|
۱-در خانه ی جدید چیزی نگذشت که پی بردم در واقع صاحب اصلی اتاق برادر کوچکم است و من چشمم کور باید با شرایط ایشان کنار بیایم!
ساعت ۱۰ شب خاموشی بود چون هم اتاقی کوچولو فردا صبح زود مدرسه داشت (مطالعه با شمع و چراغ خواب را هم امتحان کردم اما حاصل کتابی سوخته و چشمی لوچ بود!). بیش از نیمی از قفسه های کمد پر از اسباب بازی و کتابها و مجلات کودکانه بود . کامپیوتر به دورترین نقطه از اتاق منتقل شد که مبادا مزاحم درس و مشق این نوگل باشد! و غیر از اینها خانه ی ما قوانین خاص خودش را داشت. مثلا اینکه: نصب هر گونه عکس و پوستر ممنوع. - شب دیر خوابیدن ممنوع چون شب بیداری کار جغد است. - فیلم نگاه کردن کار ادمهای بیکار است. - شمع روشن کردن کار خطرناک و احمقانه ای ست. و وحشتناک تر از همه اینکه چه بخواهی و چه نخواهی هر چند وقت یکبار از بالا تا پایین اتاقت و محتویاتش تکانده خواهد شد و هرچه به نظر مادر گرامی به دردنخور برسد طی یک مبادله ی کالا با کالا با نمکی محل به نمک تبدیل می شود! مسئله ی دردناک این بود که نامه های قدیمی ، یاداشتهای پراکنده، دفترچه های پر شده، خرده ریزهای یادگاری ، گلهای خشک شده و خیلی چیزهای دیگر از نظر مادرجان اشغال به حساب می آمد و به نمک تبدیل می شد! و این قوانین برای من سرکش که چند سالی هم در ان اتاق زیر شیروانی ـ که حالت مستقلی از خانه داشت ـ در غار تنهایی خودم و با قوانین خودم زندگی کرده بودم ، سخت می آمد و مرتبا با اهالی خانه درگیر بودم تا اینکه بلاخره رسما با زحمت فراوان ما را از خانه ی پدری بیرون انداختند و سر از خانه ای جدید در آوردم خانه ای که خودمان(من و همسرم) انتخابش کردیم و سر و شکلش دادیم، حتی دیوارهایش را خودمان رنگ زدیم و قانونش یکی ست: هر چه می توانی انجام بده تا هم خانه ات احساس آرامش و راحتی بکند. قانوی که هر دو سعی می کنیم بهتر و بیشتر از دیگری انجامش بدیم. ۲-زندگی در خانه ای (هرچند هم که به آن تعلق داشته باشی و قدر هم که بزرگ و زیبا باشد)که با قوانین اشتباه و سختگیرانه اداره شود لذت بخش نخواهد بود و در این شرایط اگر از خانه ات بروی هرجای دیگر غریبه ای و مهمان ناخوانده و اگر هم بمانی همیشه درگیر خواهی بود و عذاب می کشی. ۳-در جملات بالا به جای خانه بگذار کشور ، مملکت، آب و خاک...... + نوشته شدم در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 19:33 توسط عقیق |
یک نفر در مورد محکومیت دیکتاتوری و فاشیست سخنرانی کوبنده ای می کرد . یکی از حضار فریاد زد: شما که امروز با این حرارت در رد دیکتاتوری حرف می زنین زمانی که فاشیستها عزیزان ما رو قتل عام می کرد کجا بودین؟ پ.ن:بعضیا بین "مرگ با عزت" یا "زندگی با ذلت" انتخابشون "مرگ با ذلته"! پ.ن: ادامه ی پست قبلی باشه برای بعد فعلا که بوی گند قضیه ی این عطریانفر و رفیقش حالم رو به هم زده! + نوشته شدم در شنبه دهم مرداد 1388 23:16 توسط عقیق |
از همان دوران کودکی آرزوی داشتن اتاق کوچکی برای خودم را داشتم، البته داشتن یک اتاق مستقل در خانواده ای متوسط با داشتن ۴ فرزند کمی دور از دست رس به نظر می رسید . اما بلاخره سالهای آخر دبیرستان به بهانه ی درس و کنکور اتاقی برای خودم دست و پا کردم. اولین اتاق مستقلم در واقع اتاقکی نزدیک پشت بام بود(چیزی شبیه زیر شیروانی) که صاحب خانه ی قبلی از آن برای نگهداری کبوترهایش استفاده می کرد!!!
اتاق کوچکی با ابعاد حودو ۱.۵ در ۲ متر و با سقفی به اندازهی قد خودم و پنجره ای چوبی رو به کوچه. یک هفته ی تمام عاشقانه در دیوارهایش را سابیدم و رنگ زدم تا قابل سکونت شد!آن اتاق کوچک من را از زیر نگاه مستقیم دیگران نجات داد حالا جایی داشتم که خودم باشم. جایی که بتوانم در آن هر وقت که دلم گرفت بی بهانه و بلند بلند گریه کنم ، با یادآوری خاطره ای یکباره زیر خنده بزنم ، ساعتها فقط بنشینم و خیالپردازی کنم و نوشته و کاغذپاره هایم را بدون ترس از خوانده شدن یا دور ریختن در آن قایم کنم. چقدر در ان خلوت دلچسب شبهای امتحان و ماهای آخر کنکور کتاب غیر درسی خوندم! بارها از آن پنجره ی کوچک که اتفاقا به کوچه ی خلوت و باریکی باز می شد شاهد صحنه های رمانتیک و یواشکی بودم. اتاق من بهشت کوچک من بود بهشتی که با رفتن به خانه ی جدید از ان رانده شدم! خانه ی جدید به مراتب نوساز تر و بزرگتر بود و در تقسیم اراضی سهم من اتاق بزرگی شد با یک هم اتاقی کوچک! اتاقی با پنجره ای بزرگ رو به درخت گلابی توی حیاط! ادامه دارد.... + نوشته شدم در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 22:24 توسط عقیق |
|