۳شنبه به سرم زد برم نمايشگاه كتاب تهران
۴شنبه بليط گرفتم
۵شنبه با دوست همسفرم توي قطار بودم
جمعه صبح به شهر كودكي هايم تهران رسيدم ،بعد يكراست نمايشگاه تا عصر ( نهار آب معدني!!!)،عصر تا شب تاتر،شب تاصبح خونه ي خاله
شنبه صبح تا شب نمايشگاه (كه تا پايم مي رفت، راه رفتم وكتاب ديدم وتا جيبم همراهي كرد كتاب خريدم)،شب تا صبح خونه خاله
۱شنبه صبح امام زاده صالح بعد موزه ي كاخ نياوران ،عصر خونه ي خاله وشب خونه يك خاله ي ديگه
۲شنبه صبح خونه ي يك خاله ی ديگه ي ديگه وهمچنين تلفن وعذر خواهي از خاله ها (!!!!) واقوام ديگه كه نرسيدم سري بهشان بزنم وعصر ترمينال وشب در راه
۳شنبه صبح خانه و.....
تجربيات سفر --- تا پخته شود خامي:
_ اول هفته ي گذشته عزيز با معرفتي از يك گوشه ي اين دنياي بي در وپيكر مجازي پيامي فرستاد كه تاتر خوبي در تاتر شهر در حال اجراست و اگر اهلش هستيد بجنبيد .
واز من پاسخ كه داغ دل ما را تازه نكن كه1000 كيلومتر ناقابل از تاتر شهر دورم و در فراغ ديدن يك تاتر حرفه اي ناب مي سوزم
و پاسخ او كه اگر روزي آمدي این طرفها،تاتر رفتنت با من
ومن يك درصد هم احتمال نمي دادم كه آخر همان هفته به كمك همان دوست ناديده به روز آخر نمايش برسم
نتيجه اينكه احتمال هيچ چيز در اين دنيا صفر نيست و ديگر اينكه نسل ادم هاي نازنين هنوز كاملا منقرض نشده
-در اين سفر يكي از خواص جادويي كارت دانشجويي را كشف كردم.
دم در موزه كه رسيديد كارت را مانند نشان مخصوص حاكم بزرگ ميتي كمون بالا بگيريد ، مسئول فروش بليط به شما احترام خواهد گذاشت
نتيجه اينكه كارت دانشجويي خواص كشف ناشده اي دارد
-اگر در موزه با توريست هاي خارجي مواجه شديد و چند كلمه دست وپا شكسته با انها صحبت كرديد و با لبخند به شما گفتند
you are beautiful
و چيك چيك از شما عكس گرفتند
لطفا جنبه داشته باشيد ، يكي از دوستان من كه جنبه نداشت به بد حالي دچار شد تقريبا بي هوش شد و هر چند وقت يكبار به كه به حال مي امد مي گفت :
,I am، I am beautiful
نتيجه اينكه كمي جنبه بد نيست ودیگر اینکه این خارجی ها هیچ چی حالیشون نیست
ـ با يكي از دوستان عزیز اين دنياي مجازي نيز قرار ها داشتيم براي ديدار و... كه سعادت نداشتيم وميسر نشد
نتيجه اينكه با افراد تازه متاهل ـ هر چه قدر هم که عزیزـ قرار مدار نگذاريد
_ توي اين چند روز بيشتر از هر زمان ديگري متلك شنيدم و مورد لطف قرار گرفتم اون هم از هم جنسان خودم كه چون آنها هم در اين مدت بيش از هر زمان ديگه اي روا و يا ناروا در خيابان توسط زنان پليس محجبه مورد عنايت قرار گرفتند و به نشان اعتراض با کنایه ای یا نگاه عاقل اندر سفیهی به من وامثال من واکنش نشون می دن
خيالي نيست اما
يك تجربه ي مهم : اگر چيزي رو مي خواهي خراب كني بد ازش دفاع كن
وحالا منم و تجربه هایی ناب، یک بغل کتاب نخوانده، دو جیب خالی ،کلاس های ۲در شده،پایانامه ا ی وامانده،تنی خسته و روحی که مانند بادبادک در آسمان می چرخد...........
+
نوشته شدم در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 23:40 توسط عقیق
|
مصطفی مستور(نويسنده ي :روي ماه خدا را ببوس و استخوان خوك ودستان جذامي و...) را پنج شنبه ي گذشته ديدم در جلسه ي"عشق در اثار مستور"
لطيف وعميق بود مثل داستانهايش
از عشق گفت از نگاهش به دنيا ورنج هايش
دوست داشتني و مرموز بود مثل كتابهايش
از عشقي گفت كه نمي ميرد كه زنده مي كند، سرد نمي شود كه مي سوزاند
خواندن وشنيدن اين كلمات برايم لذت بخش است اما از طرفي وقتي به انها فكر مي كنم بهم مي ريزم رنج مي برم ،له مي شوم
وقتي هرچه نگاه مي كني تا چشم كار مي كند عشق هاي رنگي و سطحي مي بيني وقتي اكثر ادمها امروز عاشقند وفردا فارغ
در روزگاري كه بي حرمت ترين كلمه عشق است روي ديوار كوچه نوشته عاشقم روي در توالت نوشته دوستت دارم روي صندلي اتبوس نوشته عشق مني
شنيدن از عشق انساني وعشق واقعي جزء اينكه انسان را رنج بدهد و داغ دل را تازه كند به چكار مي ايد
هر چند اگر اين داستانها و فيلم ها نبودند كه گاهي يادمان بياورد عشقي غير از اين اسباب بازي هاي رنگ به رنگ دستمالي شده هم وجود دارد، شايد تا به حال عاشقي به كل فراموشمان شده بود.
بنويس اقاي مستور از عشق بگو وداغم را تازه نگهدار
قسمتی از زندگی نامه اش:
من در صفر متولد شدم. در محيطي كه به لحاظ فرهنگي و اقتصادي و اجتماعي با معيارهاي امروز و حتي همان روز حداكثر نمره اي كه مي شود به آن داد صفر است
خيلي زود فهميدم كه با بچه هاي كوچه، بچه هاي سينما و فوتبال و تيله بازي و دوچرخه سواري و بستني فروشي و حتي درس خوان و مؤدب ـ كه گاه تك و توك در آن جهنم پيدا مي شدند ـ كمي فاصله دارم.
كمي تفاوت دارم. اين تفاوت اصلا ربطي به بهتر بودن و بدتر بودن ندارد.
فقط نوعي تفاوت بود. تفاوت و تمايز در تجربه كردن و البته خيال.
وقتي بعد از بازي هاي تمام نشدنيمان، ظهري، عصري يا شبي، از يكي از آن ها جدا مي شدم و هركس به طرف خانهي خودش مي رفت من اغلب برميگشتم و لحظه اي به آن كه دور مي شد نگاه مي كردم.
هيچ وقت هيچ كدام از آن ها برنگشت تا مرا نگاه كند. اين يكي از آن تفاوت ها بود.
قسمتي از شعر ش:
به ارتفاع ابديت دوستت دارم
حتي اگر به رسم پرهيزکاري هاي صوفيانه
از لذت گفتنش امتناع كنم
قسمتی از کتاب روی ماه خدا راببوس:
كاش يك تكه سنگ بودم. يك تكه چوب. مشتي خاك. كاش يك سپور بودم. يك نانوا. يك خياط. دستفروش. دوره گرد. پزشك. وزير.يك واكسي كنارِ خيابان. كاش كسي بودم كه تو را نمي شناخت. كاش دلم از سنگ بود. كاش اصلا دل نداشتم. كاش اصلا نبودم.كاش نبودي. كاش مي شد همه چيز را با تخته پاك كن پاك كرد.
آخ مهتاب! كاش يكي از آجرهاي خانه ات بودم. يا يك مشت خاك باغچه ات. كاش دستگيره اتاقت بودم تا روزي هزار بار مرا لمس كني.
كاش چادرت بودم. نه، كاش دستهايت بودم. كاش چشمهايت بودم. كاش دلت بودم .نه، كاش ريه هايت بودم تا نفس هايت را در من فرو ببري و از من بيرون بياوري. كاش من تو بودم. كاش تومن بودي. كاش ما يكي بوديم. يك نفر دوتايي
+
نوشته شدم در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 14:8 توسط عقیق
|
برداشت اول
دوست اهل دلي داشتم اين عزيز دل در روزگاري كه ذهن كوچك من تا دو روز اينده را هم نمي تونست تصور كنه ،براي اون دنياش هم برنامه ريزي مي كردَ خيلي جدي مي گفت كه بايد توي بهشت نقاشي ياد بگيره چون نقاشي را كه خيلي دوست داشت واستعدادش را هم داشت نتوانسته بود ادامه بده
اين رفيق ما از انجا كه خيلي با صفا بود حتي در مورد اينكه توي بهشت به ديدن چه كساني بره وچه بكنه هم برنامه داشت.
برداشت دوم
توي تاريكي امفي تاتر نشسته ام .دخترك روي سن اين طرف وان طرف مي رود ، فرياد مي زند ومي دود.دلم مي خواهد جاي او بودم نقش پر جنب وجوش پيچيده اي ست ، دلم براي اين نقشها غنج مي رود دكمه ي لباس دختر از تقلاي او در نقشش بازشده...
چند نفر ريز ريز مي خندند. هنگام خروج آقايان تماشاچي به جاي صحبت از تاتر در مورد دختر و.... نظر مي دهند
برداشت سوم
عاشق تاترم ، دوست دارم توي نقش ها بروم توي جلد آدمها سرك بكشم با چشم انها گريه كنم با حنجره ي آنها جيغ بزنم.دوست داشتم هنرپيشه تاتر بودم
اما نه در دنيايي كه چشم ها تن ها را مي كاوند نه نقش ها را
برداشت آخر
تاتر وبعد از ان سینما جزئ آرزوهاي دور من هستند ،دور بخاطر اينكه به هر دلیل(شاید بی استعدادی یا بی عرضگی خودم) در مسير ديگري افتادم ، از راهي كه آمدم پشيمان نيستم اما گاهي كه فيلم يا تاتر زيبايي مي بينم چيزي در دلم زنده مي شود چيزي شبيه حسرت چيزي از جنس آرزو
برداشت آخر
اگر روزي در بهشت روي تخت هاي انچناي زير درختهاي اينچنيني نشسته بوديد و اعلام كردند گروه تاتري از بچه هاي جهنم براي اجراي برنامه به بهشت مي ايند ، خوب به نمايش توجه كنيد نقش اول تاتر منم ، برايتان دست تكان خواهم داد
پ.ن: هر وقت به فروپاشی اول شخص مفرد(امین عظیمی )ودایرهی بازی(افشین هاشمی) سر می زنم بدجور هوایی می شوم
+
نوشته شدم در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 0:28 توسط عقیق
|
الهي قلبي محجوب.....خدايا قلبم له است
و نفسي معيوب .......وخودم هم كه داغونم
وعقلي مغلوب..و عقلم پاره سنگ بر مي دارد
وهوايي غالب..............و هوس بر من سواره
و طاعتي قليل ..وخيلي كم به حرفت گوش دادم
و معصيتي كثير................ودر عوض گند زياد زدم
و لساني مقر بالذنوب......وخودم دارم مي گم که غلط کردم
فكيف حيلتي.........تو بگو چه گلی به سرم بگیرم
يا ستار العيوب...اي خدايي كه گندهاي من را لاپوشاني ميكني
ويا كاشف الكروب.............و حلال مشكلاتي
اغفر ذنوبي كلها..............شتر ديدي نديدي
بحرمة محمد وال محمد..به گل روي حضرت محمدص وخانواده نازنينش
يا غفار يا غفار يا غفار......خیلی باحالی خیلی باحالي خیلی باحالی
پ.ن :ما برون را ننگريم و قال را ما درون را بنگريم وحال را
پ.ن: اينجانب در كنكور پس از ماهها تلاش عربي را 16 درصد زدم
پس لطفا اسم اينها را ترجمه نگذار
+
نوشته شدم در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 8:12 توسط عقیق
|
ـ عمو اسم مرا هوشنگ گذاشته بود از توي شاهنامه پيدا كرده بود ، كه با لهجه محلي هوشو صدايم مني كردند . من تنها هوشنگ آبادي بودم ، هر كس ايرادي مي گرفت كه : هوشنگ يعني چه؟ عمو مي گفت :يعني باهوش ، تيز هوش.
آغ بابا مي خنديد ومي گفت : تيزش را قبول داريم ولي هوشش را نه
ـ بعضي روزها نمي شود با پدر حرف زد بيماري اش زياد مي شود، با خودش بلند بلند حرف مي زند وكارهاي نابابي مي كند كه باعث خجالت است. بچه ها اسمم را گذاشته اند پسر كاظم ديوونه . پسر كاظم ديوونه بودن سخت است
ـ بيا اينم خونه ي مادرت، در خانه نيمه باز است مي پرم توي حياط خانه ،نگاهي به دو اتاق خشت وگلي مي اندازم ، شايد انتظار مي كشم مادرم از اتاقي بيرون بيايد و بپرم توي بغلش . صداي پيرمردي مي آيد:
كيه چي مي خواي بچه؟ - من هوشويم پسر فاطمه.
پيرمرد مي گويد: خدابيامرزه فاطمه رو يادگار اوني چه بزرگ شدي.
مي پرم طرف نخل ها ، نخلي را بغل مي گيرم پوست سخت وسفت نخل ،آغوش گرم مادرم مي شود. صورتم را به تنه ي نخلها مي چسبانم. مي چرخم ، مي چرخم دور نخل مي چرخم وبوسش مي كنم.سرم را بالا مي گيرم باد ملايمي شاخه هايش را تكان مي دهد فكر مي كنم باد موهاي مادرم را تكان مي دهد
بلبل ها توي شاخه ها جيک جيك وچكل چكل مي كنند ، فكر مي كنم مادرم به زبان بلبل با من حرف مي زند. زير در خت خرمايي پيدا كرده ام مي گذارم توي دهانم ، چقدر شيرين است ،انگار مادرم دهانم را مي بوسد
ـ برادر، من لای بشکهها گیرکردهام. مرا نجات بده تا تو را بکشم.( دیالوگی از هوشو در حین نمایش روی سنی که از بشکه درست شده است اما ریسمان بشکه ها پاره شدند.)
+
نوشته شدم در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 8:53 توسط عقیق
|
هر آدمی برای خودش قصه ست.بعضی ها یک خطی اند و بعضی ها مثنوی ۷۰ من !! بعضی تراژدی اند و بعضی کمدی.بعضی تلخ وبعضی شیرین اما همگی شنیدنی اند.
از جمله علایق من خواندن وشنیدن سرگذشت آدمها ست(از زندگی نامه پیامبران وائمه و شهدا گرفته تا کارگردانان ونویسندگان و هنرپیشه ها و.....)
یکی از این زندگی نامه ها که تازه خواندم وخیلی به دلم نشست کتاب "شما که غریبه نیستید" روایت هوشنگ مرادی کرمانی(نویسنده ی قصه های مجید،مهمان مامان و خمره و...)از کودکی تا۱۹ سالگی خودش است.
فقر ،تنهایی،ترکه وفلک،بی مادری،مردودی، بچه سرخور و....
هنر مرادی کرمانی ست که از این اجزا داستانی جذاب وشیرین تعریف می کند ،کتابی سرشار از توصیفات زیبا وشیرین از لحظات سخت وتلخ. چنان که بارها همزمان باعث بغض ولبخند می شود.
در این قصه شخصیت سیاه وجود ندارد همه حق دارند حتی کسانی که او را آزرده اند یا تحقیر کرده اند همه حق دارند حتی معلمی که بخاطر انشائ تقدیر از مرده شور ها او را مردود کرد حتی همه ی دخترانی که بخاطر جوش های صورتش عاشق او نمی شدندو...
هیچ کس را متهم نمی کند و از کسی کینه ای به دل ندارد.
هوشنگ مرادی کرمانی مهربان است ولطیف توی تنهایی وسختی کویر ریشه گرفته است مثل درخت گز
+
نوشته شدم در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 8:24 توسط عقیق
|
هميشه كنارآمدن با دو طيف آدمها براي من سخت بوده وهست
يك گروه آدمهاي الكي خوش، آدمهاي به من چه وبي خيال، آدمهاي بيغ و هميشه خوشحال،آدمهاي مشكل خودش/خودت است. زنان هلو ،مردان گلابي و بچه هاي گل وبلبل.
آدمهاي زندگي هاي بي غم بي درد سر، لوس وننر وخالي
وگروه دوم آدمهاي هميشه نالان و كلا شاكي آدمهاي توقع و گله گذاري َآدمهاي اين خانه سياه است ،آدمهاي جامعه خراب است.آدمهاي غر و غر ، نق نق ونفرين
آدمهاي زندگي هاي سياه و تيره زندگي با عقده ها و زخم هاي كهنه ي چركين، تلخ و گس
اما بين اين دو، گروه سومي هستند كه خيلي با آنها حال مي كنم، آدمهاي تلخي چشيده ي شيرين، آدمهاي بحرانها ومشكلات، اما اميدوار وروشن، آدمهاي محكم ولطيف،
آدمهاي آرامش نه از نوع سر زير برف از نوع اين نيز بگذرد
آدم درد هايي كه مي گدازند و زلال مي كنند نه درد هايي كه گره ي كورند و عقده ميشوند آدمهاي ناز وباصفا
آدمهاي زندگي هاي پر از پستي وبلندي وتجربه
(توي پست بعدي مي خوام از يكي از اين آدمها بگم)
+
نوشته شدم در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 8:28 توسط عقیق
|