|
1-بچه که بودم سوگولی بابا بودم بغل و شانه ی بابا جای همیشه ام بود ! فکر می کردم پدرم قوی ترین و بلند ترین مرد دنیا ست !!! از روی شانه های بابا دنیا به نظرم کوچک می امد و در بغلش سرشار امنیت و آرامش میشدم از بغلش که پایین می آمدم سرم رو بلند می کردم و نگاهش می کردم و احساس می کردم جلوی کوه ایستاده ام ! دلم برای اون احساس امنیت و آرامش ، دلم برای اون بابا تنگ شده!!! 2-قرص ماه شب چهارده را دیدی ، سر بابای من چیزی شبیه همان ست ! براق ،صاف و بی مو! پسر عمه ای داشتم با مو های مشکی و پرپشت که وقتی بچه بودم همیشه برای اینکه سربه سرمن بگذارد می گفت : "هو هو بابات کچله" ! منم با شنیدن کلمه ی کچل از جیغ و داد و گریه قیامتی راه می انداختم !!و اینقدر موهای فرفری اش را می کشیدم تا اینکه بگوید غلط کردم ! خود بابا هم چند وقت یکبار که یاد جوانی هایش می کرد دست روی سرش می کشید و می گفت که موی های پر پشت و مجعدی داشته که نگو نپرس!! و ما با ناباوری به سر براقش نگاه می کردیم و ریزی ریز می خندیدیم . چند وقت پیش بعد از مدتها پسر عمه ام را دیدم ، دیگر از اون موهای مشکی پر پشت خبری نبود ، موهای سرش ریخته بود و دختر کوچکش روی شانه اش بود و سر بی مویش را نوازش می کرد دلم نیامد به دخترش بگم :"هو هو بابات کچله!!!" 3-ابوی ما خدانگهدارش باشه به شدت به طبیعت و حیات وحش و حیوانات علاقه مندند ، البته ما رو هم دوست دارند !!!! 4-روز تولد امیر المومنین و روز پدر مبارک!! + نوشته شدم در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 0:37 توسط عقیق |
|