|
وروجک اولی: این چیه داری می خوری؟
وروجک دومی: قرص اکسه!!! اولی:کو ببینم!!! ... اینکه اسمارتیزه چاخان! دومی: نخیرم این اِکسمارتیزه!!! + نوشته شدم در شنبه بیست و سوم آبان 1388 16:57 توسط عقیق |
دنبال لنگه جورابم می گردم ،حدود ۲۰ جفت جوراب دارم که در این لحظه ی به خصوص هیچکدامشان با هم جفت نمی شوند! هول هولکی لباس می پوشم تا به آرایشگاه برم به فکرم رسیده شاید با تغییر مدل مو و ابروها،حالم هم عوض شود! دکمه های مانتو خوب جا نمی افتن ،تف یکی شان هم کنده شد! روسری رو سرم خوب نمی ایستد .به درک ! توی اینه شکلکی برای خودم در می آورم و همانطور با روسری یکوری و مانتویی با دکمه های تا به تا از در بیرون می زنم! آرایشگاه نزدیک است زود می رسم. روی صندلی آرایشگاه ولو می شوم و خانم آرایشگر کارش را شروع می کند. خانم تپلی- که گویا از آشنایان خانوم آرایشگر است - ان طرف تر نشسته و صورتش با پودر و اکلیل و رنگ پوشیده شده ! چند باری توی اینه قربون صدقه ی خودش می رود و بعد طاقت نمی آورد و زنگ می زند به شوهرش . - سلام علی خوبی؟ ببین من اومدم آرایشگاه پیش فلانی، برام آرایش عربی کرده شب زود بیا خونه تا خراب نشده ببینی ! نمی دانم علی از آن طرف خط چه می گوید که خانم تپل جیغش در می آید : بی خود ،لوسِ ننر این همه نمالیدم که پاک کنم و .... گوشی می گذارد و شروع می کند به وراجی : می گه این جوری نیا تو خیابون اول پاک کن بعد بیا خونه!!! مرتیکه فلان فلان خودش هر کار دوست داره می کنه اون وقت.... ور ور ور ور ور ور بند روی صورتم حر کت می کنه و موها را ردیف ردیف می کند هیچ وقت اینقدر درد نداشت!!! زن یک بند حرف می زند و روی اعصاب نداشته ی من خط می کشد. موچین هم به کمک بند می اید و موهای ابرویم یکی یکی کنده می شوند . زن هنوز حرف می زند و خانوم آرایشگر گاهی که فرصتی بکند با کلمه ای تاییدش می کند. هزار فکر توی سرم چرخ می زنند . ارایشگر به سراغ موهایم می رود تاکید می کنم: کوتاهِ کوتاه موهایم دسته دسته روی زمین می ریزند . توی آینه نگاه می کنم با خودم که چشم توی چشم شدم اشک می دود توی چشمانم بی خود و بی جهت بغض به گلویم چنگ می اندازد. تمام سعیم را می کنم تا جلوی سرازیر شدندش را بگیرم اما یکباره اشکها شره می کنند روی گونه ام . دیگر دیر شده ! خانم آرایشگر متوجه شده و دست از کار می کشد. زن وراج هم حتی ساکت شده !!! هر دو می پرسند : چی شد؟ حالا مانده ام چی بگم؟ دنبال یک بهانه ی آبرومند می گردم یرای توجیه این گریه ی بی موقع این اشکهای سرازیر تمام نشدنی ! ناشیانه دست روی پیشانی ام می گذارم و سر درد را بهانه می کنم! خانم آرایشگر با ناباوری می پرسد: سردرد؟! همین الان ،یک مرتبه گرفت؟!! خانم تپل توصیه می کند: حتما یک دکتر برو، شوهر منم بعض وقتا این طوری می شه!! خودم را جمع جور می کنم ، زیر لب خداحافظی می کنم و بیرون می زنم . پ.ن: با این گیسهای بریده شبیه املی پلن شدم! + نوشته شدم در دوشنبه هجدهم آبان 1388 16:57 توسط عقیق |
حرم برای کسانی که برای سفر و زیارت به مشهد می آیند مکانی ست برای زیارت ،دعا و توسل ، اما برای ما که ساکنین مشهد حرم امام هشتم چیز دیگری ست... حرم برای ما مجاورین هم محل زیارت و عبادت است... اما غیر زا آن حرم بر ای ما: - محل قرار های دوستانه است جایی که می شود بدون مزاحم و به دور از گرما و سرما چند ساعتی نشست و گپی زد... - محل عقد است دختر پسرهای جوان است(خود من در صحن جمهوری بله ی معروف را گفتم).... - حتی گاهی حرم جایی برای درس خواندن و مباحثه است(منظره ی کنکوری های کتاب به دست در گوشه کنار رواقهای حرم منظره ای اشناست!)... - محل تفریح هم است ! قبل ترها که بردن وسایل به داخل حرم ممنوع نبود محل پیکی نیکهای شب جمعه ی مردم مشهد هم حرم بود..خیلیها دست زن و بچه را می گرفتند زیر اندازی بر می داشتند و فلاسک چایی و غذای حاضری و عصر پنج شنبه و جمعه را کنار فواره های حوض با صفای صحن و سرای امام می گذاراندند... - محل برگزاری مراسم ختم و آرامگاه رفتگان است(بگذریم که گویا گران ترین زمین در کشور همین قبرهای ارامگاهای حرم رضوی است تا 10-15 میلیون برای هر قبر هم شنیده ام!!!!) - مسجد و حسنیه و تکیه است روزهای برای روزهای عزا داری و جشن .... - محل دل سبک کردن از دلتنگی ها ست... تنها جایی ست که می شود یه دل سیر گریه کرد و سبک شد بدون اینکه زیر نگاه کسی باشی! - حتی بیمارستان و درمانگاه کسانی ست که از همه جا ناامید شده اند... حرم برای ما ساکنین مشهد چیز دیگری ست.... هر کدام از گوشه گوشه اش هزار خاطره ی تلخ و شیرین داریم دور که می شویم از این خاک قبل از دلتنگی برای خانه و خانواده،دلتنگ حرم می شویم... دلتنگ خانه و صاحب خانه ... پ.ن: خیلی دلم می خواست این تاریخ جالب 8/8/88 را هر طور شده در زندگیم ثبت کنم... اول خواستم تاریخ ازدواجم رو تو این روز قرار بدم اما یادم آمد من یک سال و اندیه که ازدواج کردم!!! بعد از ذهنم گذشت که چه خوبه که تاریخ تولد بچه م رو این روز قرار بدم بعد یادم امد که دیر به فکر افتادم و به یاد دردسرهاش که افتادم کلا پشیمون شدم این شد که فکر کردم حداقل چیزی بنویسم و این تاریخ را در وبلاگم ثبت کنم !!! پ.ن: نایب الزیاره ی همه هستم.... + نوشته شدم در جمعه هشتم آبان 1388 13:56 توسط عقیق |
|