|
با همه ی آنهایی که دور برم دیده بودم فرق می کردند. همدیگر را موشی و پیشی صدا می کردند!!! در جمع برای هم چشم و ابرو می آمدند و یواشکی دست همدیگر را می گرفتند. پیشی(پسر)در سوئد دندانپزشکی می خواند !! خوش تیپ و تحصیل کرده و مهربان بود . موشی(دختر)هم زیبا و خوش اندام و با احساس بود. مدتی که از نامزدی شان گذشت با اشک و آه از هم جدا شدند و پسر برای ادامه ی تحصیل و فراهم کردن مقدمات زندگی مشترکشان به سوئد رفت. موشی هر روز از دوری پیشی رنجور و لاغرتر می شد. بلاخره بعد چند ماه دوری پسر برای جشن عرو سی و بردن عروس ،به ایران برگشت. در فرودگاه به سمت هم دویدند و محکم همدیگر ار بغل کردند!!! هرچه مادر موشی به دخترش چشم غره رفت هرچه مادر پیشی پسرش را با غیظ صدا زد آنها نه چیزی می دیدند و نه چیزی می شنیدند انگار زمان متوقف شده بود! این دو برایم شده بودند سمبل عاشقی !!توی آن عوالم نوجوانی با همه ی قدی و چغری هوایی شده بودم و رویا می بافتم که چه خوب بود اگر کسی پیدا می شد و عاشقم می شد و موشی صدایم می کرد و چه و چه ... خلاصه روزگار هجران به سر آمد و این دو قمری عاشق بعد از مراسم عروسی با هم به سوی آشیانه ی مشترکشان پر کشیدند. روزها و سالها می گذشتند و گاهی خبری ازشان می رسید بعد از یکی دو سال خبر بچه دار شدنشان را شنیدیم و عکسهای سه نفری شان را دیدیم که روبروی مناظر زیبا دست در گردن هم به دوربین لبخند می زدند. چند سالی بی خبر بودم تا اینکه چند وقت پیش در کمال ناباوری خبر جدایی شان را شنیدم !!! گویا در طی این سالها که ما از این اشنایان قدیمی بی خبر بودیم زندگی روی دیگرش را نشان داده بود، اختلافات شروع شده و موشی و پشی به جان هم افتادند، مدتی از هم جدا زندگی کردند و تا اینکه چند وقت پیش رسما از هم جدا شدند و پیشی سابق هم در کمتر از ایکی ثانیه دوباره ازدواج کرده و موشی سابق را درخشم و غربت تنها رها کرده است . و من ماندم و تصویر دختر و پسری که در فرودگاه عاشقانه همدیگر را در آغوش کشیدند و این تصویر جدید: زن مردی خرد شده و جدا از هم !!!!
پ.ن: این پست ادامه دارد.... + نوشته شدم در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 12:30 توسط عقیق |
بلاخره دلم طاقت نیاورد رفتم به همان جای همیشگی البته این بار دست خالی نه مثل هر سال با دو ساک پتو و کتاب !!! در هر سانتی متر مربع کسی نشسته یا دراز کشیده بود تا به آخر شبستان برسم 5 دست 3پا و یک دسته مو را لگد کردم. فکر نمی کردم دلم اینقدر برای این فضای شلوغ و بی نظم تنگ بشود! دیگر برای خودم و اطرافیانم عادت شده بود که هر ساله 3روز آخر رمضان بار و بندیل ببندم و راهی بشوم تا سه روز را توی خانه ی خدا و در کنار حرم امام رئوف مهمان باشم .نه فکر کنی معتکف متعبدی بودم و سر به سجاده ،نه! آنجا هم بازار خنده و شلوغ بازی مان براه بود و گاهی کتابی می خواندیم و جزوه ای پاکنویس می کردیم و اگر فضا اجازه می داد چرتی می زدیم اما همان که نیمه شب با صدای هممه ی بچه ها بلند می شدیم و می رفتیم برای وضوی نماز صبح و کنار حوض گوهرشاد نسیم خنکی به صورتمان می خورد و سر بلند می کردیم گنبد طلایی اش می یدیم، روحمان زنده می شد .
بعد چند سال این اولین سالی ست که به خاطرهمزمانی با کلاسم نتوانستم اعتکاف بروم اما مثل کبوتر های جلد که هر چه پرشان می دهد باز دوباره بر می گردند چند ساعتی را رفتم تا در فضای اعتکاف نفس بکشم . هر چند انگار چیزی روی سینه ام سنگینی می کند. پ.ن: پیشاپیش عیدتان مبارک. پ.ن: گفتم که ماه من شو .....گفتا اگر برآید اگر برآید + نوشته شدم در دوشنبه هشتم مهر 1387 10:44 توسط عقیق |
|