تبليغاتX
عقيق

عقيق

سیادت مثل این می مونه که با یک خوانواده ی خیلی مهم و با نفوذ   فامیل باشی  که به هیچ وجه اهل پارتی بازی نیستند!

عید بر همه مبارک

+ نوشته شدم در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 17:45 توسط عقیق |


 

حرم برای کسانی که برای سفر و زیارت به مشهد می آیند مکانی ست برای زیارت ،دعا  و توسل ، اما برای ما که ساکنین مشهد حرم امام هشتم  چیز دیگری ست... حرم برای ما مجاورین هم محل زیارت و عبادت است...

اما غیر زا آن حرم بر ای ما:

- محل قرار های دوستانه است جایی که می شود بدون مزاحم و به دور از گرما و سرما  چند ساعتی نشست و گپی زد...

- محل عقد است دختر پسرهای جوان است(خود من در صحن جمهوری بله ی معروف را گفتم)....

- حتی گاهی حرم جایی برای درس خواندن و مباحثه است(منظره ی کنکوری های کتاب به دست در گوشه کنار رواقهای حرم منظره ای اشناست!)...

- محل تفریح هم است ! قبل ترها که بردن وسایل به داخل حرم ممنوع نبود محل پیکی نیکهای شب جمعه ی مردم مشهد هم حرم بود..خیلیها دست زن و بچه را می گرفتند  زیر اندازی بر می داشتند و فلاسک چایی و غذای حاضری و عصر پنج شنبه و جمعه را کنار فواره های حوض با صفای صحن و سرای امام می گذاراندند...

- محل برگزاری مراسم ختم و آرامگاه رفتگان است(بگذریم که گویا گران ترین زمین در کشور همین قبرهای ارامگاهای  حرم رضوی  است تا 10-15 میلیون برای هر قبر هم شنیده ام!!!!)

- مسجد و حسنیه و تکیه است روزهای برای روزهای عزا داری و جشن ....

- محل دل سبک کردن از دلتنگی ها ست... تنها جایی ست که می شود یه دل سیر گریه کرد و سبک شد بدون اینکه زیر نگاه کسی باشی!

- حتی بیمارستان و درمانگاه کسانی ست که از همه جا ناامید شده اند...

حرم برای ما ساکنین مشهد چیز دیگری ست....

هر کدام از گوشه گوشه اش هزار خاطره ی تلخ و شیرین  داریم دور که می شویم از این خاک قبل از دلتنگی برای خانه و خانواده،دلتنگ حرم می شویم... دلتنگ خانه و صاحب خانه ...

پ.ن: خیلی  دلم می خواست این تاریخ جالب 8/8/88 را هر طور شده در زندگیم ثبت کنم... اول خواستم تاریخ ازدواجم رو تو این روز قرار بدم اما یادم آمد من یک سال و اندیه که ازدواج کردم!!! بعد از ذهنم گذشت که  چه خوبه که تاریخ تولد بچه م رو  این روز قرار بدم  بعد یادم امد که دیر به فکر افتادم و به یاد دردسرهاش که افتادم کلا پشیمون شدم این شد که  فکر کردم حداقل چیزی بنویسم و  این تاریخ را در وبلاگم ثبت کنم !!!

 

پ.ن: نایب الزیاره ی همه هستم....

+ نوشته شدم در جمعه هشتم آبان 1388 13:56 توسط عقیق |


ساختمونی  که در اون ساکن هستیم آپارتمان  راحت و  دلبازیه اما یک عیب بزرگ داره اشکالی که در نگاه اول اصلا به نظر نمی رسه و ما هم  آهسته آهسته متوجه اون شدیم . اشکال این خونه که مصداق کامل بساز و بفروشیه و انگار  خونه با مقوا و تف ساخته شده ! ماجرا از جایی شروع شد که در اولین ورود به خانه در تقلا برای باز کردن در اصلی دستگیره ی در به راحتی کنده شد! بعد از اون در روز اول اقامتمون که همان شب اول آغاز زندگی مون بود اتصال لوله ی آبگرمکن در رفت و آشپزخانه تبدیل به حوضچه ی آب گرم شد و و بنده در همان ساعات اول شروع زندگی به ناچار لباس عروسی رو در اوردم و با هسر گرامی مشغول آب جمع کردن و تی کشیدن شدیم و خلاصه مشکلاتی از این دست هنوز هم ادامه دارد و....

مشکل دیگر این ساختمون ۱۵ واحدی عدم وجود چیزی به نام حریم خصوصیه و بعد از مدت کوتاهی پی بردیم که ما در واقع با ۱۵ خانواده ی دیگر ساختمان بلاخص ساکنین آپارتمانهای اینوری و اون وری و بالایی دسته جمعی زندگی می کنیم ! مثلا همین الان  کاملا مشخص است که همسایه کناری ما افطار قرمه سبزی دارد و در حال گوش دادن به برنامه اشپزی تلوزیون است  خانم هسایه بالا هم مشغول جارو زدن پذیرایی است و همسایه اون وری هم فعلا خانه را خالی کرده و گرنه گزارشش را می دادم! این زندگی گروهی اجباری بدون مشکل هم نیست مثلا همین خانم همسایه  ی دست چپی ما خانم خانه دار خوشحالی ست که شبها  ۲ نیمه شب (در ماه رمضان تا سحر) بیدارند و ماهواره تماشا می کنند و صبحها هم ساعت ۱۱ ظهر از خواب بیدار می شوند! یعنی زمان استراحت ما تازه زمان شارژ شدن و اوج فعالیت اونها ست! البته زندگی اونها به خودشون مربوطه اما تلوزیون اونها درست پشت دیوار اتاق خواب ما ست و صدای تلوزیون اونها با وضوح کامل در اتاق ما شنیده می شه به شکلی که گاهی برنامه ای که در ماهواره می بینه من رو هم جذب می کنه و  قید خواب رو می زنم و به برنامه توجه می کنم حالا فکر کن در این میان خانوم از اون برنامه خسته بشه(گویا اصلا سلیقه مون توی برنامه دیدن با هم هماهنگ نیست چون این اتفلق زیاد می افته) و بزنه کانال رفص و اواز جیگیلی جیگلیی  و ضد  حالی که من می خورم! از وسایل صوتی و تصویری آزار دهنده تر بحث های خانوادگی زنده در حال اجراست و مسائل شخصیه که  ادم نمی دونه چی توی گوشش فرو کند که نشوه آنچه نباید بشنوه!

خلاصه زندگی سختیه  آدم پیاز داغش می سوزه یا سوپش ته می گیره همه ی همسایه ها خبر می شن!  تازه نه دعوایی نه بحثی حتی نمی شه  برای دل خودت زیر آواز بزنی. زندگی در این شرایط اما حسنی هم داره در این مدت محتاط تر شدم انگار. با یاد آوری اینکه شاید دیگری هم بشنوه و بفهمه  بیشتر مواظبم که چه می گم و چه می کنم. شاید خنده دار باشد فقط با تصور اینکه دیگری که شاید نظر و نگاهش نقشی هم در زندگی من نداشته باشه محتاط تر شدم . گاهی فکر می کنم اگر  به جای همه ی اینها حضور خدا را احساس می کردم  شاید خیلی از اشتباهات خیلی از وقت گذرانی ها را کنار می گذشتم و آدم دیگری می شدم!

 

+ نوشته شدم در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 15:31 توسط عقیق |


- طول می کشه اما خوب می شه!

+ نوشته شدم در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 10:56 توسط عقیق |


- من برگشتم از خرداد پر نور و تفدیده ی عربستان از شبهای مدینه و سحرهای مسجدالحرام از ۱۶۲برگه ی تصحیح نشده از دیدارها و مهمان داری ها از دیدن مناظره ها و بحثهای بی پایان بعد از آن و من بلاخره چند ساعتی فرصت پیدا کردم به اینجا سری بزنم ! در اوج انتخابات چند باری حسابی هوس کردم چیزکی بنویسم اما یا فرصت نداشتم یا دسترسی به نت !

- چیزی که در عربستان نسبت به سفر قبلی ام تغییر کرده بود وسیع شدن تبلیغات وهابیت خصوصا در مسجدالنبی بود هر روز وقتی منتظر باز شدن در روضه ی پیامبر بودیم یک خانم پوشیه زده یک ساعت تمام به فارسی سلیس در مورد وهابیت سخنرانی می کرد و خلاصه و جان  کلامش این بود: " هرچه اونها(وهابی ها) انجام دهند و اعتقاد دارند عین سنت رسول الله  و دستورات خدا است و هر چه ما (شیعیان) انجام می دهیم و به آن معتقدیم از خودمان در آوردیم!!!!"

- وقتی ما از ایران رفتیم همه جا امن و امان بود اما وقتی برگشتیم چهره ی شهر کاملا عوض شده بود بنرهای تبلیغاتی پارچه های رنگی  بوق ماشینها و تجمع آدمها....

و البته آتش بیار معرکه مناظره های تلوزیونی کاندیداها که خلاصه و جان کلام هر کدامشان  این بود : " آنچه من می گویم حقیقت محض است و آنچه دیگران می گویند جز دروغ و  عوام فریبی چیزی نیست."

-اوضاع بدی شده این روزها .....  

