|
مادرم می گوید:احمق نشو، لگد به بختت نزن
به موجود کوتوله ای که نشانم می دهد نگاه می کنم تر گل ور گل وبزک کرده بغلم می کند نفسم تنگ می شود از من جدا نمی شود سینه ام سنگین می شود بختم می افتد و از درد به خودش می پیچد و سیاه می شود مادرم می زند توی سرش ،بختت سیاه شد نفس نفس می زنم :این بخت من نبود بختک بود + نوشته شدم در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 9:0 توسط عقیق |
كاسه اي را كه به مهر به دستت دادم را شكستي.
گفتم: اگر با من نبودش هيچ ميلي چرا ظرف مرا بشكسته ليلي سرم را شكستي زمزمه كردم :اي كه از كوچه ي معشوقه ي ما مي گذري بر حذر باش كه سر مي شكند ديوارش دلم راشكستي، گفتم :بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت سر خم می سلامت بشکست اگر سبویی ليلي ليلي ليلي حالا كه كمرم را شكستي چه بگويم؟ ناله مي زنم نه از روي غم که از روي درد : اگر با من نبودش هيچ ميلي چرا پشت مرا خم كرده ليلي + نوشته شدم در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 11:42 توسط عقیق |
مرد گفت:تورا دوست دارم ، تو را كه كلامت به شيريني عسل است. زن لب فروبست ورفت ؛ مرد ،گريان ماند. مرد گفت:تورا دوست دارم ، تو را كه موهايت گندم زاري رؤيايي ست.. زن موهايش را چيد ،جلوي پاي مرد ريخت ورفت؛مرد،حيران ماند. مرد گفت:تورا دوست دارم ، تو را كه چشمانت روشن ودرخشان ونگاهت چنين مواج است. زن چشمانش را مانند دو تيله بر دستان مرد انداخت ورفت؛ مرد، هراسان ماند. مرد گفت:تورا دوست دارم ، تو را كه دستانت چنين ظريف وزيبايند وزنانگي ات از هر ابريشمي لطيف تر ست. زن دستش را بالا برد ،سيلي محكمي به گونه ي مرد نواخت ورفت؛ مرد،ويران ماند. مرد گفت:تورا دوست دارم ، تو را كه قلبي چنين بي تاب ودلي اينگونه آرام ومهربان داري. زن قلبش را از سينه بيرون آورد و دلش را به مرد سپرد وايستاد ونرفت؛ مرد مجنون شد ، مرد مجنون ماند. + نوشته شدم در شنبه پنجم اسفند 1385 6:36 توسط عقیق |
يكروز چوبي در دست داشت هردو سر آتش گرفت! گفتند چه خواهي كرد؟ گفت:مي روم تا به يك سر اين دوزخ را بسوزم وبه يك سر بهشت را تا خلق را پرواي خدا پديد آيد! ***************************************** يكروز يكي را ديد ،زار مي گريست. گفت:چرا مي گريي؟ گفت:دوستي داشتم بمرد. گفت:اي نادان چرا دوستي گيري كه بميرد؟ + نوشته شدم در جمعه چهارم اسفند 1385 8:42 توسط عقیق |
گفت:جمله خلق را ديدم كه چون گاو وخر از يك آخور علف مي خوردند . + نوشته شدم در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 6:19 توسط عقیق |
مي گفت: فكر مي كردم اگه پول نداره اگه تحصيلات بالا نداره اگه تيپ و قيافه نداره در عوض جنم داره آهي كشيد وادامه داد :كه بعدا فهميدم اينم نداره!!!!!! + نوشته شدم در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 20:33 توسط عقیق |
-دماغم به بيني سربالاو پر افاده اي كه از كنارش رد مي شود نگاه مي كند ،سعي مي كند غوزش را صاف كند وسرش را كمي بالاتر بگيرد ، ازطرف ديگرش يك بيني قلمي وكوچك رد مي شود دماغم خجالت مي كشد، كمي خودش را جمع وجور مي كند. -از شما چه پنهان مدتي است كه وقتي جلوي آينه مي ايستم خودش را كج وكوله مي كند وشكلك در مي آورد. -دست مي كشم به پشت غوز كرده اش عزيزكم من تو را دوست دارم همين طور كه هستي وبودي ما با هم رشد كرديم وبزرگ شديم به بوي گل ها فكر كن به ياس به نرگس به تنفس هواي نمناك صبح ،من همه اين ها را با توتجربه كردم. به من نگواگر سر بالا بودي گل مصنوعي بوي ياس مي داد فكر نكن اگر كوچكتر بودي تنفس هواي صبح لذت بخش تر بود ، دنيا همين هست كه هست سر شار از بوي عطر وگاهي بوي گند لجن . خودت باش عزيز دماغم توي آينه مي خندد. -پ.ن.كه ز انفاس خوشش بوي كسي مي آيد. + نوشته شدم در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 20:55 توسط عقیق |
|