|
با دلی مواج و قلبی ملتهب و روحی در باد و ضميري اميدوار به فضل خدا از خدمت خواهران وبرادران مرخص می شوم و می روم که........ روی ماه خداوند راببوسم. ان شالله هفته بعد این موقع مدینه هستم وهفته ی بعدش این موقع مکه هستم. از همه ی عزیزان دور و نزدیک , حقیقی و مجازی, قدیمی و جدیدی می خواهم که حلالم کنید .....بلاخره سفر است و هزار اتفاق و احتمال ........... شاید من کم ظرفیت هنوز نرفته ذوق مرگ شوم و...........خلاص. یا آنجا که رفتم رگ سیدی ام بجنبد و با این وهابی های زبان نفهم دست به یقه شوم و.........اعدام. یا پشت پنجره های بقیع سرم را به دیوار بزنم و بپکانم . یا رو بروی کعبه که با خدا چشم در چشم شویم از خجالت آب شوم , چکه چکه و.........تمام . خلاصه عزیزان امیدوارم تا به اینجا تحت تاثیر قرار گرفته باشید و همه ی بدی ها و کوتاهی هایم را بخشیده و با زبان خوش حلالم کرده باشید, و گرنه ......و گرنه ناچار می شوم که خواهش کنم که حلالم کنید و اگر باز هم کسی بود که قبول نکرد ....دیگه واقعا مجبور می شم که التماسش کنم و اگر باز هم کسی مانده که حلال نکرده باید بگم که : خیلی نامرد و بی معرفتی اگه نادید نگیری .....د خوب حلال کن دیگه ... و از همه عاجزانه می خوام که دعا کنید که از این بهترین فرصت برای آدم شدن نهایت استفاده را ببرم ....آمیییییییییین. آبرویم را نریزی دل ای نخورده مست لحظه ی دیدار نزدیک است.............. یا علی خدانگهدار همتون + نوشته شدم در جمعه بیست و نهم تیر 1386 14:55 توسط عقیق |
حافظ : اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند وبخارا را صائب : اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سر و دست وتن وپا را هر آن کس چیز می بخشد زمال خویش می بخشد نه مثل حافظ شیراز سمرقند وبخارا را شهریار: اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم روان وروح واعضا را هر آن کس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد نه چون صائب که می بخشد سر و دست وتن وپا را سر و دست وتن وپا را به خاک گور می بخشند نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را چند وقت پیش فرم اهدائ اعضا پر کردم و زیر فرم نوشتم : هرچه به درد تون می خوره بردارید!!! هرچند از شما چه پنهون شک دارم عضو به در بخوری باقی مونده باشد یک قلب دارم زخمی و ریش ریش و بند زده که بی صاحب گاهی مثل اسب رمیده توی سینه ام چهارنعل میره و این اواخر اصلا نمی دونم کجا می گردد و در خونه ی کیست؟ که باشه مال هر کس پیداش کرد. دو تا پا دارم که خیلی دواندمشون و لگد پرانی هم زیاد کردم , شاید به درد نشسته ای بخوره. دو تا چشم دارم که سعی کردم آلودشون نکنم هرچند همیشه موفق نبودم ,امیدوارم شب کسی را روشن کند . و دو تا دست (که کج نیستند شکر خدا),شش, انگشتام, موها(نامحرما چشم بذارن) , دو تا کلیه (که شاید تا زنده ام بفروشمشون!!!! ),کبد , یک زبون (که البته کمی دراز تر و تیزتر از معموله ),مغز (نه نه!! شرمنده توموم کردیم )و.............خلاصه هر کس هر چی لازم داره برداره از شیر مادر حلال تر هرچند در مورد کارایی دنیوی واخروی هیچ کدومشون نمی تونم ضمانتی بدم. واما اینکه چرا یکباره اینقدر دست ودل باز شدم؟ از شما چه پنهون فکر می کنم اون دنیا که در صور می دمند من بی دست وپای تکه پاره که از گور بیرون بیام ,شاید با اون سر ووضع رقت انگیز مورد رحمت حق قرار بگیرم و ببخشد آنچه کردم و کمتر آبروریزی شود . و دیگر اینکه می گن همین دست وپا و و اعضای همدم ومونس ,نامردها اون دنیا زبان در می آورند به این بزرگی و چه شهادتها که می دهند و چه رسوایی ها که به بار میاید, و خوب شاید منی که قبلا اعضام را بخشیدم از این مرحله به سلامت عبور کنم. پ.ن1: دیروز نزدیک بود برم زیر اتبوس و هر چه برنامه ریزی کردم لهیده شود. پ.ن2: در آداب سفر آمده که وصیت کردن لازم است. هرچه سعی می کنم تا دیر نشده وصیت نامه بنویسم جز مشابه این خزعبلات چیزی به ذهنم نمی رسد . اما مسخره بازی بس است باید بنویسم جدی جدی باید بنویسم.
