تبليغاتX
عقيق






















عقيق

من منتظرم تو را که تشریف غمت. داغیست برازنده دلهای بزرگ

صبح که می شه اول که بیدار می شم همون طور که پسرم  خوابه صورتش رو کرم می زنم بعد قطره ی مولتی ویتامینشو می ریزم توی دهنش بعد قطره ی بینیشو می ریزم توی دماغش بعد تازه چشماشو بازمی کنه و زیرچشمی یک نگاهی بهم میندازه با این مضمون که: باز صبح شد این شروع کرد!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 11:19 توسط عقیق| |

1-پسرکم 2 ماهه شد! دگر مثل قبل فقط یک موجود کوچولوی همیشه گرسنه و جیغجیغو نیست. چند وقتیه که یک ساعاتی توی روز بیداره و برای خودش آواز آغو با غومی میخونه و دست و پاش رو تکون می ده گاهی هم که سر حال باشه و باش صحبت کنی یک لبخند بی دندون هم تحویل می ده که دل آدم رومی بره!  موهاش هم دارن می ریزن که البته طبیعیه که توی یکی دو ماهگی موهایی که از دوران جنینی داره بریزه وموهای جدید در بیاره اما جالب اینجاست که ریزش مو دقیقا از وسط سر و شقیقه هاش شروع شده و دور سرش هنوز موداره یعنی کلش عین پیرمردای طاس شده بعد خوب دندونم نداره خیلی با نمک شده بچم!

2-فکر می کردم زایمان وتولد بچه فقط برای مادرها خیلی سخت و دردناکه اما فیلم تولد پسرم رو که نگاه می کنم می بینم پسرکم خیلی بیشتر از من سختی کشیده! یک مرتبه از فضای گرم و نرم و تاریک ومطمئنی که بوده می کشنش بیرون! بند نافش همون مسیری که غذا و اکسیژن بهش می رسونده رو قطع می کنن، از پا بلندش می کنن و اون ضربه ی معروف رو به پشتش می نوازن ! سرما و نور محیط اذیتش می کنه! همه چیز ناآشنا و غریبه ست،فقط صدا و بوی مادره که براش آشناست!

3-این روزا درد و ناراختی بخیه ها و کمرم کمتر شده و با شرایط جدید بیشتر اخت شدم و داره از بچه داری با همه ی سختی ها و بیدارخوابیهاش خوشم میاد!

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 11:42 توسط عقیق| |

یک ماه و یکروز از تولد پسرم گذشت.

یک ماه و یک روز پیش در چنین روزی با نذر و نیاز و سلام وصلوات با پای خودم و سه نفری با همسرم و مامانم به بیمارستان رفتیم و چهار نفری به اتفاق پسرم برگشتیم.

 زایمان من پر بود از اتفاقات نادر! 

همون اول که وارد زایشگاه  شدم و لباس عوض کردم با شنیدن صدای آه وناله ای که از بخش زایمان طبیعی می اومد  کمی ترسیدم و البته توی دلم خدا رو شکر کردم که من سزارینی هستم! البته اون موقع خبر نداشتم که چه سرنوشتی در انتظارمه!

زمانی که منتظر رفتن به اتاق عمل بودم یک  پزشک بیهوشی  با خوشرویی اومد و حالم رو پرسید و پیشاپیش تولد پسرم روتبریک گفت.  اما وقتی وارد اتاق عمل شدم یک متخصص بی هوشی دیگه که پیرمردی عصبانی بود وارد شد و کله من رو گرفت و به پایین فشار داد و به سرعت یک تزریق فوق العاده دردناک توی نخاعم انجام داد که البته نمی دونم مشکل چی بود که   بیحس نشدم و این تزریق رو دوباره و سه باره و چهار باره هم انجام داد تابالاخره احساس کردم پاهام لمس شدن ! تزریقهایی که باعث کمر درد شدیدی شدن که تا امروز هم ادامه دارن!

بعد دکتر خودم اومد و پرده جلوی چشمم کشیدن و عمل شروع شد! من با گوش دادن به صداها سعی می کردم حدس بزنم پشت پرده چی می گذره، زیرشکمم رو شستشو دادن و بعد برش زدن و بعد  با ساکشن کیسه ی آب رو تخلیه کردن و بعد صدای بچه اومد، چند لحظه بعد  پسرم رو به من نشون دادن و بهش خوش اومد گفتم ودر همین حال و هوای اولین دیدار با پسرم بودم که صداهای عجیبی اومد و ...

دکترم چند بار حین عمل می گفت که میگرن لعنتیش به حدی عود کرده که حال تهوع گرفته بالاخره چند دقیقه بعد از تولد بچه اینقدر حالش بد شد که همون وسط اتاق عمل  گلاب به روتون و... و هنوز شکم من بازبود که از اتاق عمل رفت زیر سُرُم و  بقیه کارهای تخلیه ی جفت دوخت و دوز و ... رو پرستارها و پرسنل اتاق عمل انجام دادن!

به بخش که منتقل شدم بعد از مدتی که اثربیحسی از بین رفت درد شدیدی احساس  و شدیدا شروع به خونریزی کردم ! به طوری که پرستار که ملافم رو کنار زد سریع همه رو از اتاق بیرون کرد و سه تا دیگه از همکارهاشو خبر کرد وچهار نفری شروع کردن به فشار دادن شکم پاره ی من! فریادم به اسمون رفت احساس می کردم همه ی بخیه هام دارن کنده می شن اینقدر درد داشتم و داد و فریاد کردم که بهم مرفین تزریق کردن و بعد از یک ساعتی آروم شدم و خونریزیم هم  بهتر شد!

و اما پسرم پسر آروم و مهربونم روزهای اول خسته ی راه بود و  فوق العاده آروم و خوابآلو ! البته توی روزها وهفته های بعد تا حدودی جبران کرد مزه ی شب بیدار خوابی و بچه داری رو نشونمون داد.

با همه ی اینها خدا رو شکر می کنم که حاملگی و زایمانم با همه ی سختی ها به خیر گذشتن و پسرم رو صحیح و سالم توی بغلم دارم!

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 18:0 توسط عقیق| |

تابستان سال 86 بود  آخرین شب از عمره دانشجویی طبقه دوم مسجد الحرام رو بروی کعبه نشسته بودم و غم داشتم! احساس می کردم از این سفر و از این خانه، آنطور که باید  نصیب نبردم احساس می کردم رویای شیرینم دارد تمام می شود ومن هنوز سیراب نشدم! با خودم زیرلب حرف می زدم و می گفتم درست که این سرزمین سرزمین نور ست و این خانه خانه ی نور اما چه فایده که من کور آمدم و کور می روم! همین طور غمگین و ناامید با قرآنی که توی دستم بود  تفال زدم این آیه امد: آيه 96 از سوره يوسف: " فلمّا ان جاء البشير القاه علي وجهه فارتد بصيرا قال الم اقل لکم اني اعلم من الله ما لا تعلمون"" پس هنگامي كه مژده رسان ( حامل پيراهن يوسف ) آمد ، پيراهن را بر صورت او ( يعقوب) انداخت و او بينا شد . گفت : آيا به شما نگفتم ، من از خداوند چيزي را مي دانم که شما نمي دانيد " چشمهایم خیس شدند اما دلم دیگر غمگین نبود.


تابستان سال 90 با چشم گریان از سونوگرافی برگشته ام ! دکتر  گفته کاری از کسی برنمی آید و فقط باید صبرکرد و دید چه می شود. تابستان پارسال همین موقع ها بچه ام را از دست دادم و الان هم همان نشانی ها را دارم ، تقریبا نا امیدم . دست دراز می کنم و قرآن کنار تختم را بر می دارم چشمها رومی بندم و صفحه را باز می کنم  این آیه امد: آيه 96 از سوره يوسف: " فلمّا ان جاء البشير القاه علي وجهه فارتد بصيرا قال الم اقل لکم اني اعلم من الله ما لا تعلمون"" پس هنگامي كه مژده رسان ( حامل پيراهن يوسف ) آمد ، پيراهن را بر صورت او ( يعقوب) انداخت و او بينا شد .

چشم ودلم روشن می شود نیت می کنم اگر بچه پسرباشد اسمش رو یوسف بگذارم .



نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 20:37 توسط عقیق| |

پسرم سید یوسف روز 5شنبه 19 آبان ساعت 3 و 20 دقیقه ی عصر با چشمهایی باز و مشکی و لپهایی صورتی به دنیا آمد .

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 10:25 توسط عقیق| |

بلاخره این 9 ماه پر ماجرا هم با تمام سختی ها و شیرینی هایش گذشت! 

تقریبا هرچی توی این مدت از جسمی و روحی برام پیش می اومد  دیگران می گفتن توی دوران بارداری طبیعیه! از کمر درد و تپش قلب و  مشکلات گوارشی بگیر تا احساس خستگی و بی خوابی و غم و حتی این اضطراب روزهای آخر  همه و همه در بارداری طبیعی محسوب میشن!

سختی هایش به کنار اما حتما دلم برای این روزهایی که یک موجود زنده توی دلم حرکت می کرد تنگ می شه ! احساس می کنم من مثل تُنگم و بچه ام مثل ماهی، و الان دیگه این تنُگ برای این ماهی کوچیک شده و ماهی دوست داره از تنگ بیاد بیرون بره توی دریا!

خیلی دوستش دارم و منتظر دیدن روی ماهشم!

5شنبه 19 آبان می رم بیمارستان برام دعا کنین!

نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 12:31 توسط عقیق| |

وقتی که توی  چند روز آینده  قراره مهمونی به خونمون بیاد ، شروع می کینم به مرتب کردن خونه و فراهم کردن وسایل راحتی مهمون! حوله تمیز ، رخت خواب مرتب ، تدارک غذاهایی که می دونیم دوست داره و ...! حالا فکر کنین یک مهمون کوچولو داشته باشین  با قد 50حدود  سانت و دست و پای منیاتوری! اونوقت برای آسایشش باید از همه چیز یه کوچلوشو تهیه کنین ، ینی همون کاری که ما داریم برای آمدن بچه جان می کنیم نمی دونید خریدن وسایل کوچولو چه لذت داره کفش و جورابهای کوچیک، لباسها ، رخت خواب و.... گاهی لباسهاشو دستم می گیرم و باش حرف می زنم ، کفشاشو بر می دارم و قربون صدقش می رم ، خلاصه که پاک خل شدم! حالا فکر کنین که من آدمی بودم که کلا خیلی عاشق بچه نبودم خصوصا نوزادها برام هیچ جذابیتی نداشتن چون به نظرم خیلی ظریف و آسیب پذیر بودن و تقریبا هیچ وقت داوطلبانه یک نوزاد رو بغل نکردم (البته غیر از برادر کوچکم)! اما الان لحظه شماری می کنم برای بغل گرفتن موجودی که مدتها ست رشد و حرکتشو توی وجودم احساس می کنم! موجودی که نسبت به  صداهای اطراف و حرکتهای من واکنش نشون می ده! گاهی فکر می کنم که با وجود بچه هاست که دنیا جای قابل تحملیه!

و دنیا جای خیلی بهتریه اگر هیچوقت هیچ بچه ای مریض نشه ، آزار نبینه و نترسه!

نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 10:29 توسط عقیق| |

دختر خاله ای دارم که 8 سال پیش خدا یک پسر کوچیک و شیطون بهش داد! پسرک به 4 سالگی نرسیده سرطان خون گرفت و بعد از یک ماه شیمی درمانی درد و رنج فوت شد! دیدن رنج لحظه به لحظه ی پسرش دختر خالم رو داغون  کرد دیگه تا مدتها خنده به لبهاش نیومد ،نصف موهاش توی جوونی یک شبه سفید شد و ...  مدتها طول کشید که دوباره به به حالت عادی برگشت.  بعد از حدود یک سال یواش یواش روبه راه شد مسافر خونه ی خدا شد ، دوا و درمون کرد و دوباره حامله شد و دقیقا دومین سالگرد پسرش خدا یک پسر دیگه بهش داد،برای همه ی ما مثل معجزه بود که سالروز فوت پسر اول ،روز تولد پسر دومش شده بود!  پسری که خیلی شبیه پسر اولشه به طوری که  ما مرتب اشتباها پسرش رو به اسم پسر قبلیش صدا می کردیم! تا اینکه چند وقت پیش به خاطر یک مشکل کوچیک پسرش رومی بره دکتر و متاسفانه معلوم میشه که این پسر هم سرطان داره! حال و روز مادرش نگفتنیه! همه گرفته و داغونیم و موندیم حکمت خدا رو!

پ.ن: توی این شب روزهای عزیز سروش کوچولو رو دعا کنید.

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 13:22 توسط عقیق| |

اردیبهشت 78 که کلاسهای دبیرستانمون تموم شد و سال دیگه راهی پیش دانشگاهی بودیم با بچه های کلاسمون قرار گذاشتیم تا 7 سال دیگه توی یک زمان مشخص بیایم مدرسه و دوباره همدیگه رو ببینیم. 7 سال گذشت و سال 85 با خوف و رجا رفتم سرقرار و در کمال تعجب 20 نفر از اون حدود سی نفری که با هم قرار گذشته بودیم اومدن و همدیگر رو دیدم و یک روز به یاد موندنی شد برامون. همون روز قرار گذاشتیم که 5 سال بعد یعنی سال90 هم همدیگر رو ببینیم این بار راستش دیگه فکر نمی کردم دوستان زیادی قرار یادشون بمونه. راس ساعتی که قرار داشتیم رفتم سراغ مدرسه ی قدیمی مون و در کمال تعجب دیدم که دبیرستان ما تبدیل به مدرسه راهنمایی پسرانه شده که البته در فصل تابستان به عنوان زائر سرای فرهنگیان ازش استفاده می شه! خلاصه همون جا کنار کوچه ایستادم و در کمال ناباوری دوستان یکی یکی رسیدن و از اون 20 نفرِ پنج سال گذشته حدود 10-12 نفری اومدن! دیدار خیلی جالبی بود بعضی ها با بچه هاشون اومده بودن، چند نفری توی این مدت ازدوج کرده بودن، منم هم که 5 سال پیش جوان مجرد دانشجویی بیش نبودم با بچه ای در دل با دیدن هر کردومشون از جا می پریدم! دوستی بعد از دیدن من با این هیبت با تعجب فریاد زد تو حامله ای! بعد پرسید ازدواج هم کردی؟ و من هم تاکید کردم که مطمئنن نه مریم مقدس هستم و نه خطایی مرتکب شدم! خلاصه کوچه روحسابی شلوغ کردیم و بلاخره تصمیم گرفتیم بریم آرایشگاه یکی از دوستان که فاصله کمی با مدرسه داشت اونجا هم چند نفر دیگه ازدوستان بمون پیوستن و فیلم نامزدی تماشا کردیم و حال و احوال کردیم و اینقدر خوش گذشت که تصمیم گرفتیم نه چند سال آینده که این بار ماه آینده همدیگر رو ببینم! پ.ن: همین جامعه ی آماری 20-30 نفرمون نشون میداد که کسانی که بین 25تا 29 سال ازدواج کردن نسبتا موفقتر از دوستایی بودن که در 19-20سالگی و بلافاصله بعد از دیپلم ازدواج کردن! پ.ن: در بین این دوستان از مادرِ دختر 10 ساله داشتیم تا مجردان همچنان مجرد! از دیپلم تا فوق لیسانس! از خانه دار و آرایشگر و کارمند و مهندس و معلم تا استاد دانشگاه!
نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 23:36 توسط عقیق| |