|
اگر او می زند تو هم بزنی تهدیدی می کند تو هم تهدیدی بکنی تهمت می زند تو هم تهمت بزنی ناسزا می گوید ناسزا بگوییی پس چه فرقی هست بین تو و او... محکم باش مصمم باش اما عصبی و افراطی عمل نکن . پ.ن: نامه این بنده خدا عجیب حرف دل من هم هست..... حوصله کن و بخوانش + نوشته شدم در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 10:46 توسط عقیق |
ساختمونی که در اون ساکن هستیم آپارتمان راحت و دلبازیه اما یک عیب بزرگ داره اشکالی که در نگاه اول اصلا به نظر نمی رسه و ما هم آهسته آهسته متوجه اون شدیم . اشکال این خونه که مصداق کامل بساز و بفروشیه و انگار خونه با مقوا و تف ساخته شده ! ماجرا از جایی شروع شد که در اولین ورود به خانه در تقلا برای باز کردن در اصلی دستگیره ی در به راحتی کنده شد! بعد از اون در روز اول اقامتمون که همان شب اول آغاز زندگی مون بود اتصال لوله ی آبگرمکن در رفت و آشپزخانه تبدیل به حوضچه ی آب گرم شد و و بنده در همان ساعات اول شروع زندگی به ناچار لباس عروسی رو در اوردم و با هسر گرامی مشغول آب جمع کردن و تی کشیدن شدیم و خلاصه مشکلاتی از این دست هنوز هم ادامه دارد و....
مشکل دیگر این ساختمون ۱۵ واحدی عدم وجود چیزی به نام حریم خصوصیه و بعد از مدت کوتاهی پی بردیم که ما در واقع با ۱۵ خانواده ی دیگر ساختمان بلاخص ساکنین آپارتمانهای اینوری و اون وری و بالایی دسته جمعی زندگی می کنیم ! مثلا همین الان کاملا مشخص است که همسایه کناری ما افطار قرمه سبزی دارد و در حال گوش دادن به برنامه اشپزی تلوزیون است خانم هسایه بالا هم مشغول جارو زدن پذیرایی است و همسایه اون وری هم فعلا خانه را خالی کرده و گرنه گزارشش را می دادم! این زندگی گروهی اجباری بدون مشکل هم نیست مثلا همین خانم همسایه ی دست چپی ما خانم خانه دار خوشحالی ست که شبها ۲ نیمه شب (در ماه رمضان تا سحر) بیدارند و ماهواره تماشا می کنند و صبحها هم ساعت ۱۱ ظهر از خواب بیدار می شوند! یعنی زمان استراحت ما تازه زمان شارژ شدن و اوج فعالیت اونها ست! البته زندگی اونها به خودشون مربوطه اما تلوزیون اونها درست پشت دیوار اتاق خواب ما ست و صدای تلوزیون اونها با وضوح کامل در اتاق ما شنیده می شه به شکلی که گاهی برنامه ای که در ماهواره می بینه من رو هم جذب می کنه و قید خواب رو می زنم و به برنامه توجه می کنم حالا فکر کن در این میان خانوم از اون برنامه خسته بشه(گویا اصلا سلیقه مون توی برنامه دیدن با هم هماهنگ نیست چون این اتفلق زیاد می افته) و بزنه کانال رفص و اواز جیگیلی جیگلیی و ضد حالی که من می خورم! از وسایل صوتی و تصویری آزار دهنده تر بحث های خانوادگی زنده در حال اجراست و مسائل شخصیه که ادم نمی دونه چی توی گوشش فرو کند که نشوه آنچه نباید بشنوه! خلاصه زندگی سختیه آدم پیاز داغش می سوزه یا سوپش ته می گیره همه ی همسایه ها خبر می شن! تازه نه دعوایی نه بحثی حتی نمی شه برای دل خودت زیر آواز بزنی. زندگی در این شرایط اما حسنی هم داره در این مدت محتاط تر شدم انگار. با یاد آوری اینکه شاید دیگری هم بشنوه و بفهمه بیشتر مواظبم که چه می گم و چه می کنم. شاید خنده دار باشد فقط با تصور اینکه دیگری که شاید نظر و نگاهش نقشی هم در زندگی من نداشته باشه محتاط تر شدم . گاهی فکر می کنم اگر به جای همه ی اینها حضور خدا را احساس می کردم شاید خیلی از اشتباهات خیلی از وقت گذرانی ها را کنار می گذشتم و آدم دیگری می شدم! + نوشته شدم در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 15:31 توسط عقیق |
- طول می کشه اما خوب می شه!
+ نوشته شدم در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 10:56 توسط عقیق |
مادر بزرگ من ۱۶ بچه به دنیا آورد که غیر از دو پسر که در کودکی و نوجوانی بر اثر حادثه و بیماری از دنیا رفتند ۱۴ فرزند دیگر(۵پسر و ۹دختر) را به ثمر رساند!* این چهارده خواهر و برادر که از مادری سفید و بور و پدری سبزه و چشم و ابرو مشکی بودند تنوع جالبی هستند از رنگها و طیفهای مختلف از سبزه ی سبزه بگیر تا بور و چشم رنگی و ترکیبات جالبی مثل سبزه با موهای روشن یا سفید مومشکی و ترکیباتی از این دست... از نظر خصوصیلت اخلاقی هم پدربزرگ تند و تیز و اجتماعی بود و مادر بزرگ ملایم و مهربان وتودار و باز این ۱۴ بچه تنوع و ترکیبات جالبی از برونگرایی و درون گرایی هستند! از نظر مذهبی هم از مدرس حوزه داریم تا لائیک دو آتشه! به طوری که اگر این خواهران و برادران زیر یک سقف جمع بشوند از نظر ظاهر و باطن هیچ شباهتی به هم ندارند ! غرض اینکه از بین این همه مادر بزرگ دلبسته ی پسر ته تغاریش بود همین پسر که دایی کوچک من باشد اخلاق و ظاهرش خیلی شبیه مادربزرگم بود و بعد از فوت پدربزرگ همدم و عصای دست مادر و با ما بچه ها و نوه ها هم بسیار مهربان بود . تا اینکه جنگ شروع شد و دایی جان که نوجوان ۱۷ ساله ی مسجدی و مومن بود تصمیم گرفت به جبهه برود و مادر بزرگ با اینکه زن معتقدی بود اما چون خیلی وابسته و دلبسته یپسرش بود با انواع و اقسام ترفندهای مادرانه مانعش شد خلاصه دایی جان اینقدر اصرار کرد تا بلاخره رضایت مادر را جلب کرد تا حداقل به اردوی چند روزه ی بازدید از پشت جبهه برود و مادربزرگ به شرطی قبول کرد که همراه او در این سفر باشد. بلاخره مادر و پسر به همرا هم به اردو رفتند اما متاسفانه در راه برگشت در جاده قدیم قم - تهران ماشینشان دچار حادثه می شود و پسر نور چشم مادر جلوی چشم های خودش از ماشین به بیرون پرت و کشته می شود. مادر بزرگ بعد از این حادثه زیاد دوام نیاورد دق کرد ..... پ.ن: عمر دست خداست..... پ.ن: نمی دانم چرا خدا همیشه عزیزترین ها را زود می برد؟ پ.ن: همین طور نمی دانم چرا یادشان کردم برای آمرزش روح مادربزرگ و دایی جانم صلوات.
+ نوشته شدم در سه شنبه سوم شهریور 1388 13:49 توسط عقیق |
|