عقيق
من منتظرم تو را که تشریف غمت. داغیست برازنده دلهای بزرگ
2-فکر می کردم زایمان وتولد بچه فقط برای مادرها خیلی سخت و دردناکه اما فیلم تولد پسرم رو که نگاه می کنم می بینم پسرکم خیلی بیشتر از من سختی کشیده! یک مرتبه از فضای گرم و نرم و تاریک ومطمئنی که بوده می کشنش بیرون! بند نافش همون مسیری که غذا و اکسیژن بهش می رسونده رو قطع می کنن، از پا بلندش می کنن و اون ضربه ی معروف رو به پشتش می نوازن ! سرما و نور محیط اذیتش می کنه! همه چیز ناآشنا و غریبه ست،فقط صدا و بوی مادره که براش آشناست! 3-این روزا درد و ناراختی بخیه ها و کمرم کمتر شده و با شرایط جدید بیشتر اخت شدم و داره از بچه داری با همه ی سختی ها و بیدارخوابیهاش خوشم میاد!
یک ماه و یک روز پیش در چنین روزی با نذر و نیاز و سلام وصلوات با پای خودم و سه نفری با همسرم و مامانم به بیمارستان رفتیم و چهار نفری به اتفاق پسرم برگشتیم. زایمان من پر بود از اتفاقات نادر! همون اول که وارد زایشگاه شدم و لباس عوض کردم با شنیدن صدای آه وناله ای که از بخش زایمان طبیعی می اومد کمی ترسیدم و البته توی دلم خدا رو شکر کردم که من سزارینی هستم! البته اون موقع خبر نداشتم که چه سرنوشتی در انتظارمه! زمانی که منتظر رفتن به اتاق عمل بودم یک پزشک بیهوشی با خوشرویی اومد و حالم رو پرسید و پیشاپیش تولد پسرم روتبریک گفت. اما وقتی وارد اتاق عمل شدم یک متخصص بی هوشی دیگه که پیرمردی عصبانی بود وارد شد و کله من رو گرفت و به پایین فشار داد و به سرعت یک تزریق فوق العاده دردناک توی نخاعم انجام داد که البته نمی دونم مشکل چی بود که بیحس نشدم و این تزریق رو دوباره و سه باره و چهار باره هم انجام داد تابالاخره احساس کردم پاهام لمس شدن ! تزریقهایی که باعث کمر درد شدیدی شدن که تا امروز هم ادامه دارن! بعد دکتر خودم اومد و پرده جلوی چشمم کشیدن و عمل شروع شد! من با گوش دادن به صداها سعی می کردم حدس بزنم پشت پرده چی می گذره، زیرشکمم رو شستشو دادن و بعد برش زدن و بعد با ساکشن کیسه ی آب رو تخلیه کردن و بعد صدای بچه اومد، چند لحظه بعد پسرم رو به من نشون دادن و بهش خوش اومد گفتم ودر همین حال و هوای اولین دیدار با پسرم بودم که صداهای عجیبی اومد و ... دکترم چند بار حین عمل می گفت که میگرن لعنتیش به حدی عود کرده که حال تهوع گرفته بالاخره چند دقیقه بعد از تولد بچه اینقدر حالش بد شد که همون وسط اتاق عمل گلاب به روتون و... و هنوز شکم من بازبود که از اتاق عمل رفت زیر سُرُم و بقیه کارهای تخلیه ی جفت دوخت و دوز و ... رو پرستارها و پرسنل اتاق عمل انجام دادن! به بخش که منتقل شدم بعد از مدتی که اثربیحسی از بین رفت درد شدیدی احساس و شدیدا شروع به خونریزی کردم ! به طوری که پرستار که ملافم رو کنار زد سریع همه رو از اتاق بیرون کرد و سه تا دیگه از همکارهاشو خبر کرد وچهار نفری شروع کردن به فشار دادن شکم پاره ی من! فریادم به اسمون رفت احساس می کردم همه ی بخیه هام دارن کنده می شن اینقدر درد داشتم و داد و فریاد کردم که بهم مرفین تزریق کردن و بعد از یک ساعتی آروم شدم و خونریزیم هم بهتر شد! و اما پسرم پسر آروم و مهربونم روزهای اول خسته ی راه بود و فوق العاده آروم و خوابآلو ! البته توی روزها وهفته های بعد تا حدودی جبران کرد مزه ی شب بیدار خوابی و بچه داری رو نشونمون داد. با همه ی اینها خدا رو شکر می کنم که حاملگی و زایمانم با همه ی سختی ها به خیر گذشتن و پسرم رو صحیح و سالم توی بغلم دارم!
تابستان سال 90 با چشم گریان از سونوگرافی برگشته ام ! دکتر گفته کاری از کسی برنمی آید و فقط باید صبرکرد و دید چه می شود. تابستان پارسال همین موقع ها بچه ام را از دست دادم و الان هم همان نشانی ها را دارم ، تقریبا نا امیدم . دست دراز می کنم و قرآن کنار تختم را بر می دارم چشمها رومی بندم و صفحه را باز می کنم این آیه امد: آيه 96 از سوره يوسف: " فلمّا ان جاء البشير القاه علي وجهه فارتد بصيرا قال الم اقل لکم اني اعلم من الله ما لا تعلمون"" پس هنگامي كه مژده رسان ( حامل پيراهن يوسف ) آمد ، پيراهن را بر صورت او
( يعقوب) انداخت و او بينا شد . چشم ودلم روشن می شود نیت می کنم اگر بچه پسرباشد اسمش رو یوسف بگذارم .
پسرم سید یوسف روز 5شنبه 19 آبان ساعت 3 و 20 دقیقه ی عصر با چشمهایی باز و مشکی و لپهایی صورتی به دنیا آمد . تقریبا هرچی توی این مدت از جسمی و روحی برام پیش می اومد دیگران می گفتن توی دوران بارداری طبیعیه! از کمر درد و تپش قلب و مشکلات
گوارشی بگیر تا احساس خستگی و بی خوابی و غم و حتی این اضطراب روزهای آخر همه و همه در بارداری طبیعی محسوب میشن! سختی هایش به کنار اما حتما دلم برای این روزهایی که یک موجود زنده توی دلم حرکت می کرد تنگ می شه ! احساس می کنم من مثل تُنگم و بچه ام مثل ماهی، و الان دیگه این تنُگ برای این ماهی کوچیک شده و ماهی دوست داره از تنگ بیاد بیرون بره توی دریا! خیلی دوستش دارم و منتظر دیدن روی ماهشم! 5شنبه 19 آبان می رم بیمارستان برام دعا کنین! و دنیا جای خیلی بهتریه اگر هیچوقت هیچ بچه ای مریض نشه ، آزار نبینه و نترسه! پ.ن: توی این شب
روزهای عزیز سروش کوچولو رو دعا کنید.



