سالها پيش خودم را حبس كرده بودم در كوچكترين اتاق خانه وشايد كوچكترين اتاق شهر اتاقي(1*2). مدتي بود كه خيلي خسته بودم شايد خسته ترين آدم شهر، تقريبا تمام شبانه روزم را در همان اتاق مي گذراندم اتاق من پنجره ي چوبي وقشنگي به كوچه ي پشتي داشت (و اين تنها تفاوت اتاقم با قبر بود چون آنجا مثل قبر تنگ وغمناك وسرد بود اما پنجره اي داشت كه هيچ قبري ندارد ) آن روز ها آنقدر خسته وناتوان بودم كه حتي ديگر حال دعا كردن وحرف زدن با خدا را هم نداشتم با خودم با ديگران حتي با خدا هم قهر بودم .
وشبها از اين پنجره به صداي كوچه گوش مي دادم.به صداي پاي عابران وگاهي زمزمه هاشون كه توي كوچه مي پيچيد
يك شب متوجه صداي ناله اي شدم ناله اي چنان غمگين وچنان عميق كه من هم به گريه افتادم بعد از چند شب صداي ناله ها قطع شد توي اين شبها متوجه شدم صدا از پاركينگ خانه ي روبروست مدتها ذهنم مشغول اين صدا و دليل اين ناله ها بود ..
تا اينكه چند روز بعد از همان پنجره شنيدم كه خانم همسايه روبرويي با خانم ديگري در همين مورد صحبت مي كند . شنيدم كه گفت چند روز پيش همسرش متوجه يك سگ گم شده در كوچه مي شود واو را توي پاركينگ حبس مي كند اما سگ در اين مدت هيچ چيز نمي خورد واينقدر ناله مي كند تا يكروز صاحبش كه از كوچه مي گذشته صداي سگ را مي شنود واو را از آنها پس مي گيرد .
دوباره حرف زدن با خدا را شروع كردم چون مطمئن شدم حتي اگر گمم كرده باشد صدايش كه بزنم پيدايم مي كند
يا الله يا حبيب يا لطيف من اينجام راه را اشتباه رفتم گم شدم من رو درياب
+
نوشته شدم در چهارشنبه دوم اسفند 1385 22:26 توسط عقیق
|