تبليغاتX
عقيق

عقيق

 

اگر دلت مثل ماهی بیرون افتاده از آب

فقط زیر لب بگوید آب آب

و ناگهان راه بیابان را نشانش دهند

یا کار آن ماهی تمام است

یا شاید در آن بیابان چشمه ای نهان ست

پ.ن: دارم رسما می زنم به بیابان ...هویزه، شلمچه ، فکه مرا دریابید.

پ.ن: شنبه مسافر جنوبم ... حلال بفرمایید این مسافر را.

پ.ن: این اولین سالی ست(حد اقل تا جایی که یادم ست) که سال تحویل حرم نیستم .

هر سال هر ساعت شبانه روز که باشد  سال تحویل می روم حرم و بعد یا قبل از مراسم تحویل سری به بهشت ثامن الائمه (قبرستان داخل حرم) می زنم ، به شهدا تبریک عید می گویم  تا اینجا همیشه خوب پیش می رود اما  همیشه در برگشت این قدر شلوغ است و ومجبور می شوم که راه طولانی را میان سیل جمعیت  پیاده بروم  که توبه می کنم از آمدنم و قول و قسم می خورم که سال دیگر هرگز نمی آیم اما باز سال بعد دلم طاقت نمی آورد ....

پ.ن: از شنبه تا 10 روزی نیستم پیشاپیش به همه ی دوستان عید را تبریک می گم و امیدوارم سال خوبی داشته باشید.

خدا حافظ تا سال آینده

گفتا که نوش لعلت ما را به آرزو کشت      گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

.............................................................................................بنده پرور آید؟

.......................................................................................................آید؟!!

+ نوشته شدم در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 16:44 توسط عقیق |


نمی دانم چرا و چطور بین این همه لباس- از کودکی تا به حال- ،سارافون سرمه ای رنگم که عکس دختری  با موهای کاموایی داشت را ،فراموش نکرده ام ، انگار همین الان تنم کرده ام و جلوی آینه خودم را بر انداز می کنم.

دمپایی های قرمز پاشنه فلزی ام(تنها کفش  پاشنه  بلند و باریکی  که از 4-5 سالگی تاکنون داشته ام!!!) را هنوز به یاد دارم و انگار همین الان است که  صدای تق تقش توی راهروی خانه ی کودکی هایم  می پیچد و من کیف می کنم.

هنوزخنکی بستنی که انگشت زنبور زده ام را داخلش فرو کردم احساس می کنم.

انگار همین دیروز بود که جلوی آینه ایستادم  و خودم را نمی شناختم.

بادی که روی پشت بام ساختمان دهلاویه چادرم را می رقصاند هنوز هم می وزد و تصویر دشت روبرو و آن اسب بی دهانه و لگام و باد در یالهایش......

هرگز استیصال چهره ی پرستار سرنگ به دستی که رو برویم ایستاده بود و به دستهای سوراخ سوراخم نگاه کرد و گفت:" آخر کجا بزنم ؟" را فراموش نمی کنم، انگار روبرویم است  و می پرسد: کجا بزنم؟ دیگر کجا بزنم؟

صدای نفس های پشت خط تلفن، لکنت و مکثهای طولانی .......

هنوز اشکهای داغ مریم که از شبهای مدینه برایم تعریف می کرد روی دستم می چکد .

هنوز رد تیزی نگاه کسی با من است ، سنگینی نگاهی که هرچه نگاهم را دزدیم و دزدیم و هر چه فرار می کردم باز هم سنگینی اش را احساس می کردم نگاهی که تا مدتها کابوس شبانه ام بود؛ چشمهایی که همه جا دنبالم می کردند...

لحظه ای که سرم را از سجده بلند کردم و آن مکعب سیاه جلوی رویم بود ....

و و و .......چشمها یم را که می بندم تصاویر جلوی چشمهایم رژه می روند:  زخمها ،حسها ، صداها ، کلمات ، رنگها و دردها ........

و بزرگترین چلیک زندگی ام :صدای چلیک برخورد انگشتر عقیق سبزم با پنجره ی ضریح ، صدای چیلیکی که با وجود  آن هیاهو و از آن فاصله به وضوح شنیدم ...... و صدا فقط صدای برخورد سنگ و فلزنبود،  که صدای شکستن من بود .......

 

+ نوشته شدم در دوشنبه بیستم اسفند 1386 16:57 توسط عقیق |


هیچکاک در مصاحبه ای گفته است که پدر بسیار منضبط و سختگیری داشته .به طوری که آلفرد کوچک یک روز که کمی بیشتر از همیشه از خانه دور می شود  و راه خانه راگم می کند و بعد از یکی دو ساعت سرگردانی دیر تر از همیشه به خانه بر می گردد و می بیند که پدرش جلوی در به انتظارش ایستاده !! پدر هیچکاک دست پسر 5-6 ساله اش را می گیرد و یکراست به اداره یپلیس می برد و از مامور پلیسی که انجا بوده می خواد که پسرش رو زندانی کنه!! پلیس هم پسرک را توی زندان می فرسته و در را می بنده و البته بعد از چند دقیقه زندانی کوچک را آزاد می کند. در واقع تمام این ماجرا نمایشی بوده که یک پدر سختگیر با همدستی یک مامور پلیس محلی برای ترساندن و تنبیه پسر کوچکش ترتیب داده  است.

 اما مهم اینه که هیچکاک استاد کارگردانی فیلمهای ترسناک مرد ، 60 ساله ی 120 کیلویی،  در پایان می گوید:

 " هیچ وقت در تمام زندگی ام صدای چیلیک بسته شدن در آن زندان را فراموش نکردم!!! هنوز آن چیلیک توی گوشم هست...

پ.ن: حافظه ی آدمی زاد چیز غریبی ست ...

گاهی یک چلیک ، یک نگاه ، یک لبخند، یک حس ، یک لحظه تمام عمر در ذهن آدم تکرار می شه و تکرار می شه و تکرار می شه ..... بعضی چیزها انگار جایی در ذهن رسوب می کنند و برای ابد باقی می مانند...

پ.ن : شما هم از چیلیک های زندگی تون بگید...

در پست بعد من هم چند تا از این چیلیک ها رو می کنم...

+ پ.ن:این ایام شهادت  رو به همه ی دوستان تسلیت می گم.

+ نوشته شدم در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 9:44 توسط عقیق |


زندگی نرما ل  یعنی زندگی بر طبق استانداردهای از پیش تعریف شده...

آدم طبیعی و نرمال کسی ست که روی خط متوسط متولد شود ، روی خط متوسط زندگی کند و حتی روی خط متوسط بمیرد...

اگر بخواهی آدم نرمال و طبیعی باشی باید از همان آغاز روی خط متوسط حرکت کنی،

با قد و وزن متوسط (حدود میانگین وزن و قد بچه ی سالم آدمیزاد) به دنیا بیایی ، درست مطابق  محنی کارت رشدت بزرگ  بشوی  ،همان موقع که دیگر بچه ها زبان باز می کنند، زبان باز کنی ...همزمان با همسالانات راه بروی

حتی بهتراست هوشت هم حد وسط باشد ، اگر بیشتر بفهمی زندگیت نرمال نخواهد بود و فقط رنجت بیشتر می شود اگر کمتربفهمی هم سرت بی کلاه می ماند و همیشه عقب می مانی.

مدرسه هم که رفتی باید سعی کنی نمراتت حد وسط باشد، در درس خواندن هم اگر بیشتر از متوسط باشی فقط رقیب و دشمن برای خودت درست کردی ،و اگر پایین تر هم باشی کودن و بی استعداد نام می گیری.

بزرگتر هم که شدی باید به موقع(همان حدود متوسط سن ازدواج) یک نفر را برای خودت دست و پا کنی ؛ نه زودتر که بگویند هول بوده یا سر گوشش می جنبیده و نه خدای نکرده دیرتر که بگویند ترشیده شدی و بهارت گذشته یا عیب و ایرادی داری.

همسرت هم باید در حد استاندارد باشد تفاوت سنی و قدی وظاهری و  مالی و ... باید در حد نرمال و مورد قبول اکثریت باشد.

به موقع هم باید بچه داری شوی و یک بچه ی طبق استاندارد تحویل جامعه بدهی، البته همان حدود زمانی که اکثر زوجهای دیگر بچه دار می شوند، نه زودتر که بگویند چقدر عجول و دستپاچه و نه دیر تر که بگویند لابد مشکلی دارید.

برای اینکه طبیعی باشی و نرمال زندگی کنی باید همیشه از راهی بروی که همه می روند انتخابی بکنی که دیگران می خواهند ... و حتی به موقع( چیزی حدود متوسط عمر) باید بمیری نه زودتر و نه دیر تر و گرنه بعد از مرگ هم حرف و حدیث پشت سرت هست....

زندگی استاندارد یا رنج متفاوت بودن....انتخاب با خودمان ست

 

پ.ن:از زمانی که روزهای تولد روزهایی شاد و خوشحال کننده ای بودند مدتها گذشته ...

پ.ن:بچه که بودم دخترک مردنی و  بد غذایی بودم که فقط با تهدید اینکه" اگر غذا نخوری بزرگ نمی شوی" چند لقمه ای را به زور فرو می دادم ....نمی دانم این همه عجله  و اشتیاق برای بزرگ شدن برای چه بود ؟  اگر می دانستم بزرگ شدن این است،هیچ وقت غذایم را تا آخر نمی خوردم و هرگز لب به شیر نمی زدم...

پ.ن:ربع قرن هم گذشت... ناگهان چه زود پیر می شویم!!!

+ نوشته شدم در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 8:49 توسط عقیق |


حسینی ام ، به اسم نه به رسم!!!

+ نوشته شدم در پنجشنبه نهم اسفند 1386 0:1 توسط عقیق |


تقدیم به دوست عزیزی  که این رویاها را رج به رج و رنگ به رنگ با هم بافتیم...

هر وقت که خسته و گرفته ایم شروع می کنیم به بافتن ،چند رجی که می بافیم هر  دو حسابی سر شوق می آییم و مشکلاتمان را فراموش می کنیم من می بافم و او تایید می کند او می بافد من کیف می کنم و گاهی دوتایی با هم می بافیم یکی من، یکی او ،یکی زیر یکی رو....

مهم ترین رویایمان این است که کافه کتابی راه بیاندازیم که هم مکانی فرهنگی ست هم مکانی برای استراحت و گپ و گفت همراه با چای و قهوه ....

کافه را می سازیم و  جزئیاتش را برنامه ریزی می کنیم...برنامه ی معرفی کتاب و فیلم هفتگی می گذاریم ، بحث های سینمایی و تاتری راه می اندازیم یک گوشه از کافه کتاب و سی دی هم برای فروش داریم...

همین طور پیش می رویم که ناگهان صدای جرینگ سکه و پول رویایمان را به می ریزد قبض آب و برق و ...دکوراسیون و سرمایه ی اولیه ی خرید کتابها چی؟

باز هم از تک و تا نمی افتیم و فرض می کنیم خانم بسیار پولدار و با فرهنگی پیدا شده که و ما را کشف کرده و عاشق این همه انرژی و خلاقیت و فکر و ایده ی ما شده!!!!!!! و مرتبا تاکید می کند که نگران هزینه ها نباشید..نگران نباشید....عزیزان  جان من نگران نباشید!!!!

خیالمان که از بابت بودجه راحت می شود دوباره به کافه بر می گردیم و مشغول به کار می شویم...گاهی در کافه بحث  در مورد اوضاع فکری و فرهنگی جامعه بالا می گیرد  بعضی ها وسط بحث حرفهای سیاسی می زنند و انتقادهای تند و تنوری می کنند ،حتی  گاهی وسط یک بحث فرهنگی مثلا  در مورد اوضاع تاتر و سینما چند نفر آدم بی منطق – از همان ها که همه را غیر خودشان بی سواد می دانند- پیدا می شوند که مرتبا  بحث را به هم می زندند و هیجانی می شوند و فحش های... می دهند و فضای فرهنگی کافه ی عزیز ما را به لجن می کشند و ما پشت پیشخان ایستاده ایم و حرص می خوریم و رویاهایمان رج به رج شکافته می شود...

اما اوضاع به همین منوال نمی ماند و دوستان با فرهنگی که در این مدت پیدا کرده ایم (همانها که مشتریان دائم کافه ی ما هستند) به دادمان می رسند و بحث را هدایت می کنند و دیگران را آرام می کنند و قائله ختم به خیر می شود

کافه کتاب ما مرکز رویاهای ماست به این فکر می کنیم که خوب است  در اینده به مجتمع فرهنگی تبدیلش کنیم..

این کافه برای ما جایی ست برای برآوردن نیازها و آرزوهای بزرگ و کوچکمان

در کافه ی ما هم  بحث های پر مایه ی سینمایی و تاتری هست و هم فضای امن و گرمی برای ملاقاتهای دوستانه.

جایی ست برای دیدار با نویسنده ها و مترجمان (!) شاعران و منتقدان محبوبمان

حتی بحث های اعتقادی و سوالات فلسفی مان هم می توانیم آنجا مطرح کنیم  

کار کافه که گرفت دوستانمان هم به کمکمان می آیند دوستان قدیمی که گم کرده ایم را دوباره پیدا می کنیم و یک گروه منسجم تشکیل می دهیم ،همه لباس همرنگ می پوشیم و کارمان را هر روز گسترش می دهیم ،حواسمان هم هست که نه آنقدر سرد و خشن باشیم که مشتریها بپرند و نه آنقدر مهربان باشیم که هی عاشقمان شوند و خون به جگرمان کنند و از کار و هدفمان بمانیم...

همه چیز خوب پیش می رود تا اینکه یک شب که بعد از یک روز کار سنگین توی کافه پشت یک میز نشستیم و کرکره را تا نیمه کشیدیم..همه ی منفی ها حمله می کنند:

 آدمهای بی منطق و بی ادب

 نگاههای متعصبی که دختران کافه دار را به چشم بدی نگاه می کنند

پدر و مادر و خانواده مان که ما چشمشان را روشن کرده یم!!!و مرتبا می گویند چشممان روشن!!!

مامورانی که بخاطر یک حرف سیاسی که یکی از مشتریان زده پروانه ی کسب ما را باطل می کنند

پسران و دخترانی که مکان امن و فرهنگی ما را با پارتی عوضی گرفته اند

مزاحمان خیابانی

غولهای بیابانی.......

همه و همه هجوم می آورند و رویای کافه ی کوچک عزیزما را هزار تکه می کنند....

+ نوشته شدم در سه شنبه هفتم اسفند 1386 19:0 توسط عقیق |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست


صفحه نخست
نامه بر


پیوندهای روزانه

gaze
ارمیا
یادنامه ی رضا امیرخانی از معلمش
الهی دورت بگردم...
شب را باید بی چراغ رو شن کرد
آرشیو پیوندهای روزانه


دیروزها

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385


آرشیو موضوعی

شعر
یاداشت های پراکنده
کتاب
داستانک
سینما وتاتر
پایان نامه


پیوندها

خاطرات عمره/الهی دورت بگردم
پابرهنه در بهشت
قلم های کاغذی
آقاي هيچكس
یک وجب دل
سگ پرسه
لانگ شات
اکینانیوز
گوربان
راوی
پریزاد
مشیانه
هم درد
MoviEs
محرمانه
ماه ناتمام
نقشی بر آب
پرچین سوخته
مشترک مورد نظر
علي علي اكبري
پنجره اي رو به جامعه
فروپاشي اول شخص مفرد
دست نوشته های یک احمد
همچون.....کرگدن......تنها
چند.....نفر.......طلبه
زیستنی...دیگر
فرزند...صبح
خورنق
مشق شب
Spotlight
حلقه ی سه شنبه
پس از طوفان
زبور داوود
نجوای من
خانه کتاب انشا
رمل سیراب
جودی آبوت
به نام نامی سکوت
... این روزها که می گذرد
پژمان


    دید و بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS