تبليغاتX
عقيق

عقيق

مادرم می گوید:احمق نشو،  لگد به بختت نزن

به موجود کوتوله ای که نشانم می دهد نگاه می کنم تر گل ور گل وبزک کرده بغلم می کند نفسم تنگ می شود از من جدا نمی شود سینه ام سنگین می شود
و من احمق مي شوم هلش می دهم
ولگد مي زنم توي دل بختم

بختم می افتد و از درد به خودش می پیچد و سیاه می شود

مادرم می زند توی سرش ،بختت سیاه شد

 نفس نفس می زنم  :این بخت من نبود  بختک بود

 

+ نوشته شدم در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 9:0 توسط عقیق |


كاسه اي را كه به مهر به دستت دادم را شكستي.

 گفتم: اگر با من نبودش هيچ ميلي

          چرا ظرف مرا بشكسته ليلي

 سرم را شكستي

 زمزمه كردم :اي كه از كوچه ي معشوقه ي ما مي گذري

                  بر حذر  باش كه سر مي شكند  ديوارش

 دلم راشكستي، 

گفتم :بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت

        سر خم می سلامت بشکست اگر سبویی 

ليلي ليلي ليلي حالا كه كمرم را شكستي چه بگويم؟

ناله مي زنم نه از روي غم که از روي درد :

 اگر با من نبودش هيچ ميلي

 چرا پشت مرا خم كرده ليلي

+ نوشته شدم در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 11:42 توسط عقیق |


مرد گفت:تورا دوست دارم ، تو را كه كلامت به شيريني عسل است.

 

    زن لب فروبست ورفت ؛                          مرد ،گريان ماند.

 

مرد گفت:تورا دوست دارم ، تو را كه موهايت گندم زاري رؤيايي ست..

 

  زن موهايش را چيد ،جلوي پاي مرد ريخت ورفت؛مرد،حيران ماند.

 

مرد گفت:تورا دوست دارم ، تو را كه چشمانت روشن ودرخشان ونگاهت چنين مواج است.

 

   زن چشمانش را مانند دو تيله بر دستان مرد انداخت ورفت؛           مرد، هراسان ماند.

 

 مرد گفت:تورا دوست دارم ، تو را كه دستانت چنين ظريف وزيبايند وزنانگي ات از هر ابريشمي لطيف تر ست.

 

   زن دستش را بالا برد ،سيلي محكمي به گونه ي مرد نواخت ورفت؛                               مرد،ويران ماند.

 

مرد گفت:تورا دوست دارم ، تو را كه قلبي چنين بي تاب ودلي اينگونه آرام ومهربان داري.

 

زن قلبش را از سينه بيرون آورد و دلش را به مرد سپرد وايستاد ونرفت؛    

 

مرد مجنون شد ،

 

مرد مجنون ماند.

 

+ نوشته شدم در شنبه پنجم اسفند 1385 6:36 توسط عقیق |


يكروز چوبي در دست داشت

هردو سر آتش گرفت!

گفتند چه خواهي كرد؟

گفت:مي روم تا به يك سر اين دوزخ را بسوزم

وبه يك سر بهشت را

تا خلق را پرواي خدا پديد آيد!

*****************************************

يكروز يكي را ديد ،زار مي گريست.

گفت:چرا مي گريي؟

گفت:دوستي داشتم بمرد.

گفت:اي نادان چرا دوستي گيري كه بميرد؟

 

+ نوشته شدم در جمعه چهارم اسفند 1385 8:42 توسط عقیق |


گفت:جمله خلق را ديدم كه چون گاو وخر از يك آخور علف مي خوردند .
يكي گفت :خواجه تو كجا بودي ؟
گفت: من نيز با ايشان بودم ، اما فرق من آن بود كه
ايشان مي خوردند
و مي خنديدند
وبرهم مي جستند
ومي ندانستند ،
من مي خوردم
ومي گريستم
وسربه زانو نهاده بودم
ومي دانستم.
( احمد خضرويه ي عارف)

+ نوشته شدم در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 6:19 توسط عقیق |


مي گفت: فكر مي كردم اگه پول نداره

اگه تحصيلات بالا نداره

اگه تيپ و قيافه نداره

در عوض جنم داره

آهي كشيد وادامه داد :كه بعدا فهميدم اينم نداره!!!!!!

+ نوشته شدم در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 20:33 توسط عقیق |


-دماغم به بيني سربالاو پر افاده اي كه از كنارش رد مي شود نگاه مي كند ،سعي مي كند غوزش را صاف كند وسرش را كمي بالاتر بگيرد ، ازطرف ديگرش

 

يك بيني قلمي وكوچك رد مي شود دماغم خجالت مي كشد، كمي خودش را جمع وجور مي كند.

 

-از شما چه پنهان مدتي است كه وقتي جلوي آينه مي ايستم خودش را كج وكوله مي كند وشكلك در مي آورد.

 

-دست مي كشم به پشت غوز كرده اش عزيزكم من تو را دوست دارم همين طور كه هستي وبودي ما با هم رشد كرديم وبزرگ شديم به بوي گل ها فكر كن به ياس به نرگس به تنفس هواي نمناك صبح ،من همه اين ها را با توتجربه كردم. به من نگواگر سر بالا بودي گل مصنوعي بوي ياس مي داد فكر نكن اگر كوچكتر بودي تنفس هواي صبح لذت بخش تر بود ، دنيا همين هست كه هست سر شار از بوي عطر وگاهي بوي  گند لجن . خودت باش عزيز

 

دماغم توي آينه مي خندد. 

 

-پ.ن.كه ز انفاس خوشش بوي كسي مي آيد.

 

+ نوشته شدم در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 20:55 توسط عقیق |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست


صفحه نخست
نامه بر


پیوندهای روزانه

gaze
ارمیا
یادنامه ی رضا امیرخانی از معلمش
الهی دورت بگردم...
شب را باید بی چراغ رو شن کرد
آرشیو پیوندهای روزانه


دیروزها

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385


آرشیو موضوعی

شعر
یاداشت های پراکنده
کتاب
داستانک
سینما وتاتر
پایان نامه


پیوندها

خاطرات عمره/الهی دورت بگردم
پابرهنه در بهشت
قلم های کاغذی
آقاي هيچكس
یک وجب دل
سگ پرسه
لانگ شات
اکینانیوز
گوربان
راوی
پریزاد
مشیانه
هم درد
MoviEs
محرمانه
ماه ناتمام
نقشی بر آب
پرچین سوخته
مشترک مورد نظر
علي علي اكبري
پنجره اي رو به جامعه
فروپاشي اول شخص مفرد
دست نوشته های یک احمد
همچون.....کرگدن......تنها
چند.....نفر.......طلبه
زیستنی...دیگر
فرزند...صبح
خورنق
مشق شب
Spotlight
حلقه ی سه شنبه
پس از طوفان
زبور داوود
نجوای من
خانه کتاب انشا
رمل سیراب
جودی آبوت
به نام نامی سکوت
... این روزها که می گذرد
پژمان


    دید و بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS