تبليغاتX
عقيق

عقيق

کفش های ورنی اش برق می زند.

موهای روغن زده ی پسر برق می زند.

رژ مایع و شفاف روی لب دختر  برق می زند.

سایه ی چشم اکلیلی اش برق میزند.

چشم های عابری برق می زند.

تابلوهای نئون مغازه برق می زند.

رادیو حرف از قطعی برق می زند.

 آسمان دلم رعد و برق می زند.

 

 

+ نوشته شدم در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 18:3 توسط عقیق |


ستاره ها گرچه زینت آسمانند اما شبهای ابری رخ می پوشانند.

ماه گرچه روشنی بخش شبهای تیره است اما متغیر است و گرفتار خسوف.

 خورشید گرچه هستی بخش و زیبا ست اما در رفت و آمد است و بعد هر طلوعش غروبی ست.

من افول کنندگان را دوست ندارم*

در این میان من عاشق روشنایی اندک و لرزان آن شمعم که در دل تاریکی شبها تا به آخر می ایستد و می سوزد.

 

* قال لااحب الآفلین . سوره ی انعام آیه 76

(ابراهیم ) گفت : من افول کنندگان را دوست ندارم.

یک عدد بعد نوشت به پست زیر اضافه شده است ، عنایت بفرمایید.

+ نوشته شدم در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 22:34 توسط عقیق |


منتظر ایستاده بودم . در عالم خودم بودم که شنیدم کسی به اسم صدام می زنه سر چرخوندم ؛ صدا آشنا بود اما سیمای آشنایی ندیدم. ته و توی ذهنم رو گشتم و بخاطر اوردم که این صدای آشنا صدای دوستی قدیمیه که حدود پنج سالیه ازش بی خبرم. اون دوست، دختر پر شر و شور و مخی بود که با رتبه ی زیر بیست حقوق دانشگاه تهران قبول شد و سال آخر کارشناسی هم با برادر یکی از همکلاسی هاش ازدواج کرد و برای همیشه از شهر ما رفت. اما حالا خانمی با بچه ای به بغل روبرویم ایستاده که بی شک اگر صداش را نشنیده بودم محال بود بشناسمش!

سلام و احوال پرسی و روبوسی ها که تموم شد از کار و زندگیش پرسیدم.

 

- خوب چکارا می کنی؟

- هیچی خانه داری و بچه داری و شوهر داری ! و وقت سرخاروندنم ندارم.

- تو چی کار می کنی؟

- منم چند جایی سرم گرمه و منم وقت سرخاروندن ندارم .

 - قبل از بچه داری که فرصت بیشتر ی داشتی دنبال کار نبودی ؟

-نه چون به این نتیجه رسیدم که بهترین کار برای زن خانه داریه و کار بیرون از خونه فقط علافی و فرسودگیه !!!

- (خنده خنده جواب دادم ): 4 سال عمرت را هدر دادی و بودجه ی مملکت رو توی چاه ریختی که به این نتیجه برسی که بهترین کار خانه داریه؟

-(خنده خنده توی پوزم زد که) : من رفتم دانشگاه شوهر پیدا کردم این تویی که بودجه ی مملکت رو  ریختی توی چاه و چهار سال دانشگاه رفتی و به خودت نجنبیدی !!!!

از اونجا که می دونستم که حرف از مسئولیت جمعی و شخصیت اجتماعی و این حرفها بی فایده ست، فقط به دختر موفرفری کوچکی توی بغلش بود اشاره کردم و گفتم : اگه همه مثل تو فکر کنند کی به دختر تو درس بده؟ کی مداواش کنه ؟

گفت: بلاخره کله پوکه هایی مثل تو هم پیدا می شن که برن دنبال این کارا!!!

 

 

بعد نوشت :دیالوگ حقیقی بالا را بدون پا نوشت و مقدمه و موخره نوشتم تا دوستان بدون ذهنیت بخوانند و خود قضاوت کنند .اما با توجه به کامنتهایی که دوستان گذاشتند فکر کردم بد نیست بعد مدتی نظر خودم را هم در این مورد بنویسم:

و اما انچه دراین  دیالوگ من را آزار می دهد صراحت و رک بودن آن دوست نیست. بلکه استعداد و توانایی ست که هدر می رود .

از نظر من کسی که  مثلا توانایی یک وکیل خوب و موفق شدن را دارد (چه مرد و چه زن) اگراز این استعداد و توانش  استفاده نکند هم حق الله را پایمال کرده و هم حق و الناس را!!!

حق الله را پایمال کرده چون شکر نعمت به جا نیاورده شکر عملی استعداد و توانایی هایی که خداوند به ما داده استفاده کردن و پرورش اونها ست نه نه نادیده گرفتن و بی توجهی به اونها!

و حق الناس بر گردنش هست چون 

 در روز حساب باید به همه ی کسانی که به دلیلی دسترسی نداشتن به یک وکیل درستکار و ماهر حق شان ناحق شده جوابگو باشد !

 

از نظر جامعه شناسی هم به این قضیه نگاه کنیم همه ی ما در مقابل جامعه مسئولیم.  کسی که درس می خواند و از حاصل تلاش و شب زنده داری دهها معلم و استاد بهره می برد چنین کسی حق ندارد توی خانه بنشیند روزی 10 ساعت بخوابد و فقط مهمانی و خرید برود ؛ خانه داری و بچه داری و همسر داری کار کوچکی نیستند اما می شود با تلاش بیشتر و برنامه ریزی قدم ها بزرگتری برداشت  و مفیدتر زندگی کرد.

 

+ نوشته شدم در دوشنبه بیستم خرداد 1387 23:59 توسط عقیق |


مادرم دوستی قدیمی دارد به نام پروین؛ این پروین خانم زن میانسال سر زنده و مهربانی  ست و مادرش ایرانی و پدرش عراقی است.

فاطمیه سال گذشته مهمان ما بود و به رسم همیشه اش توی آشپزخانه مشغول پختن حلوای عربی بود(و عجب حلواهایی می پزد این زن) و منم وردستش بودم که مثلا یاد بگیرم.

همراه پخت و پز همیشه دعا  زیر لب زمزمه می کند .

این بار انگار شعری آهنگین زمزمه می کرد همانطور که آرد و روغن و شیره را هم می زد به کلمه ای رسید و چند بار تکرار کرد و اشکهایش سرازیر شدند.

پرسیدم :چه می خوانید؟

چند بیتی به عربی خواند(متاسفانه عربی اش را فراموش کردم) و با همان زبان فارسی-عربی اش برایم معنی کرد:

امیرالمومنین فاطمه س را که غسل داد، پیامبر ص آغوش باز کرد که فاطمه را تحویل بگیرد امیرالمونین گفتند:  شرمنده ام که این امانت را سالم تحویل من دادی و من این طور برگرداندم .

دوباره به کلمه ی خجلان(شرمنده ام) که رسید گریه امانش نداد.

 

پ.ن: من منتظرم تورا که تشریف غمت            داغی ست برازنده ی دلهای بزرگ

 

پ.ن: تسلیت ایام

       التماس دعا

       اینجا را حتما بخوانید .

 

+ نوشته شدم در جمعه هفدهم خرداد 1387 11:54 توسط عقیق |


پدر بزرگ پدری ام روستا زاده ای کشاورز بود که درختان گردو  و بادام  و زمین پدری را رها کرد تا به قم برود و درس دین بخواند.

پدرم آخوند زاده ی جوان و بی پولی  بود که در جوانی  شهر قم را رها کرد تا برای تحصیل به اروپا برود.

و من میان تقاطع  هزار راه نرفته کاسه ی چه کنم به دست گرفتم و می اندیشم  کاش روستای دنجی بود که بدور از نگاه های سنگین دیگران پناهنده اش شوم   .....

بادی بوزد و موهایم را بهم بریزد و هرچه اما و اگر  و" چه کنم؟" و" چه شود؟" را از ذهنم پاک کند .

و رود آبی باشد که میانش بروم و زانو بزنم و جریان آب را روی بدنم احساس کنم و هر چه زخم و گره و کینه و کفر است از وجودم بشوید و ببرد .

و درخت گردویی پیری بر بلندی تپه ای  که زیرسایه اش آرام بگیرم

درخت گردویی که پدر بزرگم روی تپه ی مشرف به روستا کاشت و برای همیشه از آنجا رفت.

 

پ.ن: به من می گویند جهش ژنتیک البته به سمت منفی!!!

پ.ن: هوای حوصله ابری ست.

 

(؟)اگر نگاه و توقعات دیگران را از زندگی مان حذف کنیم چقدر تغییر می کنیم؟

 

++ کامنتی از یک دوست :

 "دختران روستا به شهر فکر میکنند،
دختران شهر در آرزوی روستا می میرند ،
مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر میکنند،
مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند .
پروردگارا؛ کدامین پل، در کجای جهان شکسته است که هیچ کس به خانه اش نمیرسد؟(
گروس عبدالملکیان)

                                                                                                                 نگارنده


 

+ ممنون از دوستانی که در بحث پست پایین شرکت کردند برای من که بحث مفید و لذت بخشی بود و به نظرم کامنتهایش از خود پست بسیار خواندنی تر است!

 

پرونده ی پست  بی وتن هنوز باز است و  منتظر خواندن نظرات دوستانی که  بعدا کتاب رو می خونن  یا با تاخیر به این پست میرسن  هستم.

یا علی

+ نوشته شدم در پنجشنبه نهم خرداد 1387 10:52 توسط عقیق |


 

 

نکات جالب بیوتن از نظر من:

1-امیر خانی آسیب شناسی جالبی از دینداری ارائه می دهد هم عبدالغنی و اعراب نیوریک نشین را به ریشخند می گیرد  که به ظاهر دین چسبیده اند و باطن را رها کرده اند  و هم با خشی که نسبت به مناسک و ظاهر دین بی قید است  و باطن آن هم هرطور که به نفعش باشد  مصادره به مطلوب می کند آبش در یک جو نمی رود .

و ورای ظاهر و باطن در مورد  قضاوت در مورد افراد هشدار می دهد که : "بنده شناس دیگری ست"

 

2- بازی های زبانی با سه زبان عربی و فارسی و انگلیسی

خود خدا در قرآن می فرمایدکه "کل من علیها فان"

 یعنی هر"من" برایش "فانی"ست،

 برای هر انسانی تفریحی گذاشته ایم!

جیسن من و فان* عربی را انگلیسی خوانده!

Man & fun*

3-خلاقیتهای نوشتاری مثل آوردن فرمول های محاسباتی و علامت سجده ی واجب بعد از جملات حیرت انگیز کتاب!!

4- احساس حضور نویسنده و مخاطب قرار دادن گاه و بیگاه مستقیم خواننده ی کتاب:

...داداش _یا از لحاظ فمنیستی _آبجی!

مگر شهر هرت است که که عاقبت یک آدمی زاد را بدهم دست تو

که حالا لم داده ای و کتاب می خوانی و نظریات ارائه می دهی ؟!

اصلا مگر دست من توست عاقبت مردم؟!

آن هم آدمی مثل ارمیا...ص110

 

 و حتی نویسنده یکی دو جا سر به سر ممیز ارشاد هم می گذارد:

قبل از آن که ارمیا تعجب کند از این کلمه ی رکیکه یا شما که مخاطب باشی،

 ممیز ارشادکه با فشار دکمه ی جستجو

یا همان کنترل و اف به لغت ..... رسیده است، فریاد می کشد :- دت،س ایناف

و جلو انتشار را می گیرد!

 

5-استفاده ی جابجا و مناسب و بدون تصنع و ریا  از آیات و احادیث بصورتی که به یکدستی متن خللی وارد نمی شود .

اللهم ارحم من لایرحمه العباد و اقبل من لایقبله البلاد!

 

و ما نکات مبهم و ضعفهای بی وتن از دید من:

1-رفت و امدهای زمانی و گاهی باعث گسست در داستان می شود.

 

2- از نظر من شخصیت آرمیتا از ضعفای کتاب است ، اصلا این دختر تکلیفش مشخص نیست متزلزل و متغیر است ،در میانه های داستان به نظر می رسد نسبت به ارمیا بی تفاوت است و بیشتر به خشی تمایل و شباهت دارد اما در آخر داستان تنها مدافع ارمیا بود!!! و تا آخر خواننده می ماند که اصلا بین ارمیا و آرمیتا عشقی بوده یا نه!

 

3- شخصیت خشی سراسر سیاه و منفی و حرص آور نوشته شده این شخصیت هیچ نقطه ی روشن و مثبتی ندارد ، خشی نامرد و پولدوست و منفعت طلب و بی دین و بی چشم ورو و ....(هر فحش و بدوبیراهی در این سه نقطه بگذراید به این شخصیت می آید!!) است نویسنده هیچ وقت پیشینه ی او را به ما معرفی نمی کند حتی در صفحه 183 کتاب خشی و نویسنده بطور مستقیم با هم درگیر لفظی پیدا می کنند و پته های هم را روی آب می ریزند!!!

 

4-چند جا به نظرم داستان ایراد منطقی پیدا می کند مثلا نویسنده برای ما روشن می کند که ارمیا شخصیتی بسیار متشرع  است و حتی سر اینکه آرمیتا به پهلوی خشی سقلمه زده است درگیری ذهنی پیدا می کند که پس محرم و نامحرم چه شد وسط ؟  و چنان با حجب و حیا ست که آرمیتا هم به احترام او روسری سر می کند چطور شخصیتی با چنین مشخصات یک ماه و نیم  در  آپارتمان 40 متری با آرمیتا یی که هنوز همسرش نیست زندگی می کند و حتی نیمه ی سنتی ذهنش هم به او تذکری نمی دهد؟

5-دلیل مهاجرت ارمیا و حاج مهدی به آمریکا هنوز برای من مبهم است و نویسنده خوب این قضیه را روشن نکرده است.

 

-البته گل بی عیب خداست و بی وتن با همه ی تفاسیرکتابی در گیر کننده و خواندنی ست و خواندنش را به همه توصیه میکنم .

 

+ نوشته شدم در چهارشنبه یکم خرداد 1387 9:33 توسط عقیق |


چمباتمه زده بودم روی تخت و بیوتن(کتاب آخر رضا امیرخانی) می خواندم .صدای ضعیفی از گوشیم بلند شد ، گوشی را از زیر متکا بیرون کشیدم .دوستی اس ام اس زده بود که چه نشستی که امیرخانی فردا در دانشگاه سخنرانی دارد! یک هفته ای بودکه بی وتن را شروع کرده بودم و آرام و مزمزه کنان می خواندم و هنوز 100 صفحه ای تا آخر کتاب باقی بود سرعت خواندنم را زیاد کردم تا فردا کتاب را تمام کرده باشم و سوالاتم را رد مورد کتاب از نویسنده ی کتاب بپرسم.

2 ساعت مانده به ساعت سخنرانی بلاخره کتاب تمام شد . بگذریم که در جلسه ی سخنرانی یک کلمه هم از بیوتن حرفی زده نشد چون هیچ کس کتاب را کامل نخوانده بود!!!

امیرخانی از نویسنده هایی ست که خودش جدای از اثر هنری اش شخصیت جذابی دارد ، کسی است  که 13،14 سالگی اش را در جنگ و جبهه  گذرانده 16 سالگی هواپیمای تک موتره ساخته، مدرک مهندسی اش را  از  دانشگاه شریف را گرفته و در آخر از نویسندگی سر در آورده ، بشاگرد تا لبنان و ایالات متحده را گشته و زندگی کرده ، نوشتن هر کتاش 5-6 سال طول می کشد  اعجوبه ای ست این مرد دیدنی و شنیدنی!

بعد از سخنرانی رفتم جلو و از سایت ارمیا پرسیدم که سالها ست قرار است بهزودی!!! افتتاح شود و گویا تا ظهور آقا امام زمان خبری از این "به زودی" نیست، که امیدواری داد تا یکی دو هفته ی دیگر سایت راه اندازی شود.

و توی کتاب بی وتنم که دستش دادم نوشت:" زیر سایه ی امیرالمومنین مستدام باشید ." ، اما مستدام را طوری نوشته که به مبتلا * بیشتر شبیه است !!! حکما حکمتی دارد!!!

 

* در کتاب این حدیث تکرار می شود که البلاءللولا...بلا از محبت است.

ادامه دارد...

+ نوشته شدم در چهارشنبه یکم خرداد 1387 8:28 توسط عقیق |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست


صفحه نخست
نامه بر


پیوندهای روزانه

gaze
ارمیا
یادنامه ی رضا امیرخانی از معلمش
الهی دورت بگردم...
شب را باید بی چراغ رو شن کرد
آرشیو پیوندهای روزانه


دیروزها

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385


آرشیو موضوعی

شعر
یاداشت های پراکنده
کتاب
داستانک
سینما وتاتر
پایان نامه


پیوندها

خاطرات عمره/الهی دورت بگردم
پابرهنه در بهشت
قلم های کاغذی
آقاي هيچكس
یک وجب دل
سگ پرسه
لانگ شات
اکینانیوز
گوربان
راوی
پریزاد
مشیانه
هم درد
MoviEs
محرمانه
ماه ناتمام
نقشی بر آب
پرچین سوخته
مشترک مورد نظر
علي علي اكبري
پنجره اي رو به جامعه
فروپاشي اول شخص مفرد
دست نوشته های یک احمد
همچون.....کرگدن......تنها
چند.....نفر.......طلبه
زیستنی...دیگر
فرزند...صبح
خورنق
مشق شب
Spotlight
حلقه ی سه شنبه
پس از طوفان
زبور داوود
نجوای من
خانه کتاب انشا
رمل سیراب
جودی آبوت
به نام نامی سکوت
... این روزها که می گذرد
پژمان


    دید و بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS