|
امام فرومودند:از پدرم شنیدم که از پدرانشان شنیدن(معصومین را تا پیامبر ص یکی یکی نام بردند) و پیامبر هم از جبرئیل نقل فرمودند و جبرئل از خداوند که فرمود:"کلمه لااله الا الله حصار و جایگاه امان من است هر کس به این حصار محکم من وارد شود از عذابم در امان خواهد بود." ولوله در مردم افتاد شیرینی کلام وحی بر جانشان نشست .ماموران هراسان شدند از این می ترسیدند که مردم هوشیار شوند، اعتراضی بکنند بپرسند که امام را کجا می برید؟ پسر پیامبر را چکار با مامون عباسی که به خون شیعیان تشنه است. یکی از ماموران دهانه ی شتر امام را کشید حیوان حرکتی کرد و راه افتاد امام بلند ادامه دادند این امر شروطی دارد و من یکی از شروط آن هستم. صدای امام اما در میان مردم گم شد "انا من شروطها" کاروان به راه افتاد و مردم شاد و مسرور به خانه ها بر گشتند تا برای آنها که نبودند نقل کنند و آنها که نوشتن می دانستند شتافتند تا این کلام را بر پوستها و کاغذها بنویسند با طلا و نقره تزئین کنند و به دیگران برسانند. کاروان اما می رفت و هیچ کس نپرسید این مرد را کجا می برید؟ مردم مثل آن تشنه ای رفتار کردند که به یک جرعه راضی می شود و چشمه را فراموش می کند. در کتابها آمده که حدیث سلسله الذهب را 24 هزار نفر مستقیما نقل کرده اند یعنی دست کم 24 هزار نفر آن روز این حدیث را از زبان خود امام شنیدند و همه نقل کرده اند که پس از حرکت کاروان اما برگشت و صدا زد"نادانا: انا من شروطها" ولی حتی یک نفر از آن 24هزار نفرنپرسد این مرد را کجا می برید ؟ پ.ن:این پست را توی حرم نوشتم هم زمان یک گروه دختر و پسر کوچولو با لباس های آبی و صورتی به صف وارد حرم شدند و با هم فریاد می زنند:امام رضا تولدت مبارک امام رضا تولدت مبارک. عیدی می خواییم عیدی می خواییم من هم همراه بچه ها می گم عیدی می خوام عیدی می خوام بلکه صدای من هم با صدای بچه ها به گوش امام برسد و توی این شلوغی چیزی هم به ما بدهند. پ.ن: خدایا شکر از این نعمتت که اگر امام رضایی نبود و اینچنین رئوف و مهربان نبود و چنین صحن و سرایی نداشت نمی دانم الان گوشه ی کدام تیمارستان کز کرده بودم یا سر از کدام بیابان در آورده بودم .....
+ نوشته شدم در چهارشنبه سی ام آبان 1386 21:21 توسط عقیق |
مرضیه ی عزیز مرا به بازی دعوت کرده که قرار است در آن ازتصویری که از دوستان ندیده ی دنیای مجازی مان داریم بنویسیم. کسانی که نوشته یشان را خوانده یم و نوشته هایمان را می خوانند. عطی عزیز و آسیه مهربان را کنار گذاشتم چون در دنیای حقیقی دوستان خوبی برای هم شدیم و شناختم از آنها محدود به دنیای مجازی نیست. در مرحله ی اول تقریبا از همه نوشتم اما آنها که در ذهنم واضح تر بودند را انتخاب کردم. انچه نوشتم تصویری است که از میان کلماتشان از آنها دیدم . اگر خطایی هست از دید من است و شایدهم بیش از حد زیر کلمات پنهان شده اند. اگر حرف نامربوط و ناروایی زدم پیشاپیش ببخشید به قول مرضیه بازی اشکنک داره سر شکستنک داره... به هر حال اینها حدس و گمانهای من است و ممکن است هیچ کدام حقیقت نداشته باشد. بازی ست خیلی جدی نگیرید. مرضیه:دختری با کفشهای کتانی محکم ومنطقی....اما نترسید زیر این ظاهرمعقول و منطقی دختر بچه ی 5 ساله ی شاداب و شیطانی زندگی می کند که گاهی جست و خیز کنان از زیر جلدش بیرون می پرد و موهایتان را می کشد ،شکلک در می آورد ، جیغ می کشد و غش غش می خندد اما دوباره آرام می گیرد و خودش را پنهان می کند. به راحتی فراموش نمی کند نه پسر همسایه شان را که در 4 سالگی دست عروسکش را کند و نه رهگذری را که چند دانه نقل توی مشتش ریخت تا توی بغل مادرش گریه نکند... رک و راست است ...که این رک بودن گاهی برایش دردسر می شود ... پر تلاش و اهل بحث و گفتگو دورویی و تظاهر را تحمل نمی کند ..... دقیق و با هوش ... با اعتماد به نفس گاهی عجول ....نوشیدنی ها را داغ داغ سر می کشد..... مثل معدن است باید کشفش کنید دم دستی و در دسترس نیست امین عظیمی:مردی که زیاد می دانست آرام و مهربان و متین ،در کارش جدی ست پر اطلاع و فهیم بخشنده....کتابهای زیادی امانت داده که هرگز پس نگرفته دوستان صمیمی نزدیک کم ولی گلچین شده ای دارد. اتاقش پر از قفسه های کتاب است .....لباس اسپرت می پوشد گاهی توی غار تنهاییش می خزد این جور مواقع اگر بخواهی به حریمش نزدیک شوی در کمال ادب و با لبخند حالیت می کند که :لطفا گورتان را گم کنید. زمستان وپاییز را ترجیح می دهد . صبور ،پی گیر و قابل اعتماد است رفتن به کافه ی دنجی را به تنهایی یا همراه دوست هم صحبتی دوست دارد . عاشق طبیعت ؛ منظره ی جاده های گم شده در مه و خطوط راه آهن مثل ستاره هاست از دور هم نور می پاشد و برایش فرقی نمی کند که چه کسی از این نور استفاده می کند لانگ شات:هزاردستان لوطی ،درونگرا، علی حاتمی اگر نویسنده بود، رند، رند، رند گوش خوبی ست برای شنیدن درد ودلها و خاطره ها چند ده سال دیر به دنیا آمده است حس طنز پنهانی دارد که قادر است از یک مصیبت عظمی جوکی خنده دار بسازد تخیل قوی ...در حالی که در کنج اتاقش در اپارتمان دلگیری نشسته خودش را توی ایوان قدیمی خانه ی پدر بزرگ تصور می کند. درد عشقی کشیده است که مپرس.... توی اتبوس و مترو جایش را به پیرترها و خسته تر ها می دهد مثل آلبومی از عکس های قدیمی ست علی علی اکبری :مردی از جنس بلور به آسمان نزدیک تر است به زمین از سنش بزرگتر است در حالی که هم سن و سالهایش در حال گردو بازیند او از درخت گردو بالا رفته و دور دستها را نگاه می کند . اکثر دوستانش از خودش بزرگترند عاشق خواندن ،دیدن و شنیدن و هرچه که چیزی بتواند از ان یاد بگیرد دردهایی دارد که مثل خوره روحش را می خورد پایه ی بحث های سر شب تا طلوع صبح.... چند بارحسابی توسط نارفیقان دوشیده شده.... پذیرا و گرم گاهی زیادی با خودش درگیر و دست به یقه می شود . نه گفتن برایش سخت است..........که گاهی باعث درد سر می شود در 5 سالگی عاشق دختری شد که کنار کوچه تمر هندی می خورد و در حالی که دور دهانش پر از لکه های تمر بود به او لبخند زد.....بعد از این اتفاق همه پولهایش را برای دخترک تمر هندی خرید اما دختر دیگر به او لبخند نزد چون از خوردن ان همه تمر هندی دل درد گرفته بود......