|
- یکی از آشنایان خاطره ای تعریف می کرد از سالها پیش که دریکی از بازارهای جنوب کشور مشغول به کار بوده ! بازاری که بیشتر مشتریانش خانم و مسافر (غیر بومی) بودن!، این بنده خدا می گفت که به علت گرمای خیلی زیاد و بومی نبودن تقربا هر روز به یک چند نفری از خانومهای خسته از خرید حالت غش و ضعف دست می داد ! و البته هنوز خانوم مزبور از هوش نرفته کسبه ی محترم برای امداد هجوم می اوردن و زرنگترینشون ایشون رو بین زمین و آسمون می گرفتن و روی دست به مغازه ی خودشون می بردن و از هیچ کوششی (از تنفس دهان به دهان گرفته تا ماساژ قلبی و...!!!) برای امداد و نجات کوتاهی نمی کردن! در میان گاهی لحظات دیدنی بوجود می آمده مثلا وقتی چند نفر همزمان به بالین خانوم حادثه دیده می رسیدن و دعوا راه می افتاده سر اینکه چه کسی باید به خانوم کمک کنه! و جالب اینجا ست که به اعتراف همین بنده خدا اگر مردی وسط آن بازار جلوی چشم همه در حال جون کندن هم بود همه سعی می کردن خودشون رو مشغول کار و بی خبر نشون بدن!
- در مسافرتهای کوتاه و بلند دوران مجردی همیشه سعی می کردم همه ی کارهایم را خودم انجام بدهم(از خر کش کردن چمدان و جعبه ی کتابها تا پیدا کردن صندلی و واگن و...) و همیشه به حسن نیت مردانی که فقط و فقط آماده کمک به خانومهای تنها و ترجیحا جوان و زیبا هستند مشکوک بودم. - این رو گفتم که بگم این دنیا پر از گرگهایی که لباس گوسفند تنشون کردن! پ.ن: تاتر " عشق لرزه " اگرچه از نظر کارگردانی و بازی ها بی نقص نیست اما متن جادو کننده ی اریک امانوئل اشمیت را روی صحنه از دست ندهید. + نوشته شدم در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 10:38 توسط عقیق |
- وقتی مدتی از سال می گذره و کم کم با شاگردها رفیق می شم ، بعضی هاشون که زود دختر خاله می شن ،سوالات خصوصی می پرسند :که چند ساله اید و چند تا بچه و چند تا شوهر دارید!!! روی سن و سال حساسیتی ندارم و جوابشان را می دهم اما از زیر سوالات خصوصی تر در می روم و می پیچونمشون ! مثلا هر وقت می پرسند خانوم بچه دارین؟ می گم: بله دارم. ذوق زده می پرسن دختره یا پسر . می گم: دختر . هیجان زده می پرسند چند تا؟ می گم :هشتاد و یکی !!! اول چشماشون گشاد می شه و بعد می فهمن که چه کلاهی سرشون رفته . اون هشتاد و یکی خودشونن دخترهای من! هر کدومشون برای خودشون قصه ای هستن یکی شاد وخنده رو یکی آروم و افسرده ! یکی اتو کشیده و منضبط ، یکی شلوغ و سر خوش ! اما چیزی که من رو نگران کرده اینه که سیستم مدرسه همه اونها رو داره تبدیل به یک مدل از پیش تعریف شده می کنه ،همه ی مانتو ها خاکستری یک شکل و یک مدل، همه دمپایی ها و روسری ها یک شکل یک مدل! هر دانش آموز یک شماره داره که این شماره روی صندلی مشخصی که باید روش بنشینن ، روی روسری و دمپایی و جاکفشی و کمدشون درج شده ! احساس می کنم روز به روز از تعداد دخترهای شاد و شنگول و شلوغ کم می شه و به دخترهای آروم و افسرده و سر به زیر اضافه می شه! از نظر مسئولین مدرسه بهترین دانش آموز دانش اموزیه که ساکت و حرف گوش کن باشه و هیچ وقت به هیچ چیز اعتراض نکنه ! همه به شدت تحت کنترلن و توی کلاسها و سالنها و حتی دسشویی ها دوربین مدار بسته وجود داره! کسی که کوچکترین بی نظمی بکنه ورچسب ناسازگار می خوره و کنترل روش شدید تر می شه! بدتر از همه اینه که بچه ها تشویق می شن که همدیگه و حتی معلم ها رو لو بدن و برای مدیر خبر ببرن! با تمام عشقی که به درس دادن دارم محیط مدرسه گاهی برام خفه کننده می شه! نمی دونم این دخترها که در اوج سن بلوغ و دوره ی نوجوونی اند چی بسرشون میاد! گاهی فکر می کنم مدرسه ی ما هم نمونه ی کوچکی از سیستم جامعه ست که می خواد یک شهروند سر به زیرو حرف گوش کن تربیت کنه! یکی مثل بقیه.... دلم خوشه به دخترهایی که هنوز از چشمهاشون برق شیطنت می باره و هنوز خاکستری نشدن...
- دوست خوبم همه خوبیم؛ آبی دیگر آبی نیست کمال برنگ + نوشته شدم در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 13:51 توسط عقیق |
1- دوران دانشجویی استادی داشتیم که استاد سر کار گذاشتن بود و هیچ ارزشی برای دانشجوها قائل نبود مثلا 8 صبح از خواب و زندگی ات می زدی می رفتی دانشگاه می دیدی آقا تشریف نیاوردن خوب البته برای هر کسی ممکنه مشکلی پیش بیاد و سر کارش حاضر نشه اما این جناب استاد به خودش زحمت نمی داد که از روز قبل غیبتش رو اطلاع بده و مرتبا هم غایب می شد . ما دانشجوهای بد بخت هم هر جلسه از ترس تشکیل کلاس و غیبت خوردن از اقصا نقاط شهرمیامدیم دانشگاه و چند ساعت سرگردون می شدیم و بدبیراه گویان بر می گشتیم. خلاصه جلسه سوم یا چهارمی بود که ما رو سر کار گذاشته بود همه ی بچه ها معترض و عصبانی بودن، همه غر می زدن و جد و آباد استاد را یاد می کردن خلاصه قرار شد همگی بریم گروه و اعتراض خودمون رو اعلام کنیم من پیشانی سفید و یکی دیگه از دوستان هم جلو افتادیم تا بریم گروه که در طبقه سوم ساختمان مجاور دانشکده بود ، از این ساختمان که به اون ساختمان رسیدیم 30 نفر معترض شدن 20 نفر به طبقه اول که رسیدیم 20 نفر شدن 10 نفر طبقه دوم و سوم هم همین طور خلاصه دردسرتون ندم جلوی گروه که رسیدیم من و رفیقم برگشتیم دیدیم هیچ کس پشت سرمون نیست !
2- شب جمعه ی گذشته یک تلفن از اسرائییل داشتم(بر خلاف دفعه های قبلی که از انگلیس دستور می گرفتم!) یکی از سران صهیونیست بود، ازم خواست که برای اعتراض و برهم زدن وحدت مسلمین در راهپیمایی سبز روز قدس شرکت کنم !حتی نوع شعارهایی که باید سر می دادم هم بهم دیکته کرد. درد سرتون ندم ما هم صبح جمعه با چشمانی خواب آلودبا کفشهای راحتی و لباس چند جیب در هیات یک چریک خسته راهی راهپیمایی شدیم. با چند تا دوستان که می دانستیم آنها هم تنشان می خارد تماس گرفتم تا برای رفتن هماهنگ کنیم از میان خیل دوستان انقلابی هم تنها یک نفر حاضر شد از خواب صبح جمعه اش بزند و ما را همراهی کند ، این رفیق هم اگر نمی آمد بهتر بود بچون با سر و وضع دلبری امده بود که ما هر چه سعی می کردیم خودمون رو توی جمعیت گم کنیم تابلو تر می شدیم و عین آهوی پیشانی سفید شده بودیم. خلاصه به محل قراری که در سایتهای برانداز اعلام کرده بودند رفتیم و متوجه شدیم دقیقا در مقر اصلی پلیس و نیروی انتظامی قرار گذاشته ایم ! به طوری که جمعیت مامورها از جمعیت مردم بیشتر بود ! چند گروه 5-10نفری دور تا دور میدان ایستاده بودند که مثل ما تابلو بود برای چه امده اند اما جالب این بود هر کدام با چشم بی اعتمادی به گروههای مجاور نگاه می کردند ، خود ما از گروه دیگه ای خواستیم تا همراه ما بشن اما اونها سریع همه چیز را کتمان کردند و گفتن ما برای راهپیمایی نیومدیم ! خلاصه حدود 20 نفری که شدیم راه افتادیم وبا ترس و لرز شعار دادیم ، بعد از حدود نیم ساعت احساس کردیم فقط صدای خودمون را می شنویم اطرافمون رو نگا کردیم دیدم اون ۲۰ نفر هم پراکنده شدن! _ این نیروهای مثلا مخفی و لباس شخصی پلیس واقعا بد آموزش دیده بودن و خیلی تابلو عمل می کردن اکثرشون هم یا آنتن بی سیمشون زده بود بیرون یا کلت کمری شون دیده می شد! _ حالا فکر کن من تو این هاگی واگیر بد جور دستشوییم گرفته بود! _ همون جا جلوی چشم خودم مامورها یه خانوم که روسری و پسری که پیراهن سبزپوشیده بودند رو بردند. _ پلیس به دختر محجبه ای که تسبیح سبز داشت اخطار داد که تسبیحش رو بذاره توی جیبش!!!! و من همه اش نگران پیرمرد سیدی بودم که شال سبز سیدی دور سرش پیچیده بود! _ یاران ما هنوز در گهواره اند!* * جمله از امام است بعد از قیام ۱۵ خرداد ۴۲ + نوشته شدم در پنجشنبه دوم مهر 1388 11:20 توسط عقیق |
|