+ نوشته شدم در چهارشنبه بیستم تیر 1386 13:37 توسط عقیق |
برای برادرم علی که چیزی جز بد آموزی برایش نداشتم : برادرم علی سالها بعد از کودکی ما(من وخواهر وبرادر دیگرم) به دنیا امد وما دوباره همراه علی بچگی کردیم , به هوای علی کارتون دیدیم, زیر چشمی عمو پورنگ نگاه کردیم , به بهانه ی او سوار تاب سرسره شدیم و ........ و حالا علی کم کم از کودکی فاصله می گیرد و ما هم ........ و اما چند خاطره از علی به مناسبت ده سالگی اش: _چند روز بعد از تولدش همگی دور هم نشسته بودیم و TVنگاه می کردیم صدای گریه ی بچه ای از دور دست می آمد ولی هر کس به کار خودش مشغول بود بعد از چند دقیقه صدا بلند تر و نزدیک تر شد و ناگهان مامانم به خاطرآورد که بله ما یک نوزاد در خانه داریم که در اتاق عقبی ست و این صدا صدای اوست, علی بعد از 12 سال دوباره صدای بچه را به خانه ی ما آورده بود و ما وجود او را فراموش کرده بودیم . _این داداش ما در 8 سالگی به این نتیجه رسید حالا که سواد خواند و نوشتن داره درس خوندن دیگه بی فایده ست و تصمیم به ترک تحصیل گرفت (البته ایشون از اول دبستان تا حالا که کلاس چهارم است هر سال با معدل 20 قبول شده اما همیشه ی این سوال فلسفی را میپرسد که ما اصلا چراباید مدرسه بریم ؟) _ چند وقتی است که هر خواهشی که از علی می کنم با این پاسخ مواجه می شم:"اوه عزیزم این کمترین کاریه که می تونم برای محبوبم انجام بدم"(یکی ازدیالوگهای کارتون والس و گرومیت) برای حبیبم که چیزی جز دردسر برایش نداشتم: همچنین امروز تولد یکی از بهترین دوستانم زینب هم هست .زینبی که 10 سال است مرا تحمل کرده و گاهی برای حرف زدن اصلا نیاز به کلمه نداریم ,صدمه ای ببیند درد می کشم و وقتی در آرامش است آرامم پ.ن: دو هدیه در یک روز واقعا که جای شکر دارد . برای سلامتی شون صلوات + نوشته شدم در جمعه پانزدهم تیر 1386 11:28 توسط عقیق |
اگر خطایی مرتکب بشی صد در صد خودت مقصری و غیر قابل بخشش اگر شوهرت خطایی کرد تو مقصری حتما به او بی توجهی کردی یا خوب به زندگیت رسیدگی نکردی اگر فرزندت خطایی مرتکب بشه تو مقصری که خوب تربیتش نکردی اگر دیگری خطایی بکند تو او را گمراه کردی وباز هم تو مقصری اگر گرم برخورد کنی و دیگران را تحویل بگیری حتما منظوری داری و چراغ سبز و بله دیگه..... اگرسرد برخورد کنی و دیگران رو تحویل نگیری قد و مغرور و غیر اجتماعی هستی اگر زحمت بکشی و وارد دانشگاه بشی با خرخونی جای پسرها را گرفتی اگر تلاش کنی و شغلی پیدا کنی باز هم جای یک مرد بیچاره را گرفتی و باعث بیکاریش شدی اگر شیک وپیک و روی مد باشی سطحی و کم خرد و تجمل پرستی اگر ساده و معمولی باشی بی سلیقه و شلخته و املی اگر مجرد باشی و به کسی بله نگفته باشی دیر یا زود کنایه هاو پچ پچ ها شروع می شود.... (در این صورت یک درد داری ) ..... و اگربله را بگویی هزار ویک درد داری .............. اگر و فقط اگر خودت باشی و در جواب همه ی این اما واگر ها لبخندی تحویل بدی می تونی زندگی کنی هرچند خیلی سخته آدم بودن سخته و زن بودن سختر برای مادرم که شانس داشتن دختری عاقل و حرف گوش کن را نداشت: بهشت در دست مادران بود که ما متولد شدیم مادران بهشت را زمین گذاشتند تا ما را در آغوش بگیرند این است که می گویند بهشت زیر پای مادران است (اصل شعر را نمی دانم کی و کجا خواندم همین مقدار در خاطرم مانده ) + نوشته شدم در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 7:28 توسط عقیق |
کنار صحن جمهوری ایستاده ام و با موبایل صحبت می کنم ,ناگهان کسی که پشت خط است ,به شانه ام می زند ,بر می گردم وجود حقیقی دوست مجازی و اینترنتی ام عطیه جلوی رویم ایستاده ,دختری که در ذهنم شبیه آدمکهای سلام وعلیکی و می رویم زیر زمین حرم جایی پیدا می کنیم برای نشستن و حالا وجود حقیقی دوست مجازی من عطیه,دوستی که در این مدت چند ماه آشنایی ساعتها با هم صحبت کرده ایم ,درد ودل کرده ایم خندیدیم وگریه کرده ایم کنار من نشسته است. عطیه برای من مصداق کامل خیلی دور ,خیلی نزدیک است, خیلی دور چون در جائی 1000کیلومتر دور تر از من زندگی می کند خیلی دور چون تا همین چند روز پیش هرگز ندیده بودمش و صدایش را جز چند دقیقه نشنیده بودم خیلی نزدیک چون از همان روزهای اول تا به حال هرچه با هم صحبت(یا چت) می کنیم هر دو از شباهتهایمان تعجب می کنیم : کتابهایی که هر دو خوانده ایم و اکثرا مشترکند آدمهایی که می شناسیم و دوستشان داریم حتی علاقه ی عمیق هردویمان به رفتن به قبرستان و خصوصا خبر گرفتن از قبر های بی نام ونشان جنونمان برای سفر و رفتن وکندن و حجی که رفته بود و حجی که به زودی می روم(ان شا الله) و ارتباط عجیبش با انگشتر فیروزه ای که به دست داشت و ارتباط عجیبم باانگشتر عقیق سبزی که دیگر به دست نداشتم و.................... و حالا که رفته است و من هر شب یاداشتهایش را می خوانم ویا هر لحظه که چشمم به به انگشتر فیروزه اش که به انگشتم سپرد می افتد مثل این است که از پشت سر به شانه ام می زند مثل این است که روبریم ایستاده یا اینجا نشسته است ........... حتی حالا که دوباره به دنیای مجازی برگشته برایم دوستی حقیقی است حقیقی وخیلی نزدیک .................... + نوشته شدم در شنبه نهم تیر 1386 13:1 توسط عقیق |
کوکب:بابام می گه با این چشم های چپت کسی نمی یاد تورو بگیره قدرت به چشمهای بالا پایین کوکب نگاه می کنه: اینها که خوشگلند می تونی یکهو هم آسمون رو ببینی هم زمین رو. با یکی آسمون با یکی زمین. کوکب می خندد قدرت هم (بخشی از فیلم اینجا چراغی روشن است) چشم ۲: تا کی باید پاسخ نگاههای عاشق اندر سفیه تو را با نگاه های قاتل اندر وقیح خودم بدهم؟!بپوشان این چشمهای برهنه را !!!!!!!!!! چشم۳: نگفت وگفت: چرا چشمانت آن دو کبود بدل شدند به این برکه های خون آلود درنگ کرد ونکرد,آنچنان که چلچله ای پری به آب زد و نانشسته بال گشود نگاه کرد ونکرد آنچنان به گوشه ی چشم که هم درود در آن خفته بود هم بدرود اشک ۱و ۲و۳: امروز آخرین امتحان دوره کارشناسی را دادم این چهار سال هم گذشت. نه احساس سبکی نه احساس آرامش نه احساس شادی که احساس خلاء می کنم و می دانم اینقدر دیوانه هستم که نه تنها برای بید مجنونهای حیاط و خنده های ریز ریز سر کلاس و دوستانم دور ونزدیکم که حتی دلم برای جنون ها ی شب امتحان و حتی برای چشم غره های استاد و حتی برای.......... وحتی برای حتی هم دل تنگ خواهم شد . + نوشته شدم در دوشنبه چهارم تیر 1386 21:39 توسط عقیق |
|