تبليغاتX
عقيق

عقيق

کنکور

امروز باید کارت ورود به جلسه ی کارشناسی ارشد را بگیرم؛

فکر می کنم که اگر امسال پایانامه ام را سمبل می کردم و زودتر تمام می شد.

اگر همه ی اینترنتها قطع می شدند .

اگر اینقدر برف می بارید که چند ماه در خانه زندانی شوم.

اگر همه ی کتابهای غیر درسی را می سوزاندند.

اگر جشنواره فجر برگزار نمی شد.

اگر.........

و اگر.........

شک نکن من نفر اول کنکور می شدم...اما حالا.....

+پس نوشت:امروز کنکور را دادم و رفت.....یک خط درمیان هرچه بلد بودم زدم رفت...همچنان دعا بفرمایید.

از شب قبل از کنکور یغام و پسغام است که از دوستان می رسد که جان هر کس دوست داری کارتت را با چسب دوقلو یا میخ پرچ به سینه ات بچسبان که امسال دیگه شماره ی داوطلبیت را گم نکنی....اون یکی می گفت کنکور هم ندادی ،ندادی شماره داوطلبیت رو بچسب!!!

البته این نگرانی ها بی جا هم نیست چون سال گذشته محض خالی نبودن عریضه کنکور دادم اما وقت اعلام نتایج اولیه شماره داوطلبیم رو گم کردم.... همین یک ماه پیش بالاخره اتفاقی کارتم را پیدا کردم و در کمال ناباوری دیدم که در ۳ گرایش مجاز به انتخاب رشته بودم!!!!

 

-------------------------------------------------------------------------------------------

بنز

دیشب خواب دیدم ،دایی ام با لباسی رسمی و بسیار شیک و با ماشین بنز مشکی رنگی به خانه ی ما آمده  ،وقت رفتن خواستم که من را هم با خودش ببره، قبول کرد منتظر شد و من با عجله لباس پوشیدم و از همه خداحافظی کردم و سوار بنز شدم و با هم به سمت  نقطه ی نامعلومی رفتیم .....

سوال:به نظر شما تعبیر این خواب چیست ؟ و مقصد کجاست؟ (این سوال به دلیل نزدیکی به ایام کنکور به صورت تستی طرح شده است.)

الف)تعبیر این است که من همینطوری دانشگاه قبول می شوم و مقصد دانشگاه بوده است.(چون دایی بنده استاد دانشگاه هستند.)

ب) تعبیر این است که از دانشگاههای خارجی دنبال من می آیند!!! و مقصد ادامه ی تحصیل در خارج از کشور است.(چون دایی بنده در خارج از کشور ادامه تحصیل داده اند.)

ج) تعبیر این است که بنده در عنفوان جوانی رفتنی ام و مقصد سرای باقی ست!!!!!.(چون دایی بنده چند سال پیش به بیماری سرطان از دنیا رفتند.)

راهنمایی: در فیلم "جعبه ی موسیقی" فرزاد موتمن(که فیلم بسیار مزخرفی بود و البته اینجا جای بحثش نیست)رامبد جوان نقش ملک قابض ارواح را داشت که با لباس رسمی و ماشین بنز به دنبال افراد می رفت و آنها را به آن دنیا می برد!!!!

پ.ن: خدا رفتگان شما را هم بیامرزد.

--------------------------------------------------------------------------------------------

و با قی قضایا:

آنشب که دلی بود به میخانه نشستیم

آن توبه ی صد ساله به یک بوسه شکستیم

از آتش  دوزخ  نهراسیم  که  آن   شب

ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم

 ....................................شکستیم!

.....................................شکستیم؟

+ نوشته شدم در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 7:33 توسط عقیق |


این هشتادمین پستی است که اینجا می نویسم در این یکسال بطور متوسط هر 4-5 روز یکبار اینجا نوشته ام.

من از آن دست آدمهایی بودم که دفتر خاطرات و نوشته هایم محرمانه ترین چیزهایم بودند ... دفترهای دل نوشته ام را همیشه در پنهانی ترین جایی که داشتم می گذاشتم....

نمی توانستم ننویسم...در بحرانی ترین لحظات و سخترین حالات نوشتن پناهم بود....اما همیشه از خوانده شدن و مورد قضاوت قرار گرفتن هراس داشتم.....

تا اینکه سال گذشته در چنین روزی نمی دانم چرا و چطور تصمیم گرفتم...بنویسم دیگر نه در دفتر مخفی ام بلکه در جایی عمومی ....در معرض دید همه ....جایی بی نام و نشان در از  قضاوت و نگاه مسقیم دیگران

 آزادی این گمنامی برایم  لذتبخش بود....فقط به برادرم و 1-2 تا از دوستان بسیار نزدیکم خبر دادم و شروع کردم....بگذریم که بعد از مدتی این خانه امن هم تقریبا لو رفت.... اما من دیگر به اینجا خو گرفتم.... وقتی خیلی خوشحال و پر انرژی ام  ,وقتی خیلی خسته و گرفته ام به اینجا پناه می اورم ....دیدن دوستان و همراهان سر حالم می آورد... همدردی و همراهی  و دید و بازدید دوستان ندیده ام زنده ام می کند....

دوستان مجازی که گاه حضور حقیقی شان را با تمام وجود حس می کنم.... بارها با هم گریه کردیم و خندیدیم...حرص خوردیم و کیف کردیم...

این خانه برایم عزیز است چون محل ملاقات بهترین دوستانم است از هر گوشه اش خاطره ای دارم....

 

مروری بر نوشته های این خانه در این یک سال:

نوستالژی ترین نوشته ام: باد ما را خواهد برد و بازخوانی پرونده ی دانشجویی که دیگر نیست...

 

شیرین ترین نوشته ام:  شکلاتهای جهان اسلام

 

حقیقی نوشته ام :  روز زن

 

سر خوش ترین نوشته ام :بسیار سفر باید 

 

استقبال شده ترین نوشته ام: هیچ آدابی و ترتیبی مجو

 

خسته ترین نوشته ام: حال گل

 

غم انگیزترین نوشته ام :سیناو خدا و شک مقدس

 

جز جگرترین نوشته ام!!!: بخت

 

چالش بر انگیزترین نوشته ام: مایو صورتی

 

دغدغه ترین نوشته ام:جاذبه و دافعه 

 

خاطره انگیز ترین نوشته ام:السلام علیک یا خود خدا

 

پر برکت ترین نوشته ام: صاحب خانه(هم جایزه ی ستاد عمرا را گرفت و هم در مجله ی محبوبم همشهری جوان چاپ شد)

 

مبتلا ترین نوشته ام : چراغ رابطه تاریک است

 

عاشقانه ترین نوشته ام : لیلی با من است و آن مرد

 

بازی وبلاگی که شرکت کردم:گفتا به دلربایی ما را چگونه دیدی

 

لازم ترین نوشته ام برای این لحظه!!! : لطفا خفه

 

 

دوست  دارم،نظر شما را هم در مورد این خانه  (از هر جا که با من همراه شدید )  بدانم...

ممنونم از همه تان بخاطر این یکسال که خواننده ی صبور اراجیف من بودید...

خصوصا از عطی، آسیه و مرضیه ، مهدی (موویز) ، علی علی اکبری ،علی فروتن(اکینا) ،امین عظیمی آقای هیچ کس و....بخاطر همه ی محبتها و لطفهایی که در این مدت داشتند و مستدام باد ان شاالله 

                                                     

پ.ن: یک لطفی بکنید و بهترین پستی که اینجا خواندید را انتخاب کنید.... گفتم بهترین پست چون می دانم برای انتخاب بدترین پستها بین گزینه های زیادی دچار تردید خواهید شد!!!!

منتظرم

+ نوشته شدم در شنبه بیستم بهمن 1386 11:15 توسط عقیق |


این روزهای بهمن (بیشتر از هر سال دیگر) غیر برنامه های کم بیش کلیشه ای و تکراری ،تلوزیون مستند های خوبی از روزهای انقلاب پخش می کند مخصوصا آنها که با صدای اصلی پخش می شوند با صدای تیر و تفنگها و فریادهای گاه به گاه بگیر و بدو و......واقعا هیجان انگیزند اینقدر که آدم هوس می کند بریزد توی خیابان و انقلاب کند....

دلم برای نسل خودمان می سوزد نسل هیجانهای ساختگی و قلابی

نهایت حماسه مان شده رد شدن از سد کنکور پاس کردن واحدها ،پیدا کردن یک کار (بیگاری ) نیمه وقت

نهایت هیجانمان شده تقلب سر امتحانی که مراقبی سر سخت دارد

چند وقت پیش که برای رفتن به جشنواره ی فجر نقشه می کشیدم و رویا پردازی می کردم یکمرتبه دلم گرفت از این که ارزوهایم این قدر کوچک شدند ..آرزوی دیدن یک فیلم خوب یک تاتر با ارزش یک سفر ۲ روزه  کتابی که در گیرم کند و گوشی که بشنود...

جوانان آرمانگرای  نسل گذشته که سودای تغییر جهان را داشتند همانها که جلوی تیر تفنگ ایستادند و حرفشان را زدند  امروز به میانسالان محافظه کار و سر بزیر  تبدیل شدند ...نسل ما که دراوج  جوانی نسل "به من چه "و" بی خیال" و" مشکل خوته" و "حال داری بابا" هستند در میانسالی به چه تبدیل می شوند؟؟؟

 

پ.ن:بی شک  انقلابی ترین فرد  خانواده ی ما   ، خواهرم است.خودش متولد 22 بهمن 57 است و 12 بهمن هم پسرش را بدنیا آورده!!!

+ نوشته شدم در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 11:48 توسط عقیق |


فلسطین اشغالی

در نقشه ی بالا قسمتهای سبز سرزمینهای فلسطینیان و قسمتهای سفید زمینهای اسرائیلیان است!!!!

این روند حذف قسمتهای سبز در طی سالها و به مرور انجام شده ...  سالهاست که  در مورد درگیری های فلسطین اشغالی می شنویم اینقدر که شنیدن کشتار افراد جدید و اشغال زمینهای جدید برای ما امری عادی شده ....و بی تفاوتی که در این زمینه در دنیا هست به ما هم نفوذ کرده .....

شاید از دلایل این بی تفاوتی این باشه :تصویری که ما از فلسطین و اتفاقات اون داریم بیشتر تصویری احساساتی ست.تصویر از زنان و کودکان گریان و زخمی ....کمتر برای ما از ریشه ها و دلایل این گرفتاری  گفته اند ....کمتر به ما گفته اند که یکی از  دلایل مهم طولانی شدن این مشکل اختلافات داخلی و  خیانتهای خودی در بین فلسطینی ها و اعراب ست...

اینقدر تبلیغات فرمایشی و بی سلیقه در مورد فلسطین انجام شده و اینقدر از این مسئله استفاده های سیاسی شده  که خیلی از جوانهای امروز اصلا از شنیدن فلسطین هم فراری اند....

مسئله ی فلسطین فقط یک مسئله ی سیاسی و اعتقادی نیست آنچه داره اتفاق می افته یک فاجعه ی انسانیه ....اگر اینطوری به مسئله نگاه کنیم دیگه نمی تونیم بی تفاوت باشیم....

 

 

 

+ نوشته شدم در دوشنبه هشتم بهمن 1386 10:2 توسط عقیق |


همه چیز از حدود یک ماه پیش شروع شدکه نیمه شبی پیامی به این مضمون دریافت کردم"یک فکری.....  بیا برای جشنواره بریم تهران !!!" و جرقه زده شد من که جشنواره های موضوعی بی رونق هم برایم لذت بخش و هیجان انگیز بود و هر سال تمام اخبار و جزئیات جشنواره فجر را با حسرت دنبال می کردم حضور در جشنواره ی فجر آرزویی بزرگ بود که حالا بیشتر از همیشه به ان نزدیک شده بودم.(سالهای گذشته همیشه ایام جشنواره یا امتحان داشتم یا انتخاب واحد و یا...)

خلاصه کار من و دوستم (همان که جرقه ی اولیه را به دل سوخته ی من زد)شده بود نقشه کشیدن و برنامه ریختن، نقشه این طور طراحی شده بود:15 بهمن کنکور ارشد را می دهیم ،16 بهمن می پریم توی قطار ،17 بهمن تهرانیم ، 18 بهمن آحرین اجرای تاتر افرای استاد بیضایی را می بینیم و چند روز آینده را  هم صبح تا شب از فیلم و تاترهای جشنواره ی فجر بهره می بریم....چه رویاهایی ....چه ذوقی می زدیم از تصورش...

قطار ،فیلم ،صف،گیشه،کافه آنتراکت،ساندویچ،شلوغی،بحث،بیضایی،تاتر ،بلیط،حاتمی کیا،صفا،ذوق، شوق..

و اما همان شد که می گویند "به ما که رسید آسمون تپید" . انگار صدای ذوق و شوق ما به آسمان رسید و درهای آسمان بازشد و یک هفته ی تمام برف بارید و بارید و بارید...و امتحانات کنسل شدند و کنکور ارشد عقب افتاد...."کنکور عقب افتاد " خبری که هر کنکوری درس خوانی را خوشحال کرد و برای ما به منزله ی شنیدن خبر مرگ رویاهایمان بود...

چند روزی افسرده بودیم اما دوباره فعالیتمان را بصورت خزنده شروع کردیم، نقشه ی جدیدی طراحی کردیم جشنواره ی فیلم و تاتر که به دلیل نزدیکی به کنکور کاملا مالید این بار هدف فقط دیدن افرا بودکه دیدنش برای ما می ارزید به همه ی جشنواره های دنیا ...

با سرچ اینترنتی مشخص شد که بلیط افرا به صورت  پیشفروش  است و 10 روزی صرف روانداختن به دوستان و آشنایان مقیم تهران شد که زحمت خرید بلیط را بکشند بلاخره دوست عزیزی موفق به انجام این مهم شد و پیروزمندانه خبر گرفتن بلیط تالار وحدت در 7 بهمن ردیف 6 را به ما داد خوان بعدی گرفتن بلیط قطار بود که ان هم به مدد همان دوست جرقه حل شد ، همه چیز خوب پیش می رفت ، فقط مانده بود که چطور اهالی خانه را توجیه کنم که : سر سیاه زمستونی 3 هفته مانده به کنکور با صرف این هزینه و زمان 1000کیلومتر می روم فقط برای دیدن تاتر "فقط برای افرا"

و چه خوشبین فکر می کردم این جمله ی اخر"فقط برای افرا" تمام اهالی خانه را تحت تاثیر قرارخواهد داد و یا حداکثر با شنیدن نام استاد بیضایی لنگ خواهند انداخت و نهایتا با شنیدن نام افشین هاشمی و مرضیه برومند و مژده شمسایی به من حق خواهند داد ...اما هیچ کدام از این اتفاقها نیافتاد  و هیچ کس به من حق نداد و همه ی این یک ماه رویابافی با یک "نه نمی شود"دود شد و بر هوا رفت

و قطار جمعه 5 بهمن ساعت 7:45 دقیقه بدون من حرکت کرد و افرا یکشنبه 7 بهمن بدون من اجرا خواهد شد.........همین

 

 

پ.ن: گویا پیشینه ی این عدم درک متقابل بین نسلی بر می گردد به زمان آدم و هوا وقتش نشده که تموم بشه؟؟

پ.ن: این مدت  همین طور این آسمون برای من می باره اولینش مریضی و مرگ دردناک فاطمه ی کوچک بعد بر فوت یکی از همدانشکده ای ها (دختری بیست چند ساله با هزار آرزو و برنامه برای آینده اش)  این  هم ضد حال کنسل شدن سفرم... منتظر بعدیم!!!!!!!

 

+ نوشته شدم در شنبه ششم بهمن 1386 8:15 توسط عقیق |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست


صفحه نخست
نامه بر


پیوندهای روزانه

gaze
ارمیا
یادنامه ی رضا امیرخانی از معلمش
الهی دورت بگردم...
شب را باید بی چراغ رو شن کرد
آرشیو پیوندهای روزانه


دیروزها

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385


آرشیو موضوعی

شعر
یاداشت های پراکنده
کتاب
داستانک
سینما وتاتر
پایان نامه


پیوندها

خاطرات عمره/الهی دورت بگردم
پابرهنه در بهشت
قلم های کاغذی
آقاي هيچكس
یک وجب دل
سگ پرسه
لانگ شات
اکینانیوز
گوربان
راوی
پریزاد
مشیانه
هم درد
MoviEs
محرمانه
ماه ناتمام
نقشی بر آب
پرچین سوخته
مشترک مورد نظر
علي علي اكبري
پنجره اي رو به جامعه
فروپاشي اول شخص مفرد
دست نوشته های یک احمد
همچون.....کرگدن......تنها
چند.....نفر.......طلبه
زیستنی...دیگر
فرزند...صبح
خورنق
مشق شب
Spotlight
حلقه ی سه شنبه
پس از طوفان
زبور داوود
نجوای من
خانه کتاب انشا
رمل سیراب
جودی آبوت
به نام نامی سکوت
... این روزها که می گذرد
پژمان


    دید و بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS