|
دارم از تناقض می میرم ......
از طرفی حفظ و مصلحت نظام و تایید رهبری و خون شهیدان و ادعای دیانت و شادنکردن دل دشمنان و .....از یک طرف ظلم و سرکوب و دروغ و سانسور و باتوم و زنجیر و لباس شخصی و دورویی و .... از طرفی دینم می گوید ظلم را تحمل نکن دروغ را تحمل نکن از طرفی اعتقاداتم ملزمم می کنند به اطاعت از رهبری و حفظ نظامی که با خون هزاران جوان پا گرفته! به علی قسم من دیده ها و شنیده هایم را از بی بی سی و سی ان ان و بلندگوهای استکبار نگرفتم.... حمله به مردم معمولی و تهدید و سرکوب و قطع سیستم های ارتباطی را خودم دیدم خودم شنیدم آنها که توی خیابانها هستند هانی و نجمه و فاطمه و عطی و ...خواهران و برادران من هستند که به سر هر کدامشان قسم می خورم و به هیچ کدامشان از انگلیس تلفن نشده که برو خیابان و شلوغ کن .... کلافه ام گیجم عصبانی ام خسته ام زیر لب امن یجیب می خوانم راه می رم... راه می رم این مملکت روزهای سخت زیادی داشته انقلاب ،درگیریها جنگ ۸ ساله اما این روزها به نظرم روزهای سخت تری ست ...... روزهای انقلاب در مقابل بی دینی و طاغوت بود در جنگ روبرو دشمن متجاوز بود اما این روزها هر دو طرف حرف از دین و حفظ مملکت و امام و قانون می زنند این برادر کشی ها آتشم می زند ... پ.ن: قابل توجه دوستانی که من را حواله می دهند به فصل الخطاب و اظهار تاسف و تعجب می کنند از اینکه هنوز گیج می زنم: حضرت علی ع در نهج البلاغه دومین وظیفه ی مردم نسبت به حکومت را این می داند که مردم باید حاکم جامعه ی اسلامی را در خلوت و اشکار نصیحت کنند و آخرین حق هم البته اطاعت از حاکم است. توجه که داشتی حضرت علی ع وظیفه ی مردم می داند که حاکم جامعه را نصیحت کنند پس راه نقد و نظر و اعتراض حتی بر سخان رهبر هم بسته نیست و ولایت معنی اطاعت بی چون و چرا نمی دهد. + نوشته شدم در دوشنبه یکم تیر 1388 17:22 توسط عقیق |
کشور ما از پر انتخابات ترین کشورهای دنیا ست و اکثر ما مردم فهیم و همیشه در صحنه در بیشتر انتخابات کشورمان شرکت می کردیم و اگر کاندیدای مورد نظرمون رای می اوردکه چه بهتر و اگر رای هم نمی آورد فوقش کمی غر می زدیم اما نظر اکثریت را قبول می کردیم و دم نمی زدیم خود من و خیلی از معترضان امروز، ۴ سال پیش هم به این رئیس جمهور محبوب !!! رای ندادیم اما به به نظر ۱۷ میلیون نفر دیگر که به احمدی نزاد رای دادند احترام گذاشتیم و ۴ سال صبر کردیم، اما این بار وقتی اعلام کردند این آقا ۲۴ میلیون رای اورده هنوز ناباورم این ناباوری شاید از همان جا شروع شد که آقایان محترم کاندیدادها برای اولین بار در رسانه ی ملی به رو کردن دست هم و فاش کردن دروغهای یکدیگر کردند چهار کاندیدادیی که هر کدام از سران این نظام به شمار می روند و سالها در راس امور مملکت بودند . چیزی که در من و دیگران تغییر کرده میزان اعتماد به مردان حکومت ، حرفها و آمارها و وعده های آنهاست ...
آقایان عزیز دعوا سر قدرت و میز ریاست جمهوری ارزانی خودتان اعتماد از دست رفته ی ما را به ما بگردانید! خسته ام از بحث های بی پایان و بی نتیجه از جستجوی حقیقت و عدالت که گم شدها ی این روزها!!! + نوشته شدم در شنبه سی ام خرداد 1388 16:55 توسط عقیق |
پیامبر ص:
حکومت به کفر می ماند ولی به ظلم نه!! همین + نوشته شدم در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 19:40 توسط عقیق |
- من برگشتم از خرداد پر نور و تفدیده ی عربستان از شبهای مدینه و سحرهای مسجدالحرام از ۱۶۲برگه ی تصحیح نشده از دیدارها و مهمان داری ها از دیدن مناظره ها و بحثهای بی پایان بعد از آن و من بلاخره چند ساعتی فرصت پیدا کردم به اینجا سری بزنم ! در اوج انتخابات چند باری حسابی هوس کردم چیزکی بنویسم اما یا فرصت نداشتم یا دسترسی به نت ! - چیزی که در عربستان نسبت به سفر قبلی ام تغییر کرده بود وسیع شدن تبلیغات وهابیت خصوصا در مسجدالنبی بود هر روز وقتی منتظر باز شدن در روضه ی پیامبر بودیم یک خانم پوشیه زده یک ساعت تمام به فارسی سلیس در مورد وهابیت سخنرانی می کرد و خلاصه و جان کلامش این بود: " هرچه اونها(وهابی ها) انجام دهند و اعتقاد دارند عین سنت رسول الله و دستورات خدا است و هر چه ما (شیعیان) انجام می دهیم و به آن معتقدیم از خودمان در آوردیم!!!!" - وقتی ما از ایران رفتیم همه جا امن و امان بود اما وقتی برگشتیم چهره ی شهر کاملا عوض شده بود بنرهای تبلیغاتی پارچه های رنگی بوق ماشینها و تجمع آدمها.... و البته آتش بیار معرکه مناظره های تلوزیونی کاندیداها که خلاصه و جان کلام هر کدامشان این بود : " آنچه من می گویم حقیقت محض است و آنچه دیگران می گویند جز دروغ و عوام فریبی چیزی نیست." -اوضاع بدی شده این روزها ..... + نوشته شدم در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 18:5 توسط عقیق |
خودش گفته مساجد خانه ی من هستند ، اما راستش من هیچ وقت این جمله را درک نمی کردم ، لا اقل مساجدی که من دیده بودم شباهتی به خانه ی خدا نداشتند. اغلب مساجد به خانه هایی می ماندند که صاحبش مدتها ست به انجا سر نزده ، فرشهای کهنه و کثیف با رایحه ی جوراب،ساعتهای خاک گرفته و از کار افتاده ،مهرهای شکسته ، جانمازهای نشسته ، خانه ای که بیش از همه پیرزنها و پیرمردها به آنجا سر می زنند، و بیش از همه محل مجلس ختم و روضه و گریه است با خادمینی که مسجد را ملک خودشان می دانند نه خانه ی خدا !!!
متاسفانه این تصویر قالبی ذهن من _ و خیلی های دیگر_ از مسجد است ، همانجا که باید خانه ی خدا باشد و اغلب نیست.... (می دانم که مساجد با صفای کوچک و بزرگی در جای جای شهر من و تو هست اما قبول کن که اغلب مساجد ما بی نور و رونق و بی جذابیتند...) فقط مسجد گوهرشاد بود که به خانه ی خدا می مانست با آن گنبد فیروزه ای چشم نواز ، فضای معطر ، کبوترهای ازاد ، کاشی کاری های بی نظیر و جوانهایی نورانی که گوشه گوشه ی مسجد خلوت کرده اند و بچه هایی که توی صحنش دنبال کبوترها می دوند . یک نماز صبح که توی تاریک روشن هوای انجا بخوانی دیگر نمی توانی دل بکنی از خانه و از صاحب خانه.... بعدها که نصیبم شد و مسجدالنبی را دیدم و عطر روضه ی پیامبر را بوییدم فکر کردم بی شک اینجا خانه ی خدا ست. اما بعد مسجدالحرام،شبهای مسجدالحرام من را کشت. آن مکعب سیاه در میان و زائرینی در گردش ،اغلب با لباس سفید و تک و توک جای بوسه ی خدا روی پیشانیشان پیدا، می گفتی کهکشان از آسمان به زمین افتاده... مسجدالحرام مسجدی بود که بیش از هر جای دیگری خانه ی خدا بود ... و چقدر کم بهره بردم از آن دریا و چقدر تشنه ماندم هنوز.... و در کمال ناباوری هفته ی آینده مسافر همان خانه ام !!! با همسفری همراه و نازنین،فکر نمی کردم دیگر سحرهای مدینه و شبهای مسجدالحرام را ببینم اما همیشه لطف خدا بیش از لیاقت و تصور ماست.... این مسافر را حالا کنید. پ.ن: این پست به دعوت این دوست عزیز نوشته شد *اسم کتابی زیبا از فاطمه شهیدی + نوشته شدم در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 7:31 توسط عقیق |
گاهی فکر می کنم معلمی بعد از کارگری معدن سخت ترین شغل دنیا ست.البته صرفا عنوان معلم داشتن سخت نیست اما معلم خوب و تاثیر گزار بودن خیلی سخته. اکثر ما بهترین و بدترین خاطرات عمرمون در رابطه با مدرسه و معلمهامونه. خاطرات تلخ تحقیر و تنبیه یا خاطرات شیرین تشویق و اموختن و رشد. معلم با انسان سر و کار داره ممکنه هر کلام و کنشش برای همیشه روی روح و روان شاگردش نقش ببنده. همیشه دوست داشتم معلم باشم درس دادن و سرکله زدن با بچه ها رو دوست دارم. لحظاتی که توی چشمای شاگردام می بینم که آنچه رو که با هزار ادا و تیاتر و قصه تلاش کردم بشون یاد بدم رو فهمیدن ،بهترین لحظات عمرمه. وقتی شاگرد یاغی و کله شق دیروز از در دوستی در میاد با تمام وجود لذت می برم. وقتی درسی که تا پارسال ازش متنفر بودن به کتاب دوست داشتنی امروزشون تبدیل می شه احساس می کنم که هستم و مفید هستم. البته روزهای سخت و خستگی هم هستند لحظاتی که از کوره در می رم و بعد پشیمون می شم لحظاتی که هیچ تشویق و تکنیک تربیتی جواب نمی ده. لحظاتی که کنترل شیطنتهاشون برام غیر ممکنه و.... دوست دارم معلم باشم دوست دارم معلم خوبی باشم دوست دارم بهتر از این باشم.... + نوشته شدم در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 11:47 توسط عقیق |
سلام دوستان! من خوبم و زنده ولی متاسفانه تا مدتی به نت دست رسی ندارم و مثل معتادها از بی نتی خمارم !امیدوارم به زودی یک پول قلمبه بی زبون از جایی برسد تا ما برای خونمون یک کتابخانه ی کوچولوی خوشگل بخریم و کتابهای بیچاره را از سرگردانی در این کارتن و اون کارتن نجات بدهیم و بعدش هم یک کامپیوتر بخریم تا من دیگه خماری نکشم و مطالب شما رو بخونم و هر روز اپ کنم و گاهی بزنم به وبگردی و سر از کوچه پس کوچه های ندیده ی دنیای مجازی در بیارم و..... فعلا که فقط با خیال بافی سرگرمم تا ببینیم چه می شود !
+ نوشته شدم در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 12:10 توسط عقیق |
احساس می کنم دارم از تونلی تنگ و تاریک عبور می کنم! مثل تولد! مثل مرگ! + نوشته شدم در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 7:52 توسط عقیق |
سال 87 هم رفت و یک سال از عمر ما رو با خودش برد! حالا که نگاه می کنم می بینم در کل سال 87 سال خوبی برام بود یک شروع زیبا در جنوب یک سفر عالی همراه با تاتر و کتاب ، همراهی 6 ماهه با 90تا دخترک نوجوان که من را خانوم معلم صدا می زنن! عشق این حسی که سالها بود گمش کرده بودم و حالا سخت در آغوشم می فشارد ! هر چند روزهای سخت هم کم نبودند ... درد و تنهایی و التهاب ... به هر حال گذشت ... سال جدید نیز بگذرد و سالهای بعد و بعدترهم، چه ما باشیم و چه نباشیم امیداوام همهگی سال خوبی داشته باشید... پیشاپیش عیدتون مبارک این شعر قیصر امین پور را خیلی دوست دارم : بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند سالها،هجری و شمسی ،همه بی خورشیدند از همان لحظه که از چشم یقین افتادند چشم های نگران آینه ی تردیدند نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند چون به جزء سایه ندیدند کسی درپی خود همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند در پی دوست همه جای جهان را گشتند کس ندیدند در آینه به خود خندیدند سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است فصلها را همه با فاصله ات سنجیدند تو بیایی همه ساعتا و ثانیه ها از همین روز،همین لحظه،همین دم عیدند + نوشته شدم در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 17:2 توسط عقیق |
|