+ نوشته شدم در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 18:5 توسط عقیق |


خودش گفته مساجد خانه ی من هستند ، اما راستش من هیچ وقت این جمله را درک نمی کردم ، لا اقل مساجدی که من دیده بودم شباهتی به خانه ی خدا نداشتند. اغلب مساجد به خانه هایی می ماندند که صاحبش مدتها ست به انجا سر نزده ، فرشهای کهنه و کثیف با رایحه ی جوراب،ساعتهای خاک گرفته و  از کار افتاده ،مهرهای شکسته ، جانمازهای نشسته ، خانه ای که بیش از همه پیرزنها و پیرمردها به آنجا سر می زنند، و بیش از همه محل مجلس ختم و روضه و گریه است با خادمینی که مسجد را ملک خودشان می دانند نه خانه ی خدا !!!

متاسفانه این تصویر قالبی ذهن من _ و خیلی های دیگر_ از مسجد است ، همانجا که باید خانه ی خدا باشد و اغلب نیست.... (می دانم که مساجد با صفای کوچک و بزرگی در جای جای شهر من و تو هست اما قبول کن که اغلب مساجد ما بی نور و رونق و بی جذابیتند...)

فقط مسجد گوهرشاد بود که به خانه ی خدا می مانست با آن گنبد فیروزه ای چشم نواز ، فضای معطر ، کبوترهای ازاد ، کاشی کاری های بی نظیر و جوانهایی نورانی که گوشه گوشه ی مسجد خلوت کرده اند و بچه هایی که توی صحنش دنبال کبوترها می دوند .

یک نماز صبح که توی تاریک روشن هوای انجا بخوانی دیگر نمی توانی دل بکنی از خانه و از صاحب خانه....

بعدها که نصیبم شد و مسجدالنبی را دیدم و عطر روضه ی پیامبر را بوییدم فکر کردم بی شک اینجا خانه ی خدا ست.

اما بعد مسجدالحرام،شبهای مسجدالحرام من را کشت.

آن مکعب سیاه در میان و زائرینی در گردش ،اغلب با لباس سفید و تک و توک جای بوسه ی خدا روی پیشانیشان پیدا، می گفتی کهکشان از آسمان به زمین افتاده...

مسجدالحرام مسجدی بود که بیش از هر جای دیگری خانه ی خدا بود ...

و چقدر کم بهره بردم از آن دریا و چقدر تشنه ماندم هنوز....

و در کمال ناباوری هفته ی آینده مسافر همان خانه ام !!! با همسفری همراه و نازنین،فکر نمی کردم دیگر سحرهای مدینه و شبهای مسجدالحرام را ببینم اما همیشه لطف خدا بیش از لیاقت و تصور ماست....

این مسافر را حالا کنید.

پ.ن: این پست به دعوت این دوست عزیز نوشته شد

 

*اسم کتابی زیبا از فاطمه شهیدی

+ نوشته شدم در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 7:31 توسط عقیق |


گاهی فکر می کنم معلمی بعد از کارگری معدن سخت ترین شغل دنیا ست.البته صرفا عنوان معلم داشتن سخت نیست  اما معلم خوب و تاثیر گزار بودن خیلی سخته. اکثر ما بهترین و بدترین خاطرات عمرمون در رابطه با مدرسه و معلمهامونه. خاطرات تلخ تحقیر و تنبیه یا خاطرات شیرین تشویق و اموختن و رشد. معلم با انسان سر و کار داره ممکنه هر کلام  و کنشش برای همیشه روی روح و روان شاگردش نقش ببنده.

همیشه دوست داشتم معلم باشم درس دادن و سرکله زدن با بچه ها رو دوست دارم. لحظاتی که   توی چشمای شاگردام می بینم که  آنچه رو که با هزار ادا و تیاتر و قصه تلاش کردم بشون یاد بدم رو فهمیدن ،بهترین لحظات عمرمه.

وقتی شاگرد یاغی و کله شق دیروز از در دوستی در میاد با تمام وجود لذت می برم. وقتی درسی که تا پارسال ازش متنفر بودن  به کتاب دوست داشتنی امروزشون تبدیل می شه احساس می کنم که هستم و مفید هستم.

البته روزهای سخت و خستگی هم هستند لحظاتی که از کوره در می رم و بعد پشیمون می شم لحظاتی که هیچ تشویق و تکنیک تربیتی  جواب نمی ده. لحظاتی که کنترل شیطنتهاشون برام غیر ممکنه و....

دوست دارم معلم باشم      دوست دارم معلم خوبی باشم     دوست دارم بهتر از این باشم....

+ نوشته شدم در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 11:47 توسط عقیق |


سلام دوستان!

من خوبم و زنده ولی متاسفانه تا مدتی به نت دست رسی ندارم و مثل معتادها از بی نتی خمارم !امیدوارم به زودی  یک پول قلمبه بی زبون از جایی برسد تا ما برای خونمون یک کتابخانه ی کوچولوی خوشگل بخریم و کتابهای بیچاره را از سرگردانی در این کارتن و اون کارتن نجات بدهیم و بعدش هم یک کامپیوتر بخریم تا من دیگه خماری نکشم و مطالب شما رو بخونم و هر روز اپ کنم   و گاهی بزنم به وبگردی و سر از کوچه پس کوچه های ندیده ی دنیای مجازی در بیارم و..... فعلا که فقط با خیال بافی سرگرمم تا ببینیم چه می شود !

 

+ نوشته شدم در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 12:10 توسط عقیق |


احساس می کنم دارم از تونلی تنگ و تاریک عبور می کنم!

                                                                  مثل تولد!

                                                                 مثل مرگ!

+ نوشته شدم در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 7:52 توسط عقیق |


قرار بود بهار متولد شوم اما زمستان به دنیا آمدم و هنوز هم تفاوت  "باید" و "هستم " مثل تفاوت  بهار و زمستاناست.

پ.ن: همچنان ناگهان چقدر زود پیر می شویم!

 پ.ن: این نوشته یک روز تاخیر دارد.

+ نوشته شدم در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 13:8 توسط عقیق |


۱-این روزها سخت می گذرند: این روزها درگیرم  با هماهنگی تالار و آرایشگاه و عکاس و ... ،دعا برای سلامتی همه ی اقوام و خویشان و خصوصا افراد بالای 80 سال و بالاخص سکته ای ها و سرطانی ها دور و نزدیک، نوشتن لیست مهمونها که اگر شمسی را بگویی قدسی ناراحت می شود،و دویدن دنبال لباس و سفره و دنگ و فنگ و از همه سخت تر تمرین راه رفتن با کفش بلند و....  بلند بلند خواندن اگر بار گران بودیم و رفتیم ، و برادر دست پرورده ام که هنوز نرفته ام برای اتاقم نقشه ها کشیده و آن یکی که هنوز بارم را نبسته ام کتابهایم را صاحب شده ! و بابا که ناراحت است انگار و مامان  که آشفته است بسیار ......دیوانه ام این روزها دعا بفرمایید

۲-ممنونم از کسی که کمکم کرد تا خوشبخت باشم که خودم باشم! و همین طور ناقص و ناکامل دوستم می دارد و نخواست که تغییرم بدهد. و همفکرخوبی ست و همراهی مهربان و می فهمد قبل از اینکه بگویم و می بخشد قبل از اینکه بخواهم. و این روزهای سخت می ارزد به داشتن چنین همراهی!

 

 

+ نوشته شدم در یکشنبه چهارم اسفند 1387 20:34 توسط عقیق |


دوسال پیش در چنین روزی به سرم زد تا وبلاگی درست کنم تا نوشتهایی که گاه و بیگاه گوشه ی سر رسیدها و کاغذ پاره ها م می نویسم رو به اون منتقل کنم! شروع کردم به نوشتن؛ گاهی درد و دلی ، گاهی نقد و نظری ، گاهی لودگی و شوخی ، گاهی خاطره و حرفی ، گاهی نق نق و غرغری....

 وحالا این صد و بست و چهارمین پستی ست که اینجا می نویسم!

دراین 2 سال این صفحات حدود 12 هزار باری باز  و شاید چند هزار باری خونده شدن!

 تو هم منو خوندی،تویی که از نزدیک همو می شناسیم و با هم بزرگ شدیم ،تویی که با هم سر یک کلاس بودیم، تویی که حتی اسم منو هم نمی دونی ، تویی که هرگز همدیگر را ندیدییم و شاید بعد از این هم نبینیم ، تویی که با من هم عقیده و هم نظری ، تویی که با من مخالفی ،تویی که گاهی سر می زنی و فحشی می دهی و رد می شی ، تویی که هرچرندی می نویسم تحسین می کنی، تویی که از همین پنجره با هم آشنا شدیم ، تویی که دقیق می خونی و یاداشت و رد و پایی می ذاری ، تویی که در سکوت می خونی و می روی ،تویی که  همسایه و همخونه ی منی ،تویی که اون سر دنیا در تبعیدی، تویی که برایم عزیزترینی تو وتو تو .... و تویی که نمی شناسمت .و کجا این همه آدم متفاوت پیدا می شن و کجا این همه چشم و گوش مفت گیر میاد!

مروری بر نوشتهای یکسال اخیر این خانه:

دل نوشته ترین نوشته:چیلیکهای من....  - چیلیک

خواب نما ترین نوشته:کنکور ، بنز و باقی قضایا

عاشقانه ترین نوشته:دوستت دارم با صدای آهسته

واقعی ترین نوشته:حسرت

حسرت ناک ترین نوشته:کافه کتاب ویران ما...

نوستالژی ترین نوشته :از یاد می بریم و از یاد می بریم 2

کودکانه ترین نوشته :کودکی در گروه سنی "ی"!!!

خاطره انگیز ترین نوشته:باز آمدم چون عید نو

ذوق مرگ ترین نوشته:من و این همه خوشبختی...!!!!

شاعرانه ترین نوشته:پروانه  

شرین ترین نوشته:تولدی دیگر

چالش برانگیز ترین نوشته:کله پوک

دغدغه ترین نوشته :عمده جنایتهای زناشوهری- با مهر استاندارد

جز جگر ترین نوشته:برگ و باد

نقدها: طبل بزرگ زیر پای چپ- بی وتنم - B  & تن

خود شیفته ترین نوشته:یکسالگی....  و دوسالگی!!!

 از شما هم می خوام که قابل تحمل ترین نوشته ای که در این یک سال اینجا خوندین رو انتخاب کنید .

دوست دارم نظر شما رو هم بدونم حتی تو که همیشه بی صدا آمدی و رفتی حتی تو که اتفاقی سر از اینجا در اوردی!

پ.ن: بنده خدایی کامنت خصوصی گذاشته که "قابل تامل ترین" درسته نه "قابل تحمل ترین"!!! درصورتی که منظور من دقیقا قابل تحمل ترینه! تحمل و تامل رو بی خیال هر کدام را دوست تر می داری بگو! 

+ نوشته شدم در یکشنبه بیستم بهمن 1387 10:40 توسط عقیق |


شکر خدا در خانه ی ما  کتابخانه ی نسبتا پر و پیمانی هست  که البته نیمی از کتابهای آن عناوینی شبیه به اینها دارند:رژیم درمانی، گیاه درمانی، آب درمانی ،هوا درمانی ،خام خواری ،میوه خواری ،علف خواری! معجزه با انگور ، پرتغال، هندوانه ، درمان آرتوروز اچ ای وی ، سرطان و هپاتیت ای بی سی دی و... با کمک میوه فروشی محل و...

در واقع از وقتی که چشم باز کردیم ابوی ما دنبال این جور برنامه ها بودند، بچه که بودیم به ما می گفتند که چیپس و پفک در واقع درد و مرض هستند که به صورت جذابی بسته بندی شده اند ! بزرگتر که شدیم سفارش می کردند به هیچ وجه ساندویچ های بیرون را نخوریم که انگار سرطان گاز زده ایم . در واقع اگر دست ایشان به جایی می رسید عرضه کننده گان سوسیس و کالباس را مثل جنایتکاران جنگی محاکمه کردند! باز اگر این لیست سیاه به همین جا ختم می شد مشکلی نبود متاسفانه لیست مواد مضر و بیماری زا برای بدن  روز به روز بلند بالاتر می شود به طوری که ایشان این اواخر به این نتیجه رسیده اند که گوشت و تخم مرغ و مواد لبنی هم موادی مضر و سرطان زا هستند و حتی مواد طبیعی هم اگر پخته مصرف شوند چیزی جز تفاله نخواهند بود و بنابراین مدتی است  به خام خواری مطلق رو آورده اند! از عوارض این ریاضت ها این است که به شدت وزن کم کرده اند. برای اینکه منظورم را از" به شدت وزن کم کردن" درک کنید توضیح کوتاهی بدهم که خانواده ی پدری ما کلا استعداد چاقی دارند و پدر من هم از این ارث بی بهره نبودند بطوری که ما در بچگی از شکم بزرگ و برآمده ی بابا به عنوان طبل استفاده می کردیم حالا در طی این سالها ان مرد تنومند 90 و چند کیلویی به اسکلت 50 و چند کیلویی تبدیل شده است که با دنده هایش می شود آهنگ زد!

مشکل دیگر این است که جناب پدر برای ساخت و پرداختن غذاهای من در آوردی طبیعی نیمی از شبانه روز را در آشپزخانه مشغول سابیدن و پودر کردن و آمیختن مواد به هم هستند و آخرین شاهکارشان هم چیزی شبیه جیره ی جنگی ست که برای درست کردن آن بادام و گردو و نارگیل وبادام زمینی و کلا هر چیز که در اشپز خانه هست (غیر از میز و صندلی!) را پودر می کنند و سپس به خرمای بدون هسته ای که نصف روز  مثل خمیر ورز داده اند اضافه می کنند !

فاجعه اینجا ست که مادر گرامی هم که همیشه به این نوع ریاضتها انتقاد داشتند به جبهه ی مقابل ملحق شدند و فقط من ماندم و اخوی کوچک که وقت نهار و شام دو نفری مثل طفلان مسلم گوشه ای می نشینیم و هم چنان غذاهای بیماری زا و سرطان زا را به این شکم بی صاحب می ریزیم و به این خودکشی تدریجی ادامه می دهیم.

 

*: نام یکی از همین کتابهای تغذیه طبیعی!

+ نوشته شدم در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 11:15 توسط عقیق |


۱-درست جلوی چشمان همه مردم دنیا جنایتی واضح و تلخ در غزه در حال وقوعه و ما فقط نشسته ایم و مثل پیرزنها دست به سینه می کوبیم و نفرین می کنیم و محکوم می کنیم و بیانیه صادر می کنیم! اسرائیل هم دیگر دستش آمده که کشورهای مسلمان یکی دو روز جوگیر می شوند و سر و صدایی می کنند دوباره همه چیز را فراموش می کنند، در واقع این از بی رگی و بی خاصیتی ماست که دشمن اینقدر دریده شده و  و گور بابای سیاست بیین الملل و وجهه ی سیاسی کرده و این طور به سیم آخر زده!

۲-در تاریخ آمده همانها که پسر پیغمبر را تنها گذاشتند و  پشت امام را خالی کردند بعد از شهادتش اشکها ریختند و گریبانها چاک دادند! ما شبیه آن  مردم نیستیم؟!

۳-ایام شهادت حسینی تسلیت باد.

۴-این را هم بخوانید.

 ۵-بماند....

+ نوشته شدم در سه شنبه دهم دی 1387 22:11 توسط عقیق |


بلاخره بعد از سالها تلکه شدن توسط تاکسیرانان زحمت کش و  لای در اتبوس ماندن  و پیاده گز کردن و سر کوفت شنیدن از اطرافیان تصمیم گرفتم برای گرفتن گواهی نامه اقدام کنم. اول که فکر می کردم از ما اقدام و از آنها تقدیم! نگو که این گواهینامه گرفتن هم برای خودش هفت خوان دارد. اوایل تابستان بود که تمرین رفتن را شروع کردم از آنجا که هیچ پیش زمینه ای در رانندگی نداشتم مربی اولم کاملا از پا در آمد.بیشترین مشکلم در ناهماهنگی دست و پا و چشم و گوش و حواسم بود ! و مشکل دیگرم درگیری با کلاج بود ، راستش قبل از اینکه تمرین رانندگی بروم اصلا از وجود امر مهمی به نام کلاج بی خبر بودم! برایم بدیهی بود که ماشین برای حرکت نیاز به گاز داد و برای توقف به ترمز، اما کلاج این وسط چه کاره است هنوز هم نمی دانم!

در واقع تنها تجربیات قبلی من در رانندگی مربوط می شد به نشستن پشت فرمان ماشین برقی های شهربازی آن هم در 8-9 سالگی!!!! که آنها هم فقط گاز و ترمز داشتند و به جان خودم اصلا  کلاج نداشتند!

البته مشکلات ریشه ای دیگری هم وجود داشت مثلا اینکه وقت رانندگی حواس من همه جا بود غیر از رانندگی! خصوصا وقتی که صبح زود می رفتم تمرین تمام مدت تقریبا سر به آسمان رانندگی می کردم و چند دقیقه یکبار هم می گفتم:" چه آسمون قشنگی! " و وقتی به چهره ی مربی ام نگاه می کردم می دیدم که صورتش از عصبانیت مثل اسمان صبحگاهی سرخ و ارغوانی شده !! یکبار هم وسط خیابان برای اینکه با قاصدک بازیگوشی که به طرف شیشه ی ماشین می آمد تصادف نکنم محکم زدم روی ترمز و برف پا کن زدم تا دوباره پرواز کند و از آنجا برود!

خلاصه این شد که 4 تا مربی عوض کردم و 3 بار امتحان دادم و رد شدم از نظر مالی و روحی به خاک سیاه نشستم تا بلاخره بعد از ماهها تلاش در چهارمین تلاشم در امتحان شهری قبول شدم. و رمز موفقیتم هم این بود که خوشبختانه هنگام امتحان نه طلوع و غروبی در کار بود نه قاصدک و پرنده ای نزدیک شیشه ی ماشین پریدند و نه بچه ی موفرفری ای از کنار خیابان رد شد که حواس من را با خودش ببرد و با سلام و صلوات و نذر سفره بالاخره این کلاج لعنتی زیر پایم رام شد!

پ.ن۱: از این به بعد هنگام رد شدن از خیابان بیشتر مراقب خودتون باشید!

پ.ن۲: البته فکر کنم گواهی نامه ی کشتیرانی بیشتر به کارم میاید چون ماشین همسرم تویتا کریسیدای 17 ساله ای ست در حد کشتی یوگی و دوستان!

پ.ن۳: به همسرم پیشنهاد دادم که شب عروس کشان خودمان، من پشت فرمان بشینم که  نگاه عاشق اندر سفیهی انداختند و جواب فرمودند: حتما!

 

+ نوشته شدم در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 17:27 توسط عقیق |


سال گذشته ماه رجب بود دل توی دلم نبود  لباس سفید احرام پوشیدم و در مسجد شجره  دعوت خدا را لبیک گفتم.

و دیشب اول ماه رجب بود دل توی دلم نبود لباس سفید احرام پوشیدم ودر حرم امام رئوف  دعوت یکی از بنده های خدا را لبیک گفتم.

 

+ نوشته شدم در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 23:5 توسط عقیق |


  ۱-سلام قربان قدتان

راستش چندکلامی مانده بود سر دلم که ترسیدم نگم این سینه از هم بپکد!!!!

بی مقدمه و تعارف بخوام بگم حرفم این است :

شما از آن طرف بر می داری می گویی که:" هیچ برگی نمی افتد مگر آنکه ما از آن آگاهیم ". بعد از این طرف این مدت  چنان باد و طوفان از شش جهت به روح ما می وزد که هر آن ممکن است از جا بکندمان و شما انگار نه انگار ! آخر این رسمش است؟ یعنی ما از برگ هم کمتریم ؟ دم شما گرم!

کانهو یونس نبی شدم وقتی در شکم نهنگ در تاریکی و تنهایی ، بی پناه مانده بود.

از شما چه پنهان خودم خوب می دونم  که چه آدم کج و کوله و ناقص عقلی هستم. همه اش حرف شما را گوش نکردم ، همه اش سرکشی کردم سرم به بازی و مسخره بازی گرم شد ، اینقدر از شما دور شدم که عاقبت گم و گور شدم.

اما حالا پشیمانیم ، ترس برم داشته بی شما چه کنم؟ در این ظلمت که نمی دانم تاریکی قبل از سحر است یا هول حفره ای که جلو ی پایم دهان باز کرده دستم را به سمت شما دراز می کنم .... دستم را بگیر جان عزیزت ،همان که این روزها تولدش را جشن گرفته ایم ...

 

 

 

۲- این روزها را این شعر توی گوشم است و مرتب زمزمه می کنم :

دل به غم سپرده ام در عبور سالها

زخمی از زمانهُ خسته از خیالها!

چون حکایتی مگو رفته ام ز یادها

برگ بی درختمُ درمسیر بادها!

نه صدایی،نه سکوتی،نه درنگی،نه نگاهی!

نه تو را مانده امیدی،نه مرا مانده پناهی!

نیشها و نوشها چشیده ام،بس روا و ناروا شنیده ام

هر چه داغ را به دل سپرده ام،هر چه درد را به جان خریده ام در مسیر بادها

هر چه داغ را به دل سپرده ام،هر چه درد را به جان خریده ام در عبور سالها

نه صدایی،نه سکوتی،نه درنگی،نه نگاهی!

نه تو را مانده امیدی،نه مرا مانده پناهی!

 

۳-سامان سالور چند سال قبل فیلمی ساخته به نام "دیازپام 10"  این فیلم صحبتهای محسن نامجو در مورد زندگی و موسیقی ست همراه اظهار نظر خانواده و دوستان نزدیکش در مورد او.

یکی از قسمتهای جذاب فیلم صحت با مادر محسن نامجوست ..پیرزن تربتی که  با چادر گل گلی اش به شدت رو گرفته . جایی در صحبتهایش با لحن غمگین در مورد پسرش می گه:"ان شالله خوب می شه !!!!"

واقعا از امیدواری و صبر  این مادر در عجبم که هنوز به خوب شدن نامجو امیدوار است!!!!! به مادرم می گویم از مادر نامجو امیدواری را یاد بگیر ..من هم یک روز خوب می شم خوب و عاقل ...مثل دخترهای مردم...اما مادرم با تاسف سر تکان می دهد ...

 

 ۴-روز مادر و میلاد فاطمه زهرا مبارک.

 

 ۵-:این را سال گذشته همین روزها نوشته ام .

 

۶-دعا بفرمایید

+ نوشته شدم در دوشنبه سوم تیر 1387 23:12 توسط عقیق |


مادرم دوستی قدیمی دارد به نام پروین؛ این پروین خانم زن میانسال سر زنده و مهربانی  ست و مادرش ایرانی و پدرش عراقی است.

فاطمیه سال گذشته مهمان ما بود و به رسم همیشه اش توی آشپزخانه مشغول پختن حلوای عربی بود(و عجب حلواهایی می پزد این زن) و منم وردستش بودم که مثلا یاد بگیرم.

همراه پخت و پز همیشه دعا  زیر لب زمزمه می کند .

این بار انگار شعری آهنگین زمزمه می کرد همانطور که آرد و روغن و شیره را هم می زد به کلمه ای رسید و چند بار تکرار کرد و اشکهایش سرازیر شدند.

پرسیدم :چه می خوانید؟

چند بیتی به عربی خواند(متاسفانه عربی اش را فراموش کردم) و با همان زبان فارسی-عربی اش برایم معنی کرد:

امیرالمومنین فاطمه س را که غسل داد، پیامبر ص آغوش باز کرد که فاطمه را تحویل بگیرد امیرالمونین گفتند:  شرمنده ام که این امانت را سالم تحویل من دادی و من این طور برگرداندم .

دوباره به کلمه ی خجلان(شرمنده ام) که رسید گریه امانش نداد.

 

پ.ن: من منتظرم تورا که تشریف غمت            داغی ست برازنده ی دلهای بزرگ

 

پ.ن: تسلیت ایام

       التماس دعا

       اینجا را حتما بخوانید .

 

+ نوشته شدم در جمعه هفدهم خرداد 1387 11:54 توسط عقیق |


پدر بزرگ پدری ام روستا زاده ای کشاورز بود که درختان گردو  و بادام  و زمین پدری را رها کرد تا به قم برود و درس دین بخواند.

پدرم آخوند زاده ی جوان و بی پولی  بود که در جوانی  شهر قم را رها کرد تا برای تحصیل به اروپا برود.

و من میان تقاطع  هزار راه نرفته کاسه ی چه کنم به دست گرفتم و می اندیشم  کاش روستای دنجی بود که بدور از نگاه های سنگین دیگران پناهنده اش شوم   .....

بادی بوزد و موهایم را بهم بریزد و هرچه اما و اگر  و" چه کنم؟" و" چه شود؟" را از ذهنم پاک کند .

و رود آبی باشد که میانش بروم و زانو بزنم و جریان آب را روی بدنم احساس کنم و هر چه زخم و گره و کینه و کفر است از وجودم بشوید و ببرد .

و درخت گردویی پیری بر بلندی تپه ای  که زیرسایه اش آرام بگیرم

درخت گردویی که پدر بزرگم روی تپه ی مشرف به روستا کاشت و برای همیشه از آنجا رفت.

 

پ.ن: به من می گویند جهش ژنتیک البته به سمت منفی!!!

پ.ن: هوای حوصله ابری ست.

 

(؟)اگر نگاه و توقعات دیگران را از زندگی مان حذف کنیم چقدر تغییر می کنیم؟

 

++ کامنتی از یک دوست :

 "دختران روستا به شهر فکر میکنند،
دختران شهر در آرزوی روستا می میرند ،
مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر میکنند،
مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند .
پروردگارا؛ کدامین پل، در کجای جهان شکسته است که هیچ کس به خانه اش نمیرسد؟(
گروس عبدالملکیان)

                                                                                                                 نگارنده


 

+ ممنون از دوستانی که در بحث پست پایین شرکت کردند برای من که بحث مفید و لذت بخشی بود و به نظرم کامنتهایش از خود پست بسیار خواندنی تر است!

 

پرونده ی پست  بی وتن هنوز باز است و  منتظر خواندن نظرات دوستانی که  بعدا کتاب رو می خونن  یا با تاخیر به این پست میرسن  هستم.

یا علی

+ نوشته شدم در پنجشنبه نهم خرداد 1387 10:52 توسط عقیق |


بچه که بودم برای خودم گنجی درست کرده بودم گنج من جعبه ی چو بی کوچکی بود که هرچه به نظرم با ارزش می آمد توی آن می گذاشتم و جعبه را ته ته کمدم گذاشته بودم  و فقط گاه گاهی به آن سر می زدم ، این گنج واقعا برایم با ارزش بود و همه ی محتویاتش را به شدت دوست داشتم.

سر زدن به جعبه یکی از تفریحاتم بود سر ظهر که همه خواب بودند طی مراسمی بازش می کردم و وسایل درونش را  یکی یکی روی زمین می چیدم نگاهشان می کردم و دوباره سرجایشام می گذاشتم،

هرچه بزرگتر می شدم کمتر و کمتر  به سراغ جعبه می رفتم تا اینکه یک روز وقتی بعد از مدتها به سراغ گنجم رفتم متحیر ماندم ، آنچه سالها برای من گنج به حساب می آمد و با این دقت نگهداریش می کردم شامل  اینها بود: چند عدد تیله ، تعدادی پوست آدامس خرسی، انگشتر کوچکی که بابا از امازاده داوود برایم خریده بود، چند تا صدف ،منشور کوچک کریستالی که از لوستر کنده شده بود و به نظر من الماس بود!!! ،یک لنگه کفش عروسک، عکس چند بازیگر که از مجله بریده بودم و .... !!!!!

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

چند وقت پیش  یک روز صبح توی  وقتی وارد دفتر مدرسه ای که درس میدادم ، شدم . دیدم ناظم مدرسه در حال سین جیم کردن یکی از بچه هاست دختر هم بغض کرده و سرش رو انداخته پایین چون دختر از شاگردهای خودم بود فضولیم گل کرد  روی صندلی نزدیک آنها نشستم و خلاصه متوجه شدم گویا دخترک عکس یکی از بازیگرها را با خودش به مدرسه آورده و به دوستش گفته :"چشم های این بازیگره خیلی شبیه پسر خالمه!!!" و دوست نامردش هم صاف آورده گذاشته  کف دست ناظم و دختر بیچاره به دو جرم بزرگ یکی ابراز علاقه و همراه داشتن عکس یک بازیگر مرد و دیگری صحبت از پسرخاله ی محبوبش شماتت می شد ! در آخر ناظم دفتر انظباطی بزرگش را باز کرد و جلوی اسم دختر دوتا علامت منفی قرمز  زد و با گرفتن قول قرار از دخترک گریان، مرخصش کرد و رو به من سری تکان داد که می بینید بچه های این دور و زمانه را!

چیزی وسوسه ام می کرد از آن خانم ناظم بپرسم : "خوب فکر کن چند تا از این علامتهای قرمز جلوی اسم خودت هست.؟"

مطمئنم اگر همه ی ما ته ذهنمان را بگردیم در همین سن و سال حتما علاقه به بازیگری خوش چهره ای ، فوتبالیست خوش تیپی ،  خواننده ی خوش صدایی ،پسر/دختر همسایه ای ، فک و فامیلی چیزی پیدا می کنیم ...

گاهی اعترافات مشابه و بامزه ای از کسانی شنیده ام *که اصلا توقعش را نداشتم خاطراتی که اغلب از ترس بد آموزی یا احتیاطهای میانسالی هیچ وقت تعریف نمی شوند ...

 خاطراتی پر از اشک و آه رویاهای رنگی ،نامه های عاشقانه با حاشیه ی شمع و گل و پروانه و اثر قطرات اشک ،نقش قلب تیر خورده روی نیمکت و ساعتها زل زدن به یک عکس .

بارها_مسقیم و غیر مستقیم_این جمله را از افراد مختلف شنیده ام:"من عاشق شدم  ، چکار بکنم؟"

و من جواب می دهم : تو اولین نفر نیستی و آخرین نفر هم نخواهی بود، این احساس  را توی قلبت نگهدار مثل یک گنج ، مثل یک  چیز با ارزش...

 

* یک نمونه ی زیبا از این خاطرات را از زبان ابوالفضل جلیلی شنیدم : اولین بار 9 سالم بود عاشق دختری شدم که 18 ساله بود و به من قرآن درس می‌داد. من یک بار که او را دیدم و عاشقش شدم، دیگر هیچ وقت نگاهش نمی‌کردم، چون مذهبی بودم و بقیه‌اش همه‌اش در تصور من بود. خانواده آنها رفتند اهواز. من دو سال تمام روزهای چهارشنبه بدون بلیت سوار قطار می‌شدم می‌رفتم اهواز و پنجشنبه می‌رسیدم میدان راه‌آهن اهواز یک حلیم می‌خوردم و می‌رفتم خیابان لشکر، این دختر از روی یک پل رد می‌شد و می‌رفت مدرسه، آنجا از دور نگاهش می‌کردم و برمی‌گشتم به طرف تهران.

 

* فیلم "نون و گلدون" محسن مخلباف هم نمونه ی جالب و منحصر به فردی از عشق دوران نوجوانیه.

 

پ.ن: در حال برنامه ریزی برای یک سفرچند روزه ( برای دیدن نمایشگاه و تاتر )به تهران هستم ، البته اگر باز مثل افرا ناکام نمانم ....دعا بفرمایید .

+ نوشته شدم در جمعه ششم اردیبهشت 1387 9:8 توسط عقیق |


یکی از علایق من کتابهای گروه سنی "الف"و"ب" هستند . البته از آنجا که گروه سنی ام از" الف"به حدود "ی " رسیده !!! این جور کتابها را بیشتر به اسم برادر و خواهر زاده ی کوچکم می خرم ، در واقع ان کتابها یی را که بعد از چند بار خواندن دلم می آید که از خودم جدا کنم به خواهر زاده ام می بخشم، و آنها را که خیلی دوستتر دارم به برادرم هدیه می دهم تا در کتابخانه ی مشترکمان بگذارد!!! حاصل این حاتم بخشی ها آن است که برادر ده ساله ام کتابخانه ی نسبتا پر و پیمانی دارد که حدود 80% آن را با مناسبت و بی مناسبت خودم برایش خریدم .اخیرا کتاب جالبی به کتابخانه ی برادرم اضافه شده که داستانش بسیار به دلم نشست. (البته این کتاب را دوست عزیز دیگری برایش خریده است.)

اسم  این کتاب آتاسای* است و داستان دختری ست به همین نام که یک روز از خودش می پرسد ؟ اگر من نباشم ، خورشید ، بچه ها و گنجشکها ، مردم کوچه و ماشینها چه می کنند؟

و برای اینکه واقعا بداند بدون او چه برسر دنیا و مافیها خواهد آمد ، از پیرترین پیرزن شهر قرصی می گیرد که با خوردن آن نامرئی شود.آتاسای نامرئی راه می افتد و به جاهای مختلفی سر می زند: به پشت بام می رود و می بیند با نبود او گنجشکها گرسنه نماندند و دختر همسایه برایشان دانه پاشیده ، در مدرسه هم کس دیگری جای او مبصر شده ، خلاصه به کوچه و بازار و دوستانش سر می زند و می بیند با نبود او او هیچ اتفاقی نیافتاده و همه چیز روبراه است. انگار نه انگار که روزی آتاسایی بوده است .

اما از آنجا که طبق یک قانون نا نوشته همه ی کتابهای کودک با  پایان خوش  تمام می شوند ، در آخر داستان آتاسای به نزدیک خانه شان می رسد و می بیند مادرش توی کوچه ایستاده و با ناخن صورتش را می کَند که دخترم کو؟ کسی دختر من را ندیده ؟ و.... و آتاسای بالاخره خیالش راحت می شود که اگر نباشد کسی هست که دلش برای او تنگ بشود و جای خالی او را احساس کند....

فکر می کنم اگر این کتاب برای گروه سنی "ی" نوشته شده بود یک صفحه دیگر هم اضافه داشت و در ان آتاسای بعد از مدتی به خانه و محل زندگی اش بر می گردد و می بیند مادر و نزدیکانش هم او را فراموش کردند و انگار نه انگار روزی دختری اینجا زندگی می کرده که دوست گنجشکها  بوده است.....

 

 

 

پ.ن: کسی آدرس پیرترین پیرزن شهر را ندارد؟

پ.ن: جالب اینجا ست که وقتی بچه تر  بودم اصرار داشتم کتابهای به اصطلاح بزرگانه بخوانم!!!مثلا خیلی از کتابهای صادق هدایت و دکتر شریعتی و ... در نوجوانی خواندم!!!!

 

*نام کتاب: آتاسای  نویسنده : محمدرضا یوسفی  تصویرگر : نازلی تحویلی  نشر شباویز

 

+ نوشته شدم در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 17:40 توسط عقیق |


همیشه سفارش می شویم که دعای اولمان ظهور باشد .

اما چند وقتی ست که زبانم نمی چرخد از خدا ظهور حضرت را بخواهم   زبانم نمی چرخد به عجل عجل (سریعتر ، زودتر) گفتن.

نه اینکه دلتنگ نباشم نه اینکه آرزوی ظهور را نداشته باشم، زبانم نمی چرخد ...

چند وقتی ست  فکر می کنم وقتی که یک عده ی کور ذهن به مقبره  و در و دیوار حرم ائمه هم رحم نمی کنند .

وقتی هر روز از در دیوار فتنه ای جدید می بارد.

 وقتی در توهین به پیامبر و امامان از چهارگوشه ی جهان هر کس هر هنری دارد رو می کند یکی کاریکاتور می کشد یکی فیلم می سازد یکی کتاب و مقاله می نویسد ما هم در مقابل  گاهی عملی واکنشی و موقت انجام می دهیم  گاهی تاسف و سر تکان دادنی و گاهی هیچ....

گیریم که حجت خدا هم ظهور کند فکر می کنید این قوم جاهل با امام زنده و حاضر چه کنند؟

وقتی حرمت قرآن نگه نمی داریم با قران ناطق چه می کنیم؟

 

چند وقتی ست که زبانم به دعا برای ظهور نمی چرخد....

دعا می کنم خدایا این زمین ، این روزگار را و ما مردمان جاهل را لایق ظهور بگردان. هرچه سریعتر ، سریعتر قبل از اینکه تا پیشانی در لجن فرو برویم .

 

پ.ن: در هنرنمایی جدیدی یکی از نمایندگان پارلمان هلند فیلمی به نام "فتنه" با مضمون توهین آمیز در مورد اسلام و قرآن ساخته است و ما طبق معمول محکوم می کنیم تا فتنه ی بعدی چه  باشد!!!

 

 +پ.ن:قسمتی از کامنت یکی از دوستان که خیلی به دلم نشست:

"اسلام گر امروز چنين زار و ضعيف‏ست.... زين قوم شريف‏ست...... نه جرم ز عيسي، نه تهدّي زكليساست.....از ماست كه بر ماست".

پ.ن بی ربط: کامنتهای پست قبلی را  ، از خود پست بیشتر دوست دارم!!! ممنون

+ نوشته شدم در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 0:22 توسط عقیق |


 

اگر دلت مثل ماهی بیرون افتاده از آب

فقط زیر لب بگوید آب آب

و ناگهان راه بیابان را نشانش دهند

یا کار آن ماهی تمام است

یا شاید در آن بیابان چشمه ای نهان ست

پ.ن: دارم رسما می زنم به بیابان ...هویزه، شلمچه ، فکه مرا دریابید.

پ.ن: شنبه مسافر جنوبم ... حلال بفرمایید این مسافر را.

پ.ن: این اولین سالی ست(حد اقل تا جایی که یادم ست) که سال تحویل حرم نیستم .

هر سال هر ساعت شبانه روز که باشد  سال تحویل می روم حرم و بعد یا قبل از مراسم تحویل سری به بهشت ثامن الائمه (قبرستان داخل حرم) می زنم ، به شهدا تبریک عید می گویم  تا اینجا همیشه خوب پیش می رود اما  همیشه در برگشت این قدر شلوغ است و ومجبور می شوم که راه طولانی را میان سیل جمعیت  پیاده بروم  که توبه می کنم از آمدنم و قول و قسم می خورم که سال دیگر هرگز نمی آیم اما باز سال بعد دلم طاقت نمی آورد ....

پ.ن: از شنبه تا 10 روزی نیستم پیشاپیش به همه ی دوستان عید را تبریک می گم و امیدوارم سال خوبی داشته باشید.

خدا حافظ تا سال آینده

گفتا که نوش لعلت ما را به آرزو کشت      گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

.............................................................................................بنده پرور آید؟

.......................................................................................................آید؟!!

+ نوشته شدم در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 16:44 توسط عقیق |


حسینی ام ، به اسم نه به رسم!!!

+ نوشته شدم در پنجشنبه نهم اسفند 1386 0:1 توسط عقیق |


تقدیم به دوست عزیزی  که این رویاها را رج به رج و رنگ به رنگ با هم بافتیم...

هر وقت که خسته و گرفته ایم شروع می کنیم به بافتن ،چند رجی که می بافیم هر  دو حسابی سر شوق می آییم و مشکلاتمان را فراموش می کنیم من می بافم و او تایید می کند او می بافد من کیف می کنم و گاهی دوتایی با هم می بافیم یکی من، یکی او ،یکی زیر یکی رو....

مهم ترین رویایمان این است که کافه کتابی راه بیاندازیم که هم مکانی فرهنگی ست هم مکانی برای استراحت و گپ و گفت همراه با چای و قهوه ....

کافه را می سازیم و  جزئیاتش را برنامه ریزی می کنیم...برنامه ی معرفی کتاب و فیلم هفتگی می گذاریم ، بحث های سینمایی و تاتری راه می اندازیم یک گوشه از کافه کتاب و سی دی هم برای فروش داریم...

همین طور پیش می رویم که ناگهان صدای جرینگ سکه و پول رویایمان را به می ریزد قبض آب و برق و ...دکوراسیون و سرمایه ی اولیه ی خرید کتابها چی؟

باز هم از تک و تا نمی افتیم و فرض می کنیم خانم بسیار پولدار و با فرهنگی پیدا شده که و ما را کشف کرده و عاشق این همه انرژی و خلاقیت و فکر و ایده ی ما شده!!!!!!! و مرتبا تاکید می کند که نگران هزینه ها نباشید..نگران نباشید....عزیزان  جان من نگران نباشید!!!!

خیالمان که از بابت بودجه راحت می شود دوباره به کافه بر می گردیم و مشغول به کار می شویم...گاهی در کافه بحث  در مورد اوضاع فکری و فرهنگی جامعه بالا می گیرد  بعضی ها وسط بحث حرفهای سیاسی می زنند و انتقادهای تند و تنوری می کنند ،حتی  گاهی وسط یک بحث فرهنگی مثلا  در مورد اوضاع تاتر و سینما چند نفر آدم بی منطق – از همان ها که همه را غیر خودشان بی سواد می دانند- پیدا می شوند که مرتبا  بحث را به هم می زندند و هیجانی می شوند و فحش های... می دهند و فضای فرهنگی کافه ی عزیز ما را به لجن می کشند و ما پشت پیشخان ایستاده ایم و حرص می خوریم و رویاهایمان رج به رج شکافته می شود...

اما اوضاع به همین منوال نمی ماند و دوستان با فرهنگی که در این مدت پیدا کرده ایم (همانها که مشتریان دائم کافه ی ما هستند) به دادمان می رسند و بحث را هدایت می کنند و دیگران را آرام می کنند و قائله ختم به خیر می شود

کافه کتاب ما مرکز رویاهای ماست به این فکر می کنیم که خوب است  در اینده به مجتمع فرهنگی تبدیلش کنیم..

این کافه برای ما جایی ست برای برآوردن نیازها و آرزوهای بزرگ و کوچکمان

در کافه ی ما هم  بحث های پر مایه ی سینمایی و تاتری هست و هم فضای امن و گرمی برای ملاقاتهای دوستانه.

جایی ست برای دیدار با نویسنده ها و مترجمان (!) شاعران و منتقدان محبوبمان

حتی بحث های اعتقادی و سوالات فلسفی مان هم می توانیم آنجا مطرح کنیم  

کار کافه که گرفت دوستانمان هم به کمکمان می آیند دوستان قدیمی که گم کرده ایم را دوباره پیدا می کنیم و یک گروه منسجم تشکیل می دهیم ،همه لباس همرنگ می پوشیم و کارمان را هر روز گسترش می دهیم ،حواسمان هم هست که نه آنقدر سرد و خشن باشیم که مشتریها بپرند و نه آنقدر مهربان باشیم که هی عاشقمان شوند و خون به جگرمان کنند و از کار و هدفمان بمانیم...

همه چیز خوب پیش می رود تا اینکه یک شب که بعد از یک روز کار سنگین توی کافه پشت یک میز نشستیم و کرکره را تا نیمه کشیدیم..همه ی منفی ها حمله می کنند:

 آدمهای بی منطق و بی ادب

 نگاههای متعصبی که دختران کافه دار را به چشم بدی نگاه می کنند

پدر و مادر و خانواده مان که ما چشمشان را روشن کرده یم!!!و مرتبا می گویند چشممان روشن!!!

مامورانی که بخاطر یک حرف سیاسی که یکی از مشتریان زده پروانه ی کسب ما را باطل می کنند

پسران و دخترانی که مکان امن و فرهنگی ما را با پارتی عوضی گرفته اند

مزاحمان خیابانی

غولهای بیابانی.......

همه و همه هجوم می آورند و رویای کافه ی کوچک عزیزما را هزار تکه می کنند....

+ نوشته شدم در سه شنبه هفتم اسفند 1386 19:0 توسط عقیق |


کنکور

امروز باید کارت ورود به جلسه ی کارشناسی ارشد را بگیرم؛

فکر می کنم که اگر امسال پایانامه ام را سمبل می کردم و زودتر تمام می شد.

اگر همه ی اینترنتها قطع می شدند .

اگر اینقدر برف می بارید که چند ماه در خانه زندانی شوم.

اگر همه ی کتابهای غیر درسی را می سوزاندند.

اگر جشنواره فجر برگزار نمی شد.

اگر.........

و اگر.........

شک نکن من نفر اول کنکور می شدم...اما حالا.....

+پس نوشت:امروز کنکور را دادم و رفت.....یک خط درمیان هرچه بلد بودم زدم رفت...همچنان دعا بفرمایید.

از شب قبل از کنکور یغام و پسغام است که از دوستان می رسد که جان هر کس دوست داری کارتت را با چسب دوقلو یا میخ پرچ به سینه ات بچسبان که امسال دیگه شماره ی داوطلبیت را گم نکنی....اون یکی می گفت کنکور هم ندادی ،ندادی شماره داوطلبیت رو بچسب!!!

البته این نگرانی ها بی جا هم نیست چون سال گذشته محض خالی نبودن عریضه کنکور دادم اما وقت اعلام نتایج اولیه شماره داوطلبیم رو گم کردم.... همین یک ماه پیش بالاخره اتفاقی کارتم را پیدا کردم و در کمال ناباوری دیدم که در ۳ گرایش مجاز به انتخاب رشته بودم!!!!

 

-------------------------------------------------------------------------------------------

بنز

دیشب خواب دیدم ،دایی ام با لباسی رسمی و بسیار شیک و با ماشین بنز مشکی رنگی به خانه ی ما آمده  ،وقت رفتن خواستم که من را هم با خودش ببره، قبول کرد منتظر شد و من با عجله لباس پوشیدم و از همه خداحافظی کردم و سوار بنز شدم و با هم به سمت  نقطه ی نامعلومی رفتیم .....

سوال:به نظر شما تعبیر این خواب چیست ؟ و مقصد کجاست؟ (این سوال به دلیل نزدیکی به ایام کنکور به صورت تستی طرح شده است.)

الف)تعبیر این است که من همینطوری دانشگاه قبول می شوم و مقصد دانشگاه بوده است.(چون دایی بنده استاد دانشگاه هستند.)

ب) تعبیر این است که از دانشگاههای خارجی دنبال من می آیند!!! و مقصد ادامه ی تحصیل در خارج از کشور است.(چون دایی بنده در خارج از کشور ادامه تحصیل داده اند.)

ج) تعبیر این است که بنده در عنفوان جوانی رفتنی ام و مقصد سرای باقی ست!!!!!.(چون دایی بنده چند سال پیش به بیماری سرطان از دنیا رفتند.)

راهنمایی: در فیلم "جعبه ی موسیقی" فرزاد موتمن(که فیلم بسیار مزخرفی بود و البته اینجا جای بحثش نیست)رامبد جوان نقش ملک قابض ارواح را داشت که با لباس رسمی و ماشین بنز به دنبال افراد می رفت و آنها را به آن دنیا می برد!!!!

پ.ن: خدا رفتگان شما را هم بیامرزد.

--------------------------------------------------------------------------------------------

و با قی قضایا:

آنشب که دلی بود به میخانه نشستیم

آن توبه ی صد ساله به یک بوسه شکستیم

از آتش  دوزخ  نهراسیم  که  آن   شب

ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم

 ....................................شکستیم!

.....................................شکستیم؟

+ نوشته شدم در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 7:33 توسط عقیق |


این هشتادمین پستی است که اینجا می نویسم در این یکسال بطور متوسط هر 4-5 روز یکبار اینجا نوشته ام.

من از آن دست آدمهایی بودم که دفتر خاطرات و نوشته هایم محرمانه ترین چیزهایم بودند ... دفترهای دل نوشته ام را همیشه در پنهانی ترین جایی که داشتم می گذاشتم....

نمی توانستم ننویسم...در بحرانی ترین لحظات و سخترین حالات نوشتن پناهم بود....اما همیشه از خوانده شدن و مورد قضاوت قرار گرفتن هراس داشتم.....

تا اینکه سال گذشته در چنین روزی نمی دانم چرا و چطور تصمیم گرفتم...بنویسم دیگر نه در دفتر مخفی ام بلکه در جایی عمومی ....در معرض دید همه ....جایی بی نام و نشان در از  قضاوت و نگاه مسقیم دیگران

 آزادی این گمنامی برایم  لذتبخش بود....فقط به برادرم و 1-2 تا از دوستان بسیار نزدیکم خبر دادم و شروع کردم....بگذریم که بعد از مدتی این خانه امن هم تقریبا لو رفت.... اما من دیگر به اینجا خو گرفتم.... وقتی خیلی خوشحال و پر انرژی ام  ,وقتی خیلی خسته و گرفته ام به اینجا پناه می اورم ....دیدن دوستان و همراهان سر حالم می آورد... همدردی و همراهی  و دید و بازدید دوستان ندیده ام زنده ام می کند....

دوستان مجازی که گاه حضور حقیقی شان را با تمام وجود حس می کنم.... بارها با هم گریه کردیم و خندیدیم...حرص خوردیم و کیف کردیم...

این خانه برایم عزیز است چون محل ملاقات بهترین دوستانم است از هر گوشه اش خاطره ای دارم....

 

مروری بر نوشته های این خانه در این یک سال:

نوستالژی ترین نوشته ام: باد ما را خواهد برد و بازخوانی پرونده ی دانشجویی که دیگر نیست...

 

شیرین ترین نوشته ام:  شکلاتهای جهان اسلام

 

حقیقی نوشته ام :  روز زن

 

سر خوش ترین نوشته ام :بسیار سفر باید 

 

استقبال شده ترین نوشته ام: هیچ آدابی و ترتیبی مجو

 

خسته ترین نوشته ام: حال گل

 

غم انگیزترین نوشته ام :سیناو خدا و شک مقدس

 

جز جگرترین نوشته ام!!!: بخت

 

چالش بر انگیزترین نوشته ام: مایو صورتی

 

دغدغه ترین نوشته ام:جاذبه و دافعه 

 

خاطره انگیز ترین نوشته ام:السلام علیک یا خود خدا

 

پر برکت ترین نوشته ام: صاحب خانه(هم جایزه ی ستاد عمرا را گرفت و هم در مجله ی محبوبم همشهری جوان چاپ شد)

 

مبتلا ترین نوشته ام : چراغ رابطه تاریک است

 

عاشقانه ترین نوشته ام : لیلی با من است و آن مرد

 

بازی وبلاگی که شرکت کردم:گفتا به دلربایی ما را چگونه دیدی

 

لازم ترین نوشته ام برای این لحظه!!! : لطفا خفه

 

 

دوست  دارم،نظر شما را هم در مورد این خانه  (از هر جا که با من همراه شدید )  بدانم...

ممنونم از همه تان بخاطر این یکسال که خواننده ی صبور اراجیف من بودید...

خصوصا از عطی، آسیه و مرضیه ، مهدی (موویز) ، علی علی اکبری ،علی فروتن(اکینا) ،امین عظیمی آقای هیچ کس و....بخاطر همه ی محبتها و لطفهایی که در این مدت داشتند و مستدام باد ان شاالله 

                                                     

پ.ن: یک لطفی بکنید و بهترین پستی که اینجا خواندید را انتخاب کنید.... گفتم بهترین پست چون می دانم برای انتخاب بدترین پستها بین گزینه های زیادی دچار تردید خواهید شد!!!!

منتظرم

+ نوشته شدم در شنبه بیستم بهمن 1386 11:15 توسط عقیق |


هفته ی گذشته سه روزی جسته و گریخته(شیفتی) بالای سر مریض کوچولویی در بیمارستان کودکان بودم....

و خدا را شکر آن سه روز تلخ  پایان خوشی داشت و مریض کو چک ما سالم و سلامت مرخص شد و برگشت پیش خواهر دوقولویش که بیشتر از همه ی ما برایش بی تابی می کرد....

با اینکه باید خوشحال باشم اما انگار همه ی بچه هایی که در بیمارستان دیدم همراه منند همه ی آن چشمهای  معصوم و تبدار نگاهم می کنند....

هنوز صدای گریه پسر بچه ای که مادرش در بیمارستان رهایش کرده بود و رفته بود توی  گوشم ست....

نگرانی مادر اتاق کناری که نگران خرج درمان بچه اش بود همراه من است ..مادری که وقتی ازش پرسیدم چرا شش تا بچه در این وضعیت مالی سخت ؟ و شانه بالا انداخت که خوب خودش شد.....خودش شد!!!!!!!!

نمی دانم مادر میانسالی که بچه ی بی بیمه و بی  شناسنامه اش  حاصل صیغه ی چند ماهه ای بود، چند سال دیگر چطور برای بچه اش توضیح خواهد داد که پدرش تا شنیده که او می خواهد به دنیا بیاید همه چیز را انکار کرده و فرار کرده....

نمی دانم پدر دختر بچه ی تخت روبرو که مادرش گلایه می کرد از بس که سیگار ( و نمی دانم چه کوفت دیگری ) کشیده باعث عفونت ریه ی دختر شده چه جوابی دارد 

این از پدر و مادر ها که دلسوزترینند....رفتار و برخورد پرستاران و پزشکان و بخش کودکان که فاجعه بود ....شک ندارم پرستاری که از بچه ها خون می گرفت فرق بدن ظریف بچه ها را با گونی سیب زمینی نمی دانست...

بیشتر قبل  به این شک کرده ام که آیا هر کس که از لحاظ بدنی توانایی بچه دار شدن را دارد لیاقت پدر و مادر شدن را هم دارد ؟

یا اینکه اصلا ما حق داریم فقط برای اینکه لذت پدر شدن و مادر شدن را تجربه کنیم یک انسان دیگر را وارد این دنیا کنیم؟....

بچه ها سرگرمی ،چسب زندگی ، راه خلاصی ما از روزمرگی ، درمان درد جاودانگی ما نیستند ....بچه ها  انسانند ....انسان  این قدر خودخواه نباشیم.

این بی انصافیه که تاوان بی فکری و هوس بازیه ما رو یک انسان دیگه بده یک انسان معصوم وظریف و  از همه جا بی خبر که ما به این دنیا دعوتش کردیم

یاد شک  مقدس همسر  پلیس جوان(براد پیت) در فیلم سون (از دیوید فینچر

 افتادم) زنی که تردید داشت که ایا حق دارد یک انسان دیگه را وارد این دنیای آشفته و پر آشوب بکنه؟

 

 

 

 

پ.ن:

ماتیلدا: زندگی فقط وقتی بچه‌ای اینقدر بده یا همیشه همینطوره؟
لئون: نه، همیشه همینطوره!

 

 

 

+ نوشته شدم در یکشنبه شانزدهم دی 1386 12:7 توسط عقیق |


1-آرام و مطمئن روی منجنیق نشسته است ، روبرو شعله های آتش زبانه می کشند منجنیق حرکت می کند باد در موهایش می پیچد نمرودیان اطراف آتش هلهله می کنند در آسمان رها می شود انگار پرواز می کند و فرود می آید اما شعله های زرد وسرخ آتش به گلهای زرد و سرخ بهاری بدل شده اند و هیزم ها همه جوانه زده اند ،هنوز هم چهر ه اش آرام است و مطمئن...

آی ابراهیم ابراهیم ...آتش را چشیده ام ،صدای هلهله و هیاهوی مردم در گوشم است و حسرت یک لحظه آرامش و اطمینان تو ،حسرت یک قطره ی ایمان تو را می خورم...

 

2-نمی دانم حکمت چیست که گلستان هم برمن  جهنم است ، ایستاده ام و شیطان سنگم می زند و وقتی همچون روز قربانی چاقو نبرید و رهایش کردم اسماعیلم هم از پشت خنجرم زد .

 

3-حميد هامون: ولی این مربوط میشه به دوره خاصی که من داشتم روی تزم کار میکردم... داشتم به این فکر میکردم که آدم باید خودش باشه یا دیگری؟!... به کتاب "ترس و لرز" فکر میکردم وراستش خودم هم دچار ترس و لرز شده بودم..!! چون توی اون کتاب .... ببین من میخواستم ببینم چرا ابراهیم پدر ایمان؟!.. میخواستم به عمق عشق ابراهیم به اسماعیل پی ببرم.... میخواستم ببینم ابراهیم واقعا از عمق عشق و ایمان میخواست پسرش رو بکشه؟!...اسماعیل..! پسرش رو...! بزرگترین عزیزش رو..! عشق اش رو.... این یعنی چی..؟! آدم به دست خودش سر پسرش رو ببره؟!...ابرهیم میتونست نره...میتونست بگه نــه!!... اما رفت و اسماعیل رو زد زمین.... گفت همینه!...همینه!...همینه...!... امر امر خــداست!.. وکــادر رو کشیــد....!! ‌
مادر مهشید: ...هین!!... فاطمه خانوم.... فاط مه خانوم... اون شربت من رو با یک لیوان آب بردار بیار...!

(هامون مهرجویی...چه می کنه این مهرجویی چه می کنه این هامون....)

 

4-ابراهیم خلیل الله است؛ یعنی دوست خدا ، رفیق خدا و پای این رفاقتش ایستاد تا قلب آتش تا پای قربانی عزیزترینش.....

 

5- عید قربان برای من همراه حادثه ی غریبی ست؛ حادثه ای که اسم این خانه(عقیق سبز ) هم از آنجا آمد......

+ نوشته شدم در جمعه سی ام آذر 1386 12:1 توسط عقیق |


امروز پایانامه ام را دادم برایم صحافی ....احساس دوگانه ای دارم حس  خوشحالی از این  که بلاخره تمام شد و احساس غم از اینکه بلاخره تمام شد !!!!!!!

۲روزدیگر روز  دانشجو ست .... دوران دانشجوییم را مروری کردم....

- تعداد دفعاتی که در دانشگاه گم شدم: زیاد( که البته یکبار خوب به یادم مانده چون راهنمای 6-7 تا از دوستانم بودم برای رفتن به جلسه ای در دانشگاه که 1 ساعتی دور دانشگاه چرخاندمشان و فحش خوردم...)

- تعداد دفعاتی که لای در سرویس ماندم: دست 2 بار – پا یک بار – کیفnبار

- مقداری که دنبال سرویس دویدم : 2995کیلو متر و با سرعتی حدود سرعت نور .

- تعداد شیرینی های امر خیری که خوردم....حدود 10 بار (البته افراد خسیسی هم بودند که شیرینی نیاوردند که از همین جا عقد آنها را باطل اعلام می کنم!!!!)

   تعداد شیرینی های امر خیری که از دماغم درآمد.....3 بار (خبر جدایی سه نفر را شنیدم.)  

- حرص آور ترین اتفاق دوران دانشجوییم: وقتی سال سوم  یکی از هم کلاسی هایم به صلاحدید همسرشون بعد از 6 ترم  ناچار به ترک تحصیل شدند .

- تعداد کلاغ هایی که دیدم :حدود 70 میلیون فروند (باور بفرمایید گاهی غروبها آسمان از پروازشان سیاه می شد)

- تعداد دفعاتی که با استاد سر نمره بحث کردم: 1 بار (نتیجه این شد که نمره ی 12.5 نزدیک بود به 0 تبدیل شود.)

- بیستهایی که گرفتم:دو تا درس عمومی و درس فلسفه ی 1و2 که عاشقشان بودم و.....همین آخری پایانامه ام.

درسهای افتاده : چند باری از کنار گوشم رد شد...اما بخیر گذشت.

 - تعداد دفعاتی که از کلاس اخراج شدم : 1 بار (روز قبل از صبح تا 10:30شب مشغول فیلم دیدن در جشنواره ی فیلم کوتاه بودم صبح سر کلاس خوابم برد ....بقیه خوابم را بیرون از کلاس ادامه دادم!!)

- تعداد دفعاتی که با نگهبانی دم در دعوایم شد: 1 بار (گیر داده بود که اخوی چه نسبتی با شمادارند؟.....)

- تعداد دفعاتی که با دانشگاه  اردو(بیش از 1 روز) رفتم:

 1 اردوی شمال (اردوی محرمانه –فوری کفا.....عطی یادت هست؟)

 1اردوی جنوب  

 1 اردوی بازدید از نمایشگاه کتاب که ضد حال بود

 و عمره دانشجویی که عشق بود و صفا  

- تعداد افرادی که شستم : 3 نفر.....

- تعداد دفعاتی که  نسبت به مشکلات آموزشی و...در دانشگاه اعتراض کردم:پایه ی تمام مذاکرات و اعتراضها بودم.

  تعدا اعتراضاتی که به نتیجه رسید: 0 بار

- همایش ها و جلسات سخنرانی  که شرکت کردم: اکثرا شرکت می کردم ،بیاد ماندنی ها: همایش دکتر چمران با حضور سید مهدی شجاعی و صادق طباطبائی ، همایش بزرگداشت مولانا،سخنرانی سارا شریعتی(دختر دکتر شریتی)،سخنرانی های احسان نراقی و جلسات حاج آقا پناهیان.

- تعدادفیلم هایی که در دانشگاه دیدم: فیلم ها را هم اکثرا دیدم ، بیادماندی ها : لاک پشتها هم پرواز می کنند از بهمن قبادی ، بوتیک از حمید نعمت الله (برای بار پنجم دیدم)

  بدترین جلسه ی فیلم: پخش فیلم اخراجی ها با حضور کار گردان....

- تعداد تاترهایی که دیدم:تقریبا هر آنچه به نام تاتر در دانشگاه روی صحنه رفت دیدم اعم از تاترهای خوب ،بد یا زشت.

- تعداد دفعاتی که در کلاس یادم آمد زیر غذا را در خانه خاموش نکرده ام : تا دلت بخواهد ،در این راستا 1 قوطی کنسرو که از شدت حرارت منفجر شد و هود را هم منفجر کرد و آشپزخانه را به گند کشید ،هم در پرونده دارم!!!!!!!

- تعداد دفعاتی که مسیر دانشکده تا در دانشگاه را پیاده رفتم: تقریبا هر وقت باران یا برف می بارید یا حالم میزان نبود پیاده رفتم....یادش بخیر.

- تعداد دفعاتی که جایزه گرفتم:2 بار (یکی در اردوی کلاسی که به عنوان بهترین تماشاچی انتخاب شدم و کتاب کودک جایزه گرفتم...و دیگری مطلبی که در مورد طواف- صاحب خانه- نوشته بودم از طرف ستاد عمره  دانشجویی رتبه آورد .)

- دوستانی که پیدا کردم: زیاد    دشمانی که پیدا کردم: شاید....

اشک ها و لبخندها ......

روزهای که دیگر نخواهند آمد...

و خاطراتی که می مانند .......

 

پ.ن : بعضی اعداد بالا حدودی ست و بعضی واقعی .....(توقع که نداشتی من جدا تعداد کلاغهای دانشگاه را بدانم.)

پ.ن: بغض.

+ نوشته شدم در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 19:22 توسط عقیق |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست


صفحه نخست
نامه بر


پیوندهای روزانه

gaze
ارمیا
یادنامه ی رضا امیرخانی از معلمش
الهی دورت بگردم...
شب را باید بی چراغ رو شن کرد
آرشیو پیوندهای روزانه


دیروزها

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385


آرشیو موضوعی

شعر
یاداشت های پراکنده
کتاب
داستانک
سینما وتاتر
پایان نامه


پیوندها

خاطرات عمره/الهی دورت بگردم
پابرهنه در بهشت
قلم های کاغذی
آقاي هيچكس
یک وجب دل
سگ پرسه
لانگ شات
اکینانیوز
گوربان
راوی
پریزاد
مشیانه
هم درد
MoviEs
محرمانه
ماه ناتمام
نقشی بر آب
پرچین سوخته
مشترک مورد نظر
علي علي اكبري
پنجره اي رو به جامعه
فروپاشي اول شخص مفرد
دست نوشته های یک احمد
همچون.....کرگدن......تنها
چند.....نفر.......طلبه
زیستنی...دیگر
فرزند...صبح
خورنق
مشق شب
Spotlight
حلقه ی سه شنبه
پس از طوفان
زبور داوود
نجوای من
خانه کتاب انشا
رمل سیراب
جودی آبوت
به نام نامی سکوت
... این روزها که می گذرد
پژمان


    دید و بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS