی خبر نشون بدن!
- در مسافرتهای کوتاه و بلند دوران مجردی همیشه سعی می کردم همه ی کارهایم را خودم انجام بدهم(از خر کش کردن چمدان و جعبه ی کتابها تا پیدا کردن صندلی و واگن و...) و همیشه به حسن نیت مردانی که فقط و فقط آماده کمک به خانومهای تنها و ترجیحا جوان و زیبا هستند مشکوک بودم. - این رو گفتم که بگم این دنیا پر از گرگهایی که لباس گوسفند تنشون کردن! پ.ن: تاتر " عشق لرزه " اگرچه از نظر کارگردانی و بازی ها بی نقص نیست اما متن جادو کننده ی اریک امانوئل اشمیت را روی صحنه از دست ندهید. + نوشته شدم در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 10:38 توسط عقیق |
|