|
برای حر
عاقبت جان تو در چشمه ی مهتاب افتاد پیچشت داد خدا در نفست تاب افتاد نور در کاسه ی ظلمت زده ی چشمت ریخت خواب از چشم تو ای شیفته ی خواب افتاد کارت از پیله ی پوسیده بهپرواز کشید عکس پروانه برون از قفس و قاب افتاد چشمه شد زمزمه شد نور شد و نیلوفر آن دل مرده که یکچند به مرداب افتاد عادتت بود که تکرار کنی بودن را از سر زشتی این عادتناباب افتاد ماه را بی مدد طشت تماشا کردی چشمت ازابروی پیوسته به محراب افتاد چه کشش بود در آن جلوه ی مجذوب مگر که به یک جذبه چنین جان تو جذاب افتاد چهره ی واقعی ات را به تو برگردادند از سرت تو سنگینی القاب افتاد شهدسرشار شهادت به تو ارزانی باد وای از این مردن شیرین دهنم آب افتاد امشب از هرم نفسهای اهورایی تو گرم در دفتر من این غزل ناب افتاد شاعر :مرتضی امیری اسفندقه پ.ن:از اهالی کربلا حر را جور دیگر دوست دارم... پ.ن:این پست به مرور تکمیل خواهد شد... پ.ن:مریض کوچک ما که هفته ی پیش با سلام و صلوات از بیمارستان مرخصش کردیم .....شب تاسوعا وقت غروب از بغل مادرش برای همیشه جدا شد و همه ی ما و خواهر دو قولویش را برای همیشه تنها گذاشت تا در بهشت همبازی علی اصغر و حضرت رقیه باشد...برای صبوری دل مادرش دعا کنید. + نوشته شدم در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 7:27 توسط عقیق |
هفته ی گذشته سه روزی جسته و گریخته(شیفتی) بالای سر مریض کوچولویی در بیمارستان کودکان بودم.... و خدا را شکر آن سه روز تلخ پایان خوشی داشت و مریض کو چک ما سالم و سلامت مرخص شد و برگشت پیش خواهر دوقولویش که بیشتر از همه ی ما برایش بی تابی می کرد.... با اینکه باید خوشحال باشم اما انگار همه ی بچه هایی که در بیمارستان دیدم همراه منند همه ی آن چشمهای معصوم و تبدار نگاهم می کنند.... هنوز صدای گریه پسر بچه ای که مادرش در بیمارستان رهایش کرده بود و رفته بود توی گوشم ست.... نگرانی مادر اتاق کناری که نگران خرج درمان بچه اش بود همراه من است ..مادری که وقتی ازش پرسیدم چرا شش تا بچه در این وضعیت مالی سخت ؟ و شانه بالا انداخت که خوب خودش شد.....خودش شد!!!!!!!! نمی دانم مادر میانسالی که بچه ی بی بیمه و بی شناسنامه اش حاصل صیغه ی چند ماهه ای بود، چند سال دیگر چطور برای بچه اش توضیح خواهد داد که پدرش تا شنیده که او می خواهد به دنیا بیاید همه چیز را انکار کرده و فرار کرده.... نمی دانم پدر دختر بچه ی تخت روبرو که مادرش گلایه می کرد از بس که سیگار ( و نمی دانم چه کوفت دیگری ) کشیده باعث عفونت ریه ی دختر شده چه جوابی دارد این از پدر و مادر ها که دلسوزترینند....رفتار و برخورد پرستاران و پزشکان و بخش کودکان که فاجعه بود ....شک ندارم پرستاری که از بچه ها خون می گرفت فرق بدن ظریف بچه ها را با گونی سیب زمینی نمی دانست... بیشتر قبل به این شک کرده ام که آیا هر کس که از لحاظ بدنی توانایی بچه دار شدن را دارد لیاقت پدر و مادر شدن را هم دارد ؟ یا اینکه اصلا ما حق داریم فقط برای اینکه لذت پدر شدن و مادر شدن را تجربه کنیم یک انسان دیگر را وارد این دنیا کنیم؟.... بچه ها سرگرمی ،چسب زندگی ، راه خلاصی ما از روزمرگی ، درمان درد جاودانگی ما نیستند ....بچه ها انسانند ....انسان این قدر خودخواه نباشیم. این بی انصافیه که تاوان بی فکری و هوس بازیه ما رو یک انسان دیگه بده یک انسان معصوم وظریف و از همه جا بی خبر که ما به این دنیا دعوتش کردیم یاد شک مقدس همسر پلیس جوان(براد پیت) در فیلم سون (از دیوید فینچر افتادم) زنی که تردید داشت که ایا حق دارد یک انسان دیگه را وارد این دنیای آشفته و پر آشوب بکنه؟ پ.ن: ماتیلدا: زندگی فقط وقتی بچهای اینقدر بده یا همیشه همینطوره؟ + نوشته شدم در یکشنبه شانزدهم دی 1386 12:7 توسط عقیق |
+ نوشته شدم در پنجشنبه ششم دی 1386 17:50 توسط عقیق |
|