هنوز بخاطر این اتفاق خودش را نبخشیده مثل چشمه است زلال است از درون می جوشد و سیرابت می کند پشت پرده ی مه Movis: بی قید نسبت به قید و بندهای دست و پاگیر مرسوم .......اصول خودش رادارد ودنیای خودش را بخش هایی از وجودش هست که دور آنها سیم خار دار کشیده مهربان است و دلسوز هر چند شاید در ظاهر این طور به نظر نرسد. تنهایی پروانه ای که روی گل مصنوعی نشسته را درک می کند. گاهی در حال که به رفتار مورچه ای دقیق شده است کامیونی که نزدیک می شود را نمی بیند. دوستان نزدیک خوبی دارد و اهل رفاقت و معرفت است فراری از بحث های بی پایان و حرفهای بی سرانجام. گاهی سر در گم و آشفته.... کم حرف می زند اما حرف حساب می زند. دموکرات و طرفدار صلح .... مثل یک قطعه ی موسیقی ست ....فراز و فرود دارد و دلنشین است ....اگر خوب گوش کنی پر جنب و جوش و شیطان. با سیب زمینی نسبتی ندارد اما با قرمه سبزی چرا. نسبت به مسائل اطرافش نمی تواند بی تفاوت باشد . شوخی هایش را جدی بگیرید پایه ی بحث و کل کل و تا کچل کردنتان پیش می رود.دوستان زیاد و فراوانی دارد با خانواده هم روابط حسنه ای دارد. اهل مرام و معرفت و خراب رفیق . صاف و صادق و رو راست زیر این ظاهر سرخوش پسر معقولی هست. چای دوم را خورده، نخورده پسرخاله تان شده است. حساس است اما زود می بخشد و فراموش می کند. چند پیشنهاد: ۱- دوستان سر این رشته را بگیرید وبازی را ادامه دهید. ۲- دوباره آوردن اطلاعاتی که خود شخص در نوشته هایش مستقیم به آنها اشاره کرده اسمش حدس زدن نیست، هست؟ ۳- لطفا بازی را به قرض دادن نان و تکه پاره کردن تعارف نکشانید . + نوشته شدم در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 23:30 توسط عقیق |
ریحانه عزیزم! رضوانه* جانم! نمیتوانم فقط شما دو عزیز را مخاطب نامه خودم قرار دهم. و شما خوب میدانید که چرا. و مطئنم که عذر و دلیلم را برای این معنا میپذیرید. چرا که پیش از این پذیرفتهاید که فقط شما دو تن، دختران من نیستید و شما از سالها پیش از این ناگزیر شدهاید – البته به اشتیاق و اختیار – که در دلم کمی تنگتر بنشینید تا جا برای دختران دیگر هم به قدر کافی باقی بماند. و من هم سعی کردهام آنقدر دلم را وسعت دهم که هر کدام از دخترانم باور کنند که یک دل کامل پدرانه را در اختیار دارند. آنها مخاطبین اصلی نوشتههای من هستند و نوشتههای من با نگاه و نفس آنهاست که جان میگیرد و روح پیدا میکند. به هر حال اکنون که قرار شده یادداشتی برای دخترانم بنویسم، ترجیح میدهم که این یادداشت را برای همه دخترانم بنویسم. سلام بر همه دخترانم. .....ادامه را در اینجابخوانید *متاسفانه رضوانه دختر سید مهدی شجاعی در ۱۴ سالگی از دنیا رفت . دراین مورد بخوانید + نوشته شدم در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 21:0 توسط عقیق |
فیلم ها:امسال فیلم های جشنواره از نظر کمی و تعداد رشد اما از نظر کیفی پسرفت داشتند سال گذشته در کنار فیلم های تجربی فلیم های قوی و فوق العاده ای مثل سینه سرخ (پرویز شیخ طادی) و هنرپیشه ی نقش کوتاه (بهزاد نعلبندیان ) وجود داشتند اما امسال فلیم ها اکثرا متوسط وضعیف بودند البته از میان 50-40 فیلمی که دیدم چندتایی به دلم نشست . تنوع موضوعی فیلمها از گذشته بیشتر شده بود از اونجا که جشنواره رویش جشنواره ی فیلم های کوتاه دینیه دوره های قبل در اکثر فیلم ها به طور آزار دهنده و شعاری و ریاکارانه ای از نماد ها ی دینی و ارزشی (مثل تسبیح و کبوتر سفید و گنبد وبارگاه و شمع و پلاک و...)استفاده می کردند اما امسال گویا هیات انتخاب چنان تعریفشان را سینمای دینی گسترده بودند که از فیلم جک و جانور تا فیلم اجتماعی و ماورائی وسورئال و .... همه را در بر گرفته بود. چند تایی از فیلم هایی که به دلم نشستند: فیلم مستند لیلا از امین قدمی: داستان مرد جوانی بود که از همه جا بی خبر صبح روز بعد ا ز زلزله برای دیدن خانواده اش به بم می اید و با شهر فرو ریخته مواجه می شود حکایت او از مصیبت از دست دادن تمام خانواده اش خصوصا خواهرش لیلا که وحشتناک به هم وابسته بودند چنان تاثیر گزار بود که حتی صندلی های سینما هم به گریه افتادند البته فیلم از نظر تصویر و بصری اشکالاتی داشت.. فیلم مستند نزدیک تر از نفس از پریوش نظریه : فیلم در مورد زنان مرده شور بود و دیدگاهشون نسبت به مرگ و زندگی و شغلشان , در میان مصاحبه شونده ها دختر جوان 22 ساله ی مرده شوری بود که بر خلاف بقیه دید جالبی نسبت به شغلش داشت و رابطه ی بسیار زیبایی با خدا داشت..البته این فیلم هم پر از نما های تکراری از کف و چاه اب و مراحل مرده شوری بود... انیمیشن رنگ عشق از علی نوری :داستان دلدادگی یک کلاغ سیاه به یک گربه ی سفید است ,کلاغ برای اینکه مورد توجه گربه قرار بگیرد خودش را سفید می کند و وقتی با پر وبال سفید به سوی معشوق گربه ای خودش باز می گردد می بیند که گربه هم برای همرنگی با او خودش را سیاه کرده.... فیلم سرزمینی که زمان فراموشش کرد از علی شهریاری پور : فیلم پای صحبتهای بیماران روانی نشسته بود .بیمارهای روانی گاهی به سوالات مصاحبه کننده پاسخ های جالبی می دادند - چند وقته که اینجایی ؟ - 1000 سالی هست اگه دقیقش رو بخوای 998 سال - عشق یعنی چی؟ - از این چیزها حرف زدن گناه داره . - عشق یعنی دختر, درسته؟ - من چند ساله که از مردی افتادم. - عشق یعنی دوری. - من خدا هستم. فیلمهای دیگری که به نظر من جالب اومدند: انیمیشن بادکنک سارا و علامت تعجب از مجید پناهی, مستند یک شب سرد زمستانی از جمشید مجددی فیلم زیبای وحالا که فکر می کنم از محمد رضا کاظمی و... پ.ن:من متاسفانه تمام فیلم های جشنواره را ندیدم و فیلم های بالا از بین فیلمهای بود که موفق به دیدنشون شدم. پ.ن: انتخابهای بالا کاملا شخصیه و بیشتر از نیمی از فیلمهایی که من دوست داشتم اصلا جایزه ای نبردند... + نوشته شدم در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 11:9 توسط عقیق |
1- سومین جشنواره فیلم رویش دوشنبه ۷ آبان در مشهد شروع به کار خواهد کرد........ از چند هفته ی پیش ذوق زده منتظرم در برهوت سینمای مشهد برگزاری یک جشنواره فیلم هرچند فیلم کوتاه و هر چند جشنواره موضوعی واقعا موهبتی است . ۲- در خبرها دوشنبه ۸.۳۰صبح شروع جشنواره اعلام شده دوشنبه صبح کاری برام پیش میاید و با هزار آه و افسوس صبح را از دست می دهم دوستم که ۹ صبح انجا بود تعریف می کرد که تا ۱۰ صبح توی سالن انتظار نشسته و شاهد بوده چطور مسئولین جشنواره و سینما قدس مثل بچه گربه ی گیج تازه دنبال چسباندن پوسترها و فراهم کردن برنامه ها می دویدند .تا ظهر از( کنداکتور )برنامه ی پخش فیلم ها خبری نیست و ۴ نفر(احتمالا ۱ نفر هم کارگردان خود اثر بوده ) در سالن سینما حضور دارند این استقبال گرم !!!!!!تا روز آخر کم و بیش ادامه دارد به طوری که در بهترین حالت و شلوغ ترین سانس فقط یک پنجم سالن ژپر است... ۳-از دوشنبه عصر به جشنواره می رسم و تا ۵ شنبه که روز آخر جشنواره است تقریبا از ۹ صبح تا ۸ شب )به جز ۳-۲ ساعتی از ظهر در سینما قدس زندگی می کنم با دیدن فیلمهای ضعیف(که کم هم نیستند) حرص می خورم از دیدن فیلم های قوی تر و خلاق کیف می کنم با جلسات نقد (با حضور حسین معززی نیا ,امیر پوریا و نیما حسنی نسب) صفا می کنم و یاد می گیرم. ۴-جلسات نقد فیلم ها که برای من از جذاب ترین بخش های جشنواره ست برای خودش عالمی دارد, جلسات در سانس اول بعد از ظهر و بعد از آخرین سانس شب برگزار می شود و نهایتا 30-20 نفر حضور دارند . اعترافات یک کارگردان : در یکی از جلسات نقد از کارگردان جوان فیلم خواسته شد کمی در مورد فیلمش توضیح دهد .کارگردان جوان گفت: از اول قرار بود فضای فیلم مبهم و راز آلود باشه اما راستش اینقدر مبهم شد که خودم هم گیج شدم!!!!!!!! اعترافات یک منتقد : یکی از نکات جالب این بود که دو نفر از منتقدین دوره های گذشته ی جشنواره ,در این دوره در مقام کارگردان شرکت کرده بودند و در جلسه نقد فیلم یکی از همین منتقدین فیلم ساز یکی از حضار در مورد فیلم نظری داد ایشون هم جواب دادن :"شما در مقام تماشاگر هر چی بگی من قبول دارم و دفاعی از خودم ندارم شما می تونی از فیلم خوشت بیاد یا بدت بیاد اصلا می تونی به من فحش بدی !!اصلا من میام این جلو من رو کتک بزنید!! چون خودم روا و ناروا خیلی ها را زدم اصلا خاک بر سر من!!!!!!!! از عجایب : در جلسه نقد دیگری آقای معززی نیا به کارگردان یکی از فیلم ها گفت: اصولا من این حرف را در لفافه و با تعارفات مرسوم می گم اما واضح به شما می گم فیلم شما فیلم بدی بود و در ادامه نیما حسنی نسب هم گیر داده بود که اصلا چرا ایده ی اولیه این فیلم اینقدر برای شما جذاب بود که در موردش فیلم ساختی؟ , امیر پوریا هم همکلام با دو منتقد دیگر از نور پردازی و طراحی صحنه ی فیلم ایراد گرفت ...جالب اینجا ست که این فیلم در بخش مسابقه ملی در اختامیه جشنواره از نظر داوران , جایزه ی اول را برد !!!!!!!!!!! از محسنات: چیزی که جالب بود هماهنگی و هم نظری هر سه منتقد (حسین معززی نیا ,امیر پوریا و نیما حسنی نسب) بود که مرتبا در تایید حرف هم و در ادامه صحبت همدیگر حرف می زدند و تقریبا همه ی جلسات بدون بحث تند و درگیری بودند . 5- این پست خیلی طولانی شد در مورد فیلمها و اختتامیه در پست بعدی می نویسم . فعلا یا علی ۵- این را حتما بخوانید .......
+ نوشته شدم در پنجشنبه دهم آبان 1386 4:59 توسط عقیق |
۱- بچه ها بجای بازی کردن جلسه گرفته بودن یک همبازی از میونشون کم شده بود و درک اینکه سینا(مراجعه شود به پست سینا و خدا) کجا رفته برای ذهن های کوچکوشون سنگین بود یکیشون می گفت :سینا دیگه از بیمارستان بر نمی گرده همونجا مونده . اویکی دراومد که: نخیرم سینا مرده رفته پیش خدا. یکی دیگه گفت: نه بابا پیش خدا نیست من خودم دیدم گذاشتن تو زمین خاک روش ریختن خدا تو آسمونه نه توی چاله زیر خاک........اینوکه گفت مونا, خواهر سینا به گریه افتاد … رفتم توی اتاق مونا را آروم کردم و گفتم سینا الان توی بهشته تن مریضش رو گذاشتن توی خاک امایک بدن سالم بهش دادن که باش رفته جایی که خیلی قشنگه اونجا دیگه مریض نیست درد نمی کشه بازم می تونه بدوه و بازی کنه بچه ها و فرشته ها هم بازیشن و هر چی دوست داشته باشه براش میارن ........ یکمرتبه یکی گفت میشه منم برم اونجایی که می گی یکی دیگه گفت منم می خوام برم همین الان و.... شروع کردن به شلوغ کاری و ورجه وورجه که ما را می خواییم بریم پیش سینا یالا یالا من ایستاده بودم وسط اتاق مثل خر در گل و شش –هفت تا بچه داشتند دور و برم بالا و پائین می پریدند و این بغض , بغض لعنتی ........... ۲- از من می شنوید با بچه های امروزی وارد بحثهای جدی نشید…… ۳- توی دادگاه بگو این (یعنی من , شوهرت) دیوونه بود همش از بهشت حرف می زد از جائی که جنگل داشت , آب داشت , برکه داشت,همه تمیز بودن ,گشتگی نبود , مریضی نبود ,اعتیاد نبود و هیچ مردی شرمنده ی زن و بچه ش نبود. (ارتفاع پست) ۴- از مسجد النبی که بر می گشتیم به فاطمه گفتم خدا را شکر که آرزو به دل و ندید بدید نماندیم و بهشت را دیدیم * ۵- برای این مطلب توی اینترنت خیلی دنبال عکس گشتم,تصاویر مربوط به واژه بهشت را به فارسی و انگلیسی سرچ کردم هیچ کدام به دلم ننشست یا فقط گل و بلبل و سنبل داشتند و شبیه پارک ملت بودند یا پر از حوری و پری توتوری بودند یا اینکه …والا چه عرض کنم خودتون سرچ کنید می بینید…که بهشت , آرمان شهر,مدینه ی فاضله یا اتوپیای آدمها چقدر متفاوته ۶- بهشت بعضی هام این طوریه: ما ز دوست غیر از دوست، مقصدی نمی خواهیم حور و جنت ای زاهد بر تو باد ارزانی خانهی دل ما را، از کرم عمارت کن پیش از آنکه این خانه، رو نهد به ویرانی * از پیامبر نقل است که بین منبر و محراب در مسجد النبی قسمتی از بهشت است. +۷- اگر خواننده ی وبلاگهایی هستید که نویسنده هایی نامنظم و بی برنامه مثل من دارند که گاهی یک ماه چیزی نمی نویسند بعد یکمرتبه فوران می کنند و پشت سر هم آپ می کنند به سایت زیر مراجعه کنید: با وارد کردن ادرس وبلاگ مورد نظر و آدرس ایمیلتون در صورت اپ شدن وبلاگ از سایت بالا یک میل برای شما ارسال می شه و یعنی بدون سر زدن به وبلاگ از بروز شدن اون مطلع می شید ...خیلی جالب و هیجان انگیزه من تمام وبلاگهای لینکم و دیگر سایت و وبلاگهای مورد علاقه ام را توی سایت ثبت کردم و دیگه برای اطلاع از آپ شدن اونها نیاری به وبگردی های وقتگیر و گاهی حالگیر نیست ونیز عزیزانی که گاهی فقط برای نوشتن "من بروزم یا به منم سر بزن " کامنت دونی ما را مزین می فرمودند دیگه نیازی به این کار ندارند... + نوشته شدم در چهارشنبه دوم آبان 1386 21:33 توسط عقیق |
|