|
خودش گفته مساجد خانه ی من هستند ، اما راستش من هیچ وقت این جمله را درک نمی کردم ، لا اقل مساجدی که من دیده بودم شباهتی به خانه ی خدا نداشتند. اغلب مساجد به خانه هایی می ماندند که صاحبش مدتها ست به انجا سر نزده ، فرشهای کهنه و کثیف با رایحه ی جوراب،ساعتهای خاک گرفته و از کار افتاده ،مهرهای شکسته ، جانمازهای نشسته ، خانه ای که بیش از همه پیرزنها و پیرمردها به آنجا سر می زنند، و بیش از همه محل مجلس ختم و روضه و گریه است با خادمینی که مسجد را ملک خودشان می دانند نه خانه ی خدا !!!
متاسفانه این تصویر قالبی ذهن من _ و خیلی های دیگر_ از مسجد است ، همانجا که باید خانه ی خدا باشد و اغلب نیست.... (می دانم که مساجد با صفای کوچک و بزرگی در جای جای شهر من و تو هست اما قبول کن که اغلب مساجد ما بی نور و رونق و بی جذابیتند...) فقط مسجد گوهرشاد بود که به خانه ی خدا می مانست با آن گنبد فیروزه ای چشم نواز ، فضای معطر ، کبوترهای ازاد ، کاشی کاری های بی نظیر و جوانهایی نورانی که گوشه گوشه ی مسجد خلوت کرده اند و بچه هایی که توی صحنش دنبال کبوترها می دوند . یک نماز صبح که توی تاریک روشن هوای انجا بخوانی دیگر نمی توانی دل بکنی از خانه و از صاحب خانه.... بعدها که نصیبم شد و مسجدالنبی را دیدم و عطر روضه ی پیامبر را بوییدم فکر کردم بی شک اینجا خانه ی خدا ست. اما بعد مسجدالحرام،شبهای مسجدالحرام من را کشت. آن مکعب سیاه در میان و زائرینی در گردش ،اغلب با لباس سفید و تک و توک جای بوسه ی خدا روی پیشانیشان پیدا، می گفتی کهکشان از آسمان به زمین افتاده... مسجدالحرام مسجدی بود که بیش از هر جای دیگری خانه ی خدا بود ... و چقدر کم بهره بردم از آن دریا و چقدر تشنه ماندم هنوز.... و در کمال ناباوری هفته ی آینده مسافر همان خانه ام !!! با همسفری همراه و نازنین،فکر نمی کردم دیگر سحرهای مدینه و شبهای مسجدالحرام را ببینم اما همیشه لطف خدا بیش از لیاقت و تصور ماست.... این مسافر را حالا کنید. پ.ن: این پست به دعوت این دوست عزیز نوشته شد *اسم کتابی زیبا از فاطمه شهیدی + نوشته شدم در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 7:31 توسط عقیق |
گاهی فکر می کنم معلمی بعد از کارگری معدن سخت ترین شغل دنیا ست.البته صرفا عنوان معلم داشتن سخت نیست اما معلم خوب و تاثیر گزار بودن خیلی سخته. اکثر ما بهترین و بدترین خاطرات عمرمون در رابطه با مدرسه و معلمهامونه. خاطرات تلخ تحقیر و تنبیه یا خاطرات شیرین تشویق و اموختن و رشد. معلم با انسان سر و کار داره ممکنه هر کلام و کنشش برای همیشه روی روح و روان شاگردش نقش ببنده. همیشه دوست داشتم معلم باشم درس دادن و سرکله زدن با بچه ها رو دوست دارم. لحظاتی که توی چشمای شاگردام می بینم که آنچه رو که با هزار ادا و تیاتر و قصه تلاش کردم بشون یاد بدم رو فهمیدن ،بهترین لحظات عمرمه. وقتی شاگرد یاغی و کله شق دیروز از در دوستی در میاد با تمام وجود لذت می برم. وقتی درسی که تا پارسال ازش متنفر بودن به کتاب دوست داشتنی امروزشون تبدیل می شه احساس می کنم که هستم و مفید هستم. البته روزهای سخت و خستگی هم هستند لحظاتی که از کوره در می رم و بعد پشیمون می شم لحظاتی که هیچ تشویق و تکنیک تربیتی جواب نمی ده. لحظاتی که کنترل شیطنتهاشون برام غیر ممکنه و.... دوست دارم معلم باشم دوست دارم معلم خوبی باشم دوست دارم بهتر از این باشم.... + نوشته شدم در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 11:47 توسط عقیق |
سلام دوستان! من خوبم و زنده ولی متاسفانه تا مدتی به نت دست رسی ندارم و مثل معتادها از بی نتی خمارم !امیدوارم به زودی یک پول قلمبه بی زبون از جایی برسد تا ما برای خونمون یک کتابخانه ی کوچولوی خوشگل بخریم و کتابهای بیچاره را از سرگردانی در این کارتن و اون کارتن نجات بدهیم و بعدش هم یک کامپیوتر بخریم تا من دیگه خماری نکشم و مطالب شما رو بخونم و هر روز اپ کنم و گاهی بزنم به وبگردی و سر از کوچه پس کوچه های ندیده ی دنیای مجازی در بیارم و..... فعلا که فقط با خیال بافی سرگرمم تا ببینیم چه می شود !
+ نوشته شدم در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 12:10 توسط عقیق |
|