|
و من بلاخره مسافر شدم سفری فوق العاده با مجموعه ای از دوست داشتنی ها قطار، تاتر، کتاب و به این سه اضافه کنید همسفری پایه را که از من هم مجنون تر بود!!!! در برنامه ی فشرده ای که به کمک رفیق همسفرم ریختیم حداکثر استفاده را از این 3 روز و 2 شب سفر بردیم و در این ومدت کوتاه حدود 20 کتابی که دنبالشان بودم را در آن دریای کتاب پیدا کردم و خریدم و 5 تاتر(حسنی و دیو ...-دوبار-، تبرئه شده ، کادانس،غلتشن ها ) را دیدیم . تصمیمی برای آینده من شغل آینده ام را انتخاب کردم ! دوست دارم در آینده لوکوموتیوران بشم !!!! فکر کن یک روز در میان (بدون این همه مشکل برای گرفتن بلیط) سوار قطار می شوی می روی تهران لذت قطار سواری یک طرف ،می توانی یک تاتر هم می بینی و دوباره بر گردی سر زندگی ات!! بی صندلی تاتر حسنی و دیو .... افشین هاشمی را دوبار دیدیم ، بار دوم خوشبختانه همه ی بلیطها فروش رفته بود و بلیط بی صندلی گیر مان آمد !!! گفتم خوشبختانه چون ناچار شدیم جلوی صندلی ها و روی صحنه ی نمایش و بسیار نزدیک به بازیگران بنشینیم ،اینقدر نزدیک که خطوط چهره و عرق روی پیشانی بازیگران را هم می دیدیم ! و لمس کردیم چطور همگی از جان مایه می گذارند ! دسته گل به باد دادن!! یک روز عصر که منتظر شروع تاتر بودیم با رفیق همسفرم تصمیمی گرفتیم از باب اردات و تشکر دسته گلی برای کارگردان تاتری که قرار بود ببینیم بخریم! و از ساعت 4 تا 6 همان اطراف پارک دانشجو دنبال گلروشی آبرومندی گشتیم و یافت می نشد! فقط گلفروشی داغونی روبروی یک بیمارستان بود که دسته گل های آماده ی بسیار بد ریختی داشت !! بعد از این دو ساعت تلاش من تسلیم شدم و روی یکی از نیمکتهای جلوی تاتر شهر وا رفتم اما ناگهان روی سر رفیقم لامپی روشن شد و دستی تکان داد رفت و بعد از چند دقیقه با دست پر برگشت از همان گل فروشی دسته ای زنبق بنفش بدون تزئین خریده و از مغازه ی لوازم التحریر کاغذ رنگی مناسبی برای دورش گرفته بود و با تکه کنفی که نمی دانم از کجا کش رفته بود گل ها را پیچیده بود !!! الحق دسته گل زیبایی شده بود اما رفیقم که تازه استعداد گل آرایی اش شکوفا شده بود اصرار داشت که دسته گل چیزی کم دارد و باید چند برگ سبز به آن اضافه کند این مشکل را هم من باکندن چند شاخه شمشاد از پارک روبروی تاتر شهر حل کردم !!! خلاصه دست گل را بعد از دیدن تاتر با دستانی لرزان از هیجان تقدیم کردم و در آن لحظات فقط نگران بودیم که نکند آقای کارگردان دسته گل را رو به پایین بگیرد و شاخه های شمشاد در جلو چشم آن همه تماشاچی به روی صحنه بپاشند!!! که البته بخیر گذشت. 3 نسل تاتر حسن و دیو با داستان به ظاهر ساده و لحن موزیکال و ساده اش توانسته بود با طیف وسیعی از مخاطبان ارتباط برقرار کند در سالن تاتر خانواده ا ی با دختر 7-8 ساله شان حضور داشتند و آن طرف تر پیرزن پوست و استخوانی روی ویلچرش نشسته بود . و هنگام اجرای نمایش خنده های از ته دل دختر کوچک و نگاه خیره ی پیرزن به صحنه ی نمایش واقعا جالب بود!! پشت و روی صحنه در دو نمایش فوق العاده ی غولتشنها و حسنی و دیو... پشت صحنه عملا حذف شده بود و بازیگران کنار صحنه ی نمایش روی نیمکت نشسته بودند و منتظر زمان اجرای نقششان بودند و بعد از اجرا هم دوباره روی نیمکت می نشستند و استراحت می کردند ، آب می خوردند و حتی با بغل دستی شان خوش و بش می کردند. حتی در نمایش حسن و دیو افشین هاشمی که چندین نقش متفاوت داشت همان کنار صحنه جلوی چشم تماشاگران لباسش را عوض می کرد و به وسط صحنه می آمد!!انگار که تماشاچی محرم است و چیز مخفی وجود ندارد . امنیت جانی تماشاچی !!! در نمایش غلتشنها شوخی با تماشاچیان بسیار جذاب و عالی از کار در آمده بود خصوصا قسمتی که هدایت هاشمی از دست زنش عصبانی بود و رسما به طرف خانم تماشاچی که در ردیف اول نشسته بود حمله برد تا دق دلش را سر او خالی کند!!! البته دو بازیگر دیگر جلوی او را گرفتند اما او همچنان برای خانم تماشاگر چشم ابرو می آمد و خط و نشان می کشید!! چه می کنند این هاشمیون! افشین هاشمی در نمایش حسن و دیو... در نقش کارگردان ، نوازنده، خواننده ، و بازیگر چهار نقش(پیرمرد معبر خواب، کشاورز خراسانی،معمار کرد و ماهیگیر جنوبی)عالی و فوق العاده بود ، همچنین هدایت هاشمی که ساعت 6:45-8 در تاتر حسن و دیو نقش اصلی را داشت و از ساعت 8:15-9:30در غولتشنها نقش پر تحرکی را بازی می کرد و از پس هر دو به زیبایی بر آمده بود. و دهان ما باز مانده بود که این هاشمیون این همه انرژی و هنر را از کجا می آوردند! حاشیه ی ارغوانی! شبی که از تاتر غولتشنها برمی گشتیم با دوستان در حال جست و خیز و ابراز احساسات بودیم که چشمتان روز بد نبیند به شهادت شاهدان عینی یکمرتبه قد من نصف شد!!! و با یک پا در چاله ای که کنار یک درخت چنار بود فرو رفتم ، به سرعت پایم را بیرون کشیدم و اینقدر در جذبه ی تاتر فرو رفته بودم که اصلا درد را احساس نکردم و به جست و خیز ادامه دادم. فردا که یواش یواش درد پا شروع شد محل ضرب دیده گی را بررسی کردم با تعجب دیدم کنار زانویم تقریبا به اندازه ی یک کف دست کبود شده!!! برای جلب همدردی پایم را به دوستان نشان دادم یکی از دوستان فریاد کشید:" چه زیبا!!!!!!!!" و بقیه حرف او ر تایید کردند ، همه جمع شدند یکی می گفت :" عجب ترکیب رنگی از سرخ تا بنفش بادمجونی و با حاشیه ای ارغوانی!!! آن یکی می گفت :" پایت مثل آسمون غروب پاییز شده!!!" خلاصه همه بدون توجه به بنده ی مصدوم به تعریف و توصیف از آن اثر هنری پرداختند!! Over dose این مدت کوتاه با دیدن 2تاتر عالی یک تاتر متوسط و یک تاتر نچندان دلچسب حسابی اور دوز کردیم و با رفیق همسفر به این نتیجه رسیدیم که خدا رحم کرده که ما با تاتر شهر 1000 کیلومتر فاصله داریم و گرنه تمام پول و وقت و زندگی مان را برای تاتر می دادیم و معلوم نبود از کجا سر در بیاوریم! پ.ن:ببخشید که این پست اینقدر طولانی شد !!! مسائل مربوط به نمایشگاه و کتاب بماند برای پست آینده!!!! + نوشته شدم در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 18:30 توسط عقیق |
|