تبليغاتX
عقيق

عقيق

 

اين سفر از بهترين سفرهاي عمرم بود بزرگترين درس هاي زندگيم را توي اين سفر گرفتم وخاطره انگيز ترين روز ها وشبها را داشتم

 بزرگترين درسي كه در اين سفر گرفتم اين بود كه ديگر هرگز از روي ظاهر افراد قضاوت نكنم .

از گروه 5 نفره ي خودمان كه فقط مريم عزيزم را مي شناختم كه كه قبلا با هم همسفر بوديم ومي دانستم همراه خوبي ست  3 نفر ديگر را اصلا نمي شناختم  اعضا گروه  همه تقريبا هم سال بوديم ( بيست وچند ساله )2 فيلم بردار يكي كه پسرك سوسولي به نظر مي آمد و ديگري كه بزرگتر از همه مان  بود مردي كم حرف وغير اجتماعي به چشمم آمد .

نفر سوم هم پسر جوان مؤدبي بودكه  فكر مي كردم حراف و پر ادعاست .

در  برخورد اول اصلا همسفران جذابي به نظرم نيامدند.

پسر ك سوسول در واقع  پسر اهل دل ، لطيف  و با نمكي بود  كه رابطه اش با ائمه چنان صميمي و گرم از كار در آمد كه واقعا حسوديم شد،چنان از امام رضا ع حرف مي زد انگار سالها ست با هم پسر خاله اند .

مرد كم حرف و خجالتي هم انساني بزرگ و بسيار با اطلا ع از كار در آمد  چنان كه من پر مدعا  هر چه فيلم با ارزش كه به فكرم مي رسيد نام بردم ديده بود وهر كتابي كه گفتم خوانده بود و بسيار كتاب وفيلم با ارزش ديده و خوانده بود كه اصلا به گوش من نخورده بود. و در طول سفر بسيار  به صبر و آرامشش قبطه خوردم  .و هيچ وقت شبي كه از بحران زندگي اش و سختي هايش تعريف مي كرد فراموش نمي كنم .

نفر سوم هم پسر فعال ومهربان و صادقي بود كه رفتار و ذهني چنين پخته داشت كه وقتي فهميديم فقط بيست سالش است همگي شاخ در آورديم .

مريمم هم كه به پاكي وصفاي دلش ايمان داشتم  و هيچ وقت چشمانش را كه تقريبا  هميشه خيس بود لبهايش كه تقريبا هميشه مي خنديد فراموش نمي كنم . وخوب مرا تحمل كرد . ان الله مع الصابرين

يكي از لحظاتي كه هرگز فراموش نمي كنم

  شب  بر گشت از شلمچه در  اتبوس بود  از شلمچه كه دور مي شديم  انگار كه همه از عزيزي دل مي كندند غمگين ودر خود فرو رفته بودند و نمي دانم بغض كه بود كه اول سكوت را شكست و زمزمه ها وضجه ها بود بلند شدند  و از هر گو شه اتبوس صداي ناله وضجه و زمزمه اي مي آمد كسي با صداي گرفته اي خواند : حسين اي جان شيرينم......... حسين اي يار ديرينم

 و همه ي  ناله ها يك صدا شد

 

+ نوشته شدم در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 22:34 توسط عقیق |


نمي دونم چي بگم از كجا بگم

از ظهر طلائيه بگم يا از سه راهي شهادت

از غروب شلمچه بگم وبيابوني كه هر گوشه اش كسي مشغول نجوايي بود يكي شكايت مي كرديكي دعا مي كرد يكي شكر مي كرد وديگري فرياد مي زد كه اگربيابون خدا  جاي فرياد نيست پس كجا ست؟ از شب شلمچه چه بگم  كه تاريك بود وبياباني بي انتها ومن كه گيج مي خوردم و گم شده بودم وخوشحال بودم كه گمم ولي پيدا شدم اما آنكه پيدايش كردند وسوار اتبوس شد من نبودم و نمي دانم بر سر من چه آمده بود و هنوز هم نمي دانم

از مقتل هويزه بگم كه  بي شك قطعه اي از بهشت بود

از نخل هاي سر بريده ي آبادان بگم يا  از خروش اروند  

از طوفان دهلاويه بگم كه دل رااز جا مي كند واز اسب وحشي كه نمي دانم از كجا پيدايش شده بود و با ديدنش رم كرده بودم

از فكه چه بگويم از مقتلي كه زمينش بر تن پاره پاره صد وبيست  شهيد بوسه زده بود  از مقتل شهيد آويني بگم  از همانجا كه به ما خنديده بود ورفته بود از معبر ها وميدانهاي مينش كه با روبان قرمز از هم جدا شده بودند

از چزا به بگم كه فقط از دور ديدمش و چقدر ياد ملا قلي پور كردم

از فتح المبين چي بگم از شقايق هاي وحشي اش بگم وحركت باد در سرسبزي اش واينكه باورم نمي شد اين خاك زيبا و لطيف روزي شاهد چه تجاوز و خشونتي بوده

نمي دونم از كجا وچطور بگم

بهتر است اصلا چيزي نگم

كه نگفتني ست ونه شنيدني

حس كردني است

حس

+ نوشته شدم در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 21:46 توسط عقیق |


ـ دعوت شده اي ؟

ـ من؟ كجا؟

ـ مريم تو كه مي دوني من در حال صرفه جويي زماني ومالي هستم براي سفر حجم .

ـ سفر فقط 5 روزه ست وبدون هزينه، من به عنوان خبرنگار دعوت شدم تو هم مثلا دستيار مني !!!!!!!!!!!

باشه باشه ميام.

گوشي را مي گذارم ،گيج مي زنم . يك دور دور اتاق مي دوم ،جيغ مي كشم وهمه را خبر مي كنم .

مگر عقلم را گم كرده ام كه چنين دعوتي را رد كنم ؟

عقل ؟ خندهام مي گيرد . كدام عقل ؟ آن را كه مدتهاست از دست داده ام .

مگر دلم را ازگم كرده ام ؟ بله گم كرده ام . شايد آنجا پيدايش كنم . شايد در اروند افتاده شايد در فكه كنار ميدان مين است . شايد به سيم خاردار گير كرده .

خدايابايد كمكم كني كه پيدايش كنم .بايد براي حج  آماده اش كنم. دلم زخمي وخسته است بايد رامش كنم بايد آرام اش كنم .

دلم ماهي بيرون افتاده از آبم     دريا نزديك است

طاقت بيار طاقت بيار

پ. ن. اين كلمات را يك خبرنگار قلابي نوشته است.

+ نوشته شدم در جمعه هجدهم اسفند 1385 9:49 توسط عقیق |


رسو ل ملا قلي پور هم رفت هيچ وقت آن تناقض آشكار بين سبيل هاي كلفت وترسناكش را با دل نازك وچشمان خيسش را فراموش نمي كنم . خدا رحمتش كند

+ نوشته شدم در جمعه هجدهم اسفند 1385 9:47 توسط عقیق |


 این کلمات را کسی می نویسه که ربع قرن از تولدش می گذره

من امروز وارد ۲۵ سالگی شدم اما هنوز از کفش پاشنه بلند می افتم هنوز جلوی آینه برای خودم شکلک در می آورم وهنوز به کوچه ی خلوت که می رسم دوست دارم بدوم هنوز گاهی بد جوری رم می کنم هنوز دوست دارم آدم های از خود راضی را چنگ بزنم......و هنوز آدم نشدم

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت .........پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت

 پ.ن.من دایی ای داشتم که وقتی حدود۳ ساله بودم در سن ۱۷ سالگی فوت کرد اما خیلی خوب بیادش دارم یادم هست که مهربون بود وهمیشه لبخند می زد ....

به خواهرزاده ی ۳ ساله ام که نزدیکم نشسته وداره با آبرنگ کثیف کاری می کنه نگاه می کنم  

 من چقدر  در یادش هستم ؟ سرش را که بلند می کند لبخند می زنم .

+ نوشته شدم در شنبه دوازدهم اسفند 1385 8:52 توسط عقیق |


 

- فاطمه يادت باشه من زير انداز براي نماز ميارم.

- راستي سوِِِغاتي ها رو چكار كنيم؟

-من ميگم وقتون رو تو بازار ازتلف نكنيم

-آره بايد خوابمون هم كمتر كنيم.

- فاطمه فرودگاه كي مياد استقبال تو؟......

.....................................................

اين نمونه اي از مكالمات گاه وبيگاه من ودوست عزيزم فاطمه بود.از حدود چهار ،پنج ماه پيش بود كه فهميديم هردو مون يك آرزوي مشترك داريم. هنوز نه ثبت نامي بود نه مقدماتي وما همديگر را همسفر صدا مي كرديم.

از همون حدود بود كه مثل كسايي كه حرف زدن از عشقشون هم براشون لذت بخشه گاه وبيگاه بي مقدمه مشابه جملات بالا رو بهم مي گفتيم .

از همون موقع ها بود كه قرار گذاشتيم من براي اون واو براي من دعا كند تا همسفر بشيم .همسفر واقعي نه در رؤيا .

.......ديروزمراسم قرعه كشي  حج عمره ي دانشجويي بود.

دعاي فاطمه مستجاب شد ودعاي من........

اسم من در آمد واسم فاطمه نبود.

آبرويم رفت.

پرم از شعف، نگراني ،حسرت، شوق، گريه، خنده، جيغ ،سكوت؛ آرامش ،تشويش و....

قلبم طاقت اين همه را يكجا ندارد

+ نوشته شدم در چهارشنبه نهم اسفند 1385 12:19 توسط عقیق |


مرد گفت:تورا دوست دارم ، تو را كه كلامت به شيريني عسل است.

 

    زن لب فروبست ورفت ؛                          مرد ،گريان ماند.

 

مرد گفت:تورا دوست دارم ، تو را كه موهايت گندم زاري رؤيايي ست..

 

  زن موهايش را چيد ،جلوي پاي مرد ريخت ورفت؛مرد،حيران ماند.

 

مرد گفت:تورا دوست دارم ، تو را كه چشمانت روشن ودرخشان ونگاهت چنين مواج است.

 

   زن چشمانش را مانند دو تيله بر دستان مرد انداخت ورفت؛           مرد، هراسان ماند.

 

 مرد گفت:تورا دوست دارم ، تو را كه دستانت چنين ظريف وزيبايند وزنانگي ات از هر ابريشمي لطيف تر ست.

 

   زن دستش را بالا برد ،سيلي محكمي به گونه ي مرد نواخت ورفت؛                               مرد،ويران ماند.

 

مرد گفت:تورا دوست دارم ، تو را كه قلبي چنين بي تاب ودلي اينگونه آرام ومهربان داري.

 

زن قلبش را از سينه بيرون آورد و دلش را به مرد سپرد وايستاد ونرفت؛    

 

مرد مجنون شد ،

 

مرد مجنون ماند.

 

+ نوشته شدم در شنبه پنجم اسفند 1385 6:36 توسط عقیق |


يكروز چوبي در دست داشت

هردو سر آتش گرفت!

گفتند چه خواهي كرد؟

گفت:مي روم تا به يك سر اين دوزخ را بسوزم

وبه يك سر بهشت را

تا خلق را پرواي خدا پديد آيد!

*****************************************

يكروز يكي را ديد ،زار مي گريست.

گفت:چرا مي گريي؟

گفت:دوستي داشتم بمرد.

گفت:اي نادان چرا دوستي گيري كه بميرد؟

 

+ نوشته شدم در جمعه چهارم اسفند 1385 8:42 توسط عقیق |


چند سال پيش براي تولد يكي از عزيزانم يك كتاب كوچك غزليات مولوي (شمس) خريدم. چند ماه پيش در اوج يك بحران سخت روحي نامه اي از همان دوستم رسيد، توي نامه چند بيتي از يكي از غزلهاي مولانا نوشته بود :
اگرچه شرط نهاديم وامتحان كرديم
زشرطها بگذشتيم ورايگان كرديم

اگر چه مرغ ضعيفي بجوي شاخ بلند
بر اين درخت سعادت كه آشيان كرديم

پرت دهيم كه چون تير بر فلك بپري
اگر ز غم تن بيچاره را كمان كرديم

*چرا شكفته نباشي ؟چو برگ مي لرزي؟
چه نا اميدي زما ؟كه را زيان كرديم؟
اين شعر خيلي بهم چسبيد رفتم سراغ كتاب غزليات مولانا تا كاملش را بخونم ديدم نمي دونم كي وكجا دقيقا كنار همان بيتي را كه دوستم(حبيبم) برام نوشته را علامت زدم .
خيلي صفا كردم
اگه كتاب مولانا داري يك سر به اين غزلش بزن شايد تو هم اين بيت را سوا كردي براي همچين روزي .

+ نوشته شدم در چهارشنبه دوم اسفند 1385 22:28 توسط عقیق |


سالها پيش خودم را حبس كرده بودم در كوچكترين اتاق خانه وشايد كوچكترين اتاق شهر اتاقي(1*2). مدتي بود كه خيلي خسته بودم شايد خسته ترين آدم شهر، تقريبا تمام شبانه روزم را در همان اتاق مي گذراندم اتاق من پنجره ي چوبي وقشنگي به كوچه ي پشتي داشت (و اين تنها تفاوت اتاقم با قبر بود چون آنجا مثل قبر تنگ وغمناك وسرد بود اما پنجره اي داشت كه هيچ قبري ندارد ) آن روز ها آنقدر خسته وناتوان بودم كه حتي ديگر حال دعا كردن وحرف زدن با خدا را هم نداشتم با خودم با ديگران حتي با خدا هم قهر بودم .
وشبها از اين پنجره به صداي كوچه گوش مي دادم.به صداي پاي عابران وگاهي زمزمه هاشون كه توي كوچه مي پيچيد
يك شب متوجه صداي ناله اي شدم ناله اي چنان غمگين وچنان عميق كه من هم به گريه افتادم بعد از چند شب صداي ناله ها قطع شد توي اين شبها متوجه شدم صدا از پاركينگ خانه ي روبروست مدتها ذهنم مشغول اين صدا و دليل اين ناله ها بود ..
تا اينكه چند روز بعد از همان پنجره شنيدم كه خانم همسايه روبرويي با خانم ديگري در همين مورد صحبت مي كند . شنيدم كه گفت چند روز پيش همسرش متوجه يك سگ گم شده در كوچه مي شود واو را توي پاركينگ حبس مي كند اما سگ در اين مدت هيچ چيز نمي خورد واينقدر ناله مي كند تا يكروز صاحبش كه از كوچه مي گذشته صداي سگ را مي شنود واو را از آنها پس مي گيرد .
دوباره حرف زدن با خدا را شروع كردم چون مطمئن شدم حتي اگر گمم كرده باشد صدايش كه بزنم پيدايم مي كند
يا الله يا حبيب يا لطيف من اينجام راه را اشتباه رفتم گم شدم من رو درياب

+ نوشته شدم در چهارشنبه دوم اسفند 1385 22:26 توسط عقیق |


عاشقانه ي ديروز :

اگر ديدي تو را كردم فراموش............. بدان شمع وجودم گشته خاموش

عاشقانه ي امروز:

خيال نكن نباشي بدون تو ميميرم گفته بودم عاشقم خوب حرفم رو پس مي گيرم

عاشقانه ي فردا:

نگاهم با نگاهت كرد بخورد................ نمي دانم چرا حالم بهم خورد!!

پ.ن:ادبيات عاميانه خصوصا از نوع عاشقانه ايينه تمام نماي روابط انساني در يك جامعه ست.

 

به شدت ياد اين اين شعر فروغ مي افتم كه:

عشق تنهاست

واز پنجره اي كوتاه

 به بيابانهاي بي مجنون نگاه مي كند.

 

+ نوشته شدم در سه شنبه یکم اسفند 1385 10:54 توسط عقیق |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست


صفحه نخست
نامه بر


پیوندهای روزانه

gaze
ارمیا
یادنامه ی رضا امیرخانی از معلمش
الهی دورت بگردم...
شب را باید بی چراغ رو شن کرد
آرشیو پیوندهای روزانه


دیروزها

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385


آرشیو موضوعی

شعر
یاداشت های پراکنده
کتاب
داستانک
سینما وتاتر
پایان نامه


پیوندها

خاطرات عمره/الهی دورت بگردم
پابرهنه در بهشت
قلم های کاغذی
آقاي هيچكس
یک وجب دل
سگ پرسه
لانگ شات
اکینانیوز
گوربان
راوی
پریزاد
مشیانه
هم درد
MoviEs
محرمانه
ماه ناتمام
نقشی بر آب
پرچین سوخته
مشترک مورد نظر
علي علي اكبري
پنجره اي رو به جامعه
فروپاشي اول شخص مفرد
دست نوشته های یک احمد
همچون.....کرگدن......تنها
چند.....نفر.......طلبه
زیستنی...دیگر
فرزند...صبح
خورنق
مشق شب
Spotlight
حلقه ی سه شنبه
پس از طوفان
زبور داوود
نجوای من
خانه کتاب انشا
رمل سیراب
جودی آبوت
به نام نامی سکوت
... این روزها که می گذرد
پژمان


    دید و بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS