|
در یکی از مهمانی های خانوادگی، همانطور که مشغول گپ و گفت بودیم چند تا ازفسقلی ها خبر آوردند که بقیه ی بچه ها در کمد رختخوابها گیر افتاده اند!!!! ؛ما هم سریعا در نقش گروه امداد به محل حادثه رفتیم و دیدیم در کمد قفل شده و بچه ها که قاچاقی در کمد رختخوابها مشغول بازی و کل و کشتی بودند همانجا زندانی شدند!!! خلاصه با بکش بکش و تلاش زیاد در باز شد و بچه ها آزاد شدند کوچکترها اشکشان در آمده بود و بچه هایی که کمی بزرگتر بودند رنگ به رو نداشتند و من به عنوان یکی از اعضاء فعال گروه نجات شروع کردم به سخنرانی که : مگر کمد رختخوابها جای بازی ست و رفتن توی کمد خطر داره و شانس اوردید که خفه نشدید و چه و چه .....خلاصه مشغول دادن پند و نصیحت بودم که یکی از بچه ها در آمد که : آخه خاله تو که نمیدونی اون تو (اشاره به رختخوابها) چه کیفی داره !!! ..... یکمرتبه تصاویر خاطرات کودکی ام در ذهنم بیدار شد، از خودم یادم آمد که نصف کودکی ام را توی کمد رختخواها گذرانده بودم!!!! آن جای دنج و گرم و نرم که به آن پناه می بردم و رویا می بافتم در تنهایی اتاق عروسکهایم بود و در بازی های گروهی قلعه ی جنگی، کشتی دزدان دریایی و هم جایی برای تمرین صخره نوردی و کوه پیمایی مان بود، حتی گاهی به سن تاتر هم تغییر کاربری می داد!!! خلاصه در یک لحظه یاد خاطرات بی شمار خودم میان آن پتوها و متکاهای دوست داشتنی افتادم همچنین به یادم آمد که چقدر به خاطر شیطنتهایم دعوا شدم و چقدر نصیحت بزرگترها برایم خسته کننده و بی معنی بود ... و سخنرانی را نیمه رها کردم و فقط گفتم :" می دونم می دونم خیلی کیف داره اما مواظب باشید...." اینکه بزرگترها چه زود دوران کودکی و نوجوانی خودشون را فراموش می کنند همیشه دغدغه ام بوده و هست و همیشه می ترسم که خودم هم یکروز دوران سرکشی و آشفتگی نوجوانی و جوانی ام را از یاد ببرم(همانطور که متکا بازی ها را از یاد برده بودم) و به بزرگتری محافظه کار و نصحیت کننده تبدیل بشم. چقدر گذشته مون رو بیاد داریم؟ چطور میشه رابطه ی ناسالم بزرگتر های نصیحتگر و جوانترهای نصیحت ناپذیر را اصلاح کرد؟ این پست ادامه دارد..... شما هم ادامه اش بدید لطفا + نوشته شدم در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 13:23 توسط عقیق |
و برای اینکه واقعا بداند بدون او چه برسر دنیا و مافیها خواهد آمد ، از پیرترین پیرزن شهر قرصی می گیرد که با خوردن آن نامرئی شود.آتاسای نامرئی راه می افتد و به جاهای مختلفی سر می زند: به پشت بام می رود و می بیند با نبود او گنجشکها گرسنه نماندند و دختر همسایه برایشان دانه پاشیده ، در مدرسه هم کس دیگری جای او مبصر شده ، خلاصه به کوچه و بازار و دوستانش سر می زند و می بیند با نبود او او هیچ اتفاقی نیافتاده و همه چیز روبراه است. انگار نه انگار که روزی آتاسایی بوده است . اما از آنجا که طبق یک قانون نا نوشته همه ی کتابهای کودک با پایان خوش تمام می شوند ، در آخر داستان آتاسای به نزدیک خانه شان می رسد و می بیند مادرش توی کوچه ایستاده و با ناخن صورتش را می کَند که دخترم کو؟ کسی دختر من را ندیده ؟ و.... و آتاسای بالاخره خیالش راحت می شود که اگر نباشد کسی هست که دلش برای او تنگ بشود و جای خالی او را احساس کند.... فکر می کنم اگر این کتاب برای گروه سنی "ی" نوشته شده بود یک صفحه دیگر هم اضافه داشت و در ان آتاسای بعد از مدتی به خانه و محل زندگی اش بر می گردد و می بیند مادر و نزدیکانش هم او را فراموش کردند و انگار نه انگار روزی دختری اینجا زندگی می کرده که دوست گنجشکها بوده است.....
پ.ن: کسی آدرس پیرترین پیرزن شهر را ندارد؟ *نام کتاب: آتاسای نویسنده : محمدرضا یوسفی تصویرگر : نازلی تحویلی نشر شباویز + نوشته شدم در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 17:40 توسط عقیق |
همیشه سفارش می شویم که دعای اولمان ظهور باشد . اما چند وقتی ست که زبانم نمی چرخد از خدا ظهور حضرت را بخواهم زبانم نمی چرخد به عجل عجل (سریعتر ، زودتر) گفتن. نه اینکه دلتنگ نباشم نه اینکه آرزوی ظهور را نداشته باشم، زبانم نمی چرخد ... چند وقتی ست فکر می کنم وقتی که یک عده ی کور ذهن به مقبره و در و دیوار حرم ائمه هم رحم نمی کنند . وقتی هر روز از در دیوار فتنه ای جدید می بارد. وقتی در توهین به پیامبر و امامان از چهارگوشه ی جهان هر کس هر هنری دارد رو می کند یکی کاریکاتور می کشد یکی فیلم می سازد یکی کتاب و مقاله می نویسد ما هم در مقابل گاهی عملی واکنشی و موقت انجام می دهیم گاهی تاسف و سر تکان دادنی و گاهی هیچ.... گیریم که حجت خدا هم ظهور کند فکر می کنید این قوم جاهل با امام زنده و حاضر چه کنند؟ وقتی حرمت قرآن نگه نمی داریم با قران ناطق چه می کنیم؟ چند وقتی ست که زبانم به دعا برای ظهور نمی چرخد.... دعا می کنم خدایا این زمین ، این روزگار را و ما مردمان جاهل را لایق ظهور بگردان. هرچه سریعتر ، سریعتر قبل از اینکه تا پیشانی در لجن فرو برویم . پ.ن: در هنرنمایی جدیدی یکی از نمایندگان پارلمان هلند فیلمی به نام "فتنه" با مضمون توهین آمیز در مورد اسلام و قرآن ساخته است و ما طبق معمول محکوم می کنیم تا فتنه ی بعدی چه باشد!!! +پ.ن:قسمتی از کامنت یکی از دوستان که خیلی به دلم نشست: "اسلام گر امروز چنين زار و ضعيفست.... زين قوم شريفست...... نه جرم ز عيسي، نه تهدّي زكليساست.....از ماست كه بر ماست". پ.ن بی ربط: کامنتهای پست قبلی را ، از خود پست بیشتر دوست دارم!!! ممنون + نوشته شدم در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 0:22 توسط عقیق |
سفره ای سفید گسترده و عروس سفید پوش که روبروی آینه ی طلایی نشسته . داماد در اتاق کناری انتظار می کشد تا بعد خوانده شدن خطبه به عروس ملحق شود. عاقد شروع می کند و کلمات را با مکث و بلند بلند می خواند. شانه های عروس می لرزد؛ لباس سفید ، سفره سفید و اشکهای سیاه ِ عروس که روی گونه اش می غلتد .مادر نهیب می زند ،آرایشت خراب می شود دختر . دختربچه ای با لباس صورتی پف پفی توی گوش دوستش می گوید: "حتما از لباسش خوشش نیومده شاید هم دلش کیک 8 طبقه می خواسته که برابش نخریدند و حالا گریه اش گرفته ." چند دختر نوجوان کناری ایستاده اند و با حسرت به لباس و صورت نقاشی شده ی عروس نگاه می کنند و با هم پچ پچ می کنند ، یکی شان می گوید: " حتما همدیگر را خیلی دوست داشتند اما به سختی به هم رسیدند که حالا از خوشحالی و هیجان اشکش سرازیر شده!!!" و دوستانش با سر حرفش را تایید می کنند. دختر جوانی که کنار آینه ایستاده آرام به دیگری می گوید:"دختر بیچاره شاید هنوز شک دارد و از بس اطرافیان دوره اش کردند که پسره خوبه و بهانه نگیر و... جواب مثبت داده ،طفلی! اشکهایش را ببین!! " دختر تازه عروسی که به دیوار تکیه داده بود با خودش فکر کرد : خداحافظی با دخترانگی چقدر سخت است و بغضش گرفت. زن میانسالی با ابرو به دیگری اشاره کرد و گفت: "شاید هنوز خواستگار قبلی اش را می خواهد ، همان پسرک یک لاقبای سوسول را. امان از دست جوانهای این دوره زمانه، نگاه کن چه اشکی هم می ریزد شگون نداره والّا. پیرزنی درست روبروی عروس آن سوی سفره روی صندلی نشسته بود و در سکوت با دستهای لرزانش اشکی که بر گونه ی چروکیده اش غلتید را ، پاک کرد. + نوشته شدم در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 12:4 توسط عقیق |
از بد بتر اگر هست این است اینکه باشی درد چاه نابرادر، تنها زندانی زلیخا چوب حراج خورده بازار برده ها البته بی که یوسف باشی پس بهتر است درز بگیری این پاره پوره پیرهن ِ بی بو و خاصیت را که چشم هیچ چشم به را هی را روشن نمی کند! "قیصر امین پور" پ.ن: این شعر را خیلی دوست دارم . فقط همین. + نوشته شدم در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 8:32 توسط عقیق |
۱- سال تحویل امسال روی پشت بام ساختمان دهلاویه (محل شهادت شهید چمران)، زیباترین سال تحویل عمرم بود .برای عید لباس احرامم را پوشیدم و چفیه سرم کردم. سفره ی هفت سین هم چیدیم : سیب، سبزه (شامل یک دسته علف ِ چپیده در یک لیوان یکبار مصرف)،سوزن ، سماغ ، سکه، ساعت و حاج آقا سوری!!!! روحانی کاروانمان و قرآن و آینه... سال که تحویل شد و دسته جمعی مقلب القلوب را خواندیم ، آهنگ"وطنم ، وطنم" را از موبایلم پخش کردم و با دوستان همگی شاد خوش و نغمه زنان و شلنگ تخته اندازان از این طرف پشت بام به آن طرف می جهیدیم و دیده بوسی ها و تبریکها و .... ، جای شما خالی دور هم حافظ هم باز کردیم و بلند بلند خواندیم و لذت بردیم. رسم است که با نو شدن سال به دیدن بزرگان برویم و ما امسال اول به دیدن شهید چمران و دیگر شهیدان رفتیم و تبریک عید گفتیم . می دانم که میهمان خوبی نبودم اما دلم به لطف و بزرگواری میزبانها خوش است. ۲-این 9-10 روز را با 120همسفر دیگر با هم زندگی کردیم ، دیگر شبها که غلت می زنم پایم در چشم کسی فرو نمی رود!!! ، برای رفتن به دستشویی در صف نمی ایستم و...والان به اندازه ی 119 نفر احساس خلاء می کنم . این 9-10 روزه توی بیابانهای جنوب پا برهنه دویده ام در اروند غرق شده ام و در دشتها یش چریده ام و الان به اندازه ی همه ی آن بیابانها و دشتها احساس خلاء می کنم. ۳-به برکت این سفر دوستان خوبی پیدا کردم دوستانی از نوع ،" چه جالب من هم همینطور" دوستانی از جنس" دقیقا من هم به همین فکر می کردم" اعجوبه هایی که پایه ی هرگونه تجربه ی دیوانه واری بودند دوستانی جدیدی که انگار سالهاست می شناسمشان و من دلتنگشانم بچه های گروه خرچنگ دوستتان دارم ۴- از بی خوابی و کمبود استراحت دور چشمهایم سیاه و گود است، صورتم را آفتاب سوزانده ،احساس می کنم مفاصلم مثل لولا های زنگ زده و ستون فقراتم کج و کول شده اما روحم ، روحم سبکتر شده انگار .... ۵- اسفند 85هم مسافر جنوب بودم و مثل همیشه کتاب غزلیات مولوی همراه بود و در راه می خواندم ، یکی از همسفرانم از کتابم خوشش آمد و من به عنوان یادگاری کتاب را به او دادم ....و یک سال را بدون غزلیت مولوی سر کردم و در عین ناباوری امسال یکی از همسفران نازنینم بدون مقدمه یک کتاب غزلیات مولانا به من هدیه کرد . کتاب را باز کردم این غزل آمد : باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم!!! ۷-تقریبا همزمان با سفر ما یک اتوبوس از دانشجویان مشهد که از جنوب بر می گشتند در راه تصادف وحشتناکی کردندو سوختند .... این همزمانی سفرما با این عزیزان و همشهری بودن با آنها و ته کشیدن شارز موبایلهای ما(قطع ارتباطمان با دنیای اطراف) با عث شد عده ای که خبر را نصفه نیمه و ناقص شنیده بودند فکر کنند که ما به لقاء الله پیوستیم. از همین تریبون استفاده می کنم و اعلام می کنم که بنده شهید نشده ام و زیبا مردن لیاقتی می خواهد که بنده کاملا از آن بی نصیبم. شادی روح این عزیزان از دست رفته صلوات . پ.ن: سال نو و عید میلاد پیامبر بر همه ی دوستان مبارک . + نوشته شدم در سه شنبه ششم فروردین 1387 8:0 توسط عقیق